خاطرات من و سامي

من یک زنم با تمام دغدغه های یک همسر و مادر اینجا برایم بسان دفتری است که در آن مینویسم از روزمرگی هایم ، از پسر دلبندم از همسرم ، گاه سرشار از عشقم و گاه دلگیر وتنها


آره بالاخره ما تو خونه جديد مستقر شديم و اين كابوس وحشتناك اسباب كشي و جابجا شدن دست از سرم برداشت. واقعا بعد ازر اثاث كشي بود كه فهميدم ما اين چند سال اخير و تو اون خونه كوچك انبار داري ميكرديم و نه زندگي چرا كه حالا با وجود اينكه خونه بزرگ شده و انباري بزرگي هم داريم ولي عملا ميبينيم كه همه جا پر شده گر چه خونه بزرگ دردسر اضافه كردن يكسري اثاثيه هم داره ولي واقعا براي ما زندگي در جاي وسيع نعمت بزرگي است كه واقعا جاي شكرداره الهي كه خدا همه بيخانمان ها را صاحبخانه و صاحبخانه هارا بهتر از قبل عطا كنه الهي آمين. آره ما جمعه 13 مرداد اومديم اينجا كه البته لازمه از همه كساني كه تو اين مدت گرفتاري و بدو بدو هاي مربوط به خونه ما رو در نگهداري سامي ياري كردند واقعا تشكر كنم از جمله مادر پدر همسرم خواهران همسرم دوست قديمي دوران دبستانم هاله بچه محل قديمي و دو ست دوران خوش خانه پدري ام رزيتا و زهره همسايه و دوست منزل كوچكمان و برادرم كه بدون كمك اين عزيزان كار ما با اين وروجك پيش نميرفت كه نميرفت . بهرحال بعد از نقل مكان اولين كار ثبت نام سامي در مهد كودك بود كه بسيار هم با خونه نزديك بود. روزهاي اول با ذوق و شوق راهي شد ولی بعد از يه مدت بازی درآورد. ولی فعلا از اول مهر داره بهر ترفندی هست راهی ميشه.

پنجشنبه ٦ مهر ۱۳۸٥ | ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ | sherry | نظرات () |
Design By : Persian weblog