خاطرات من و سامي

من یک زنم با تمام دغدغه های یک همسر و مادر اینجا برایم بسان دفتری است که در آن مینویسم از روزمرگی هایم ، از پسر دلبندم از همسرم ، گاه سرشار از عشقم و گاه دلگیر وتنها


ناگهان چه زود دير ميشود!!!
از صبح اين جمله فكرمو مشغول كرده. همش از خودم ميپرسم چرا اين قطار زمان لحظه اي متوقف نميشه؟؟؟؟
متوقف نميشه فقط با سرعت باد ميگذره و ماهم سرنشينان اون هستيم .در حين حركت افراد جديدي سوارش ميشوند و  فقط  زماني ميتوني ازش دور بشي كه زمان مرگت فرا رسيده باشه و موقع پياده شدنت باشه. الله اكبر عجب حكايتي دارد اين دنيا.
از قديم گفتند يكي از بزرگترين نعماتي كه خداوند به انسان ارزاني داشته نعمت فراموشي است. و  حتما بخاطر همين خصلت هم هست كه ميتونينم چيزهايي رو از دست بديم و مدتي بعد هم فراموش كنيم . بديها رو فراموش ميكنيم . عزيزانمونو فراموش ميكنيم . و خودمونو بدست زمان ميسپاريم كه خودش درمان هر دردي است. همه اينا رو گفتم كه بگم فردا چهارمين سالگرد از دست دادن پدر عزيزمه. ميبينيد چقدر زود ميگذره. !!! چهار سال گذشت. پدر از دستمان رفت و ما كم كم فراموش كرديم اون اندوه وبيتابي رو. كم كم قبول كرديم كه بدون حضور اين چلچراغ خونه هم ميتونيم به سو سو زدنهاي ديگه دل ببنديم و روشنائيهاي ديگه رو انتخاب كنيم.
از صبح هي تصور كردم چهارسال پيش يه همچين شبي من كجابودم ؟بابا كجا بود؟ چي شد فردا صبحش چه روز نحسي بود!! يادمه چقدر حال مزاجيمم بد بود كه خبر بدحالي پدرم رو برادرم بهم داد. حدودا شش ماهه حامله بودم. چقدر سخت بود و چقدر سخت گذشت .
ولي باباي خوبم به ارواح پاك خودت و مامان گلم قسم كه هيچوقت برام فراموش شده نخواهيد شد و شما دو عزيز براي ابد تو قلب و روح من زنده ايد و اسمتون براي من مثل اسم اعظم ميمونه . خودتون هم ميدونيد كه هر وقت چيزي از خدا ميخوام اول خدا رو قسم ميدم بعد هم شما رو شاهد ميگيرم و از شما مدد ميخوام.
باباي خوبم سامي تو رو بابابزرگ خطاب ميكنه و هميشه باد یدن عكست داد ميزنه بابابزرگ.
چند وقت پيش خيلي دلم گرفته بود و داشتم گريه ميكردم. گفت مامان براي چي گريه ميكني ؟ گفتم دلم براي مامان و بابام تنگ شده. رفت جلوي عكس شما دو عزيز ايستاد و گفت : مامان بزرگ بابا بزرگ كجائين؟ مامانم بچه شماست خوب چرا ولش كردين واسه خودتون رفتين پيش خدا خوب بچه مامان باباشو ميخواد!!!
باباي عزيزم الهي كه روح پاكت در آرامش و آسايش ابدي باشه و از من بد هم رضايت داشته باشي كه تا هستم محتاج دعاي خير تو و مامانم. كه به جرات ميتونم بگم هر چي دارم و به هر چيز رسيدم از بركت دعاي شما دو عزيزه و خواست پروردگار.
بابا جون خدا رحمتت كنه. به اميد خدا  جمعه به سر مزارت ميايم و حرفهام خودموني تر برات ميگم.
همه اينا رو گفتم  و در حاليكه داشتم تايپ ميكردم كه هي پرده اشك جلو چشمامو تار ميكرد ولي يك آن از خودم خجالت كشيدم وقتي دلم رو گذاشتم پيش دل مامان باباي آرين كوچولو كه واقعا خدا صبرشون بده.
براي شادي روح همه درگذشتگانتو بويژه مامان باباي من وروح کوچولو و معصوم  آرين كوچولو فاتحه اي بخوان.

سه‌شنبه ۳ بهمن ۱۳۸٥ | ۱۱:۱۳ ‎ب.ظ | sherry | نظرات () |
Design By : Persian weblog