خاطرات من و سامي

من یک زنم با تمام دغدغه های یک همسر و مادر اینجا برایم بسان دفتری است که در آن مینویسم از روزمرگی هایم ، از پسر دلبندم از همسرم ، گاه سرشار از عشقم و گاه دلگیر وتنها


۱- جمعه رفتیم بهشت زهرا - ترافیک وحشتناک بود  عین جمعه آخر سال. اینقدر شلوغ بود که نتونستم اونجور که میخوام با مامان و بابام حرف بزنم. اصلا هم احساس خوبی نداشتم تازه دلم هم خیلی گرفت . باید یه روز وسط هفته تنهائی برم تا کمی تخلیه انرژی کنم و احساس بهتری داشته باشم.

۲- با تمام شدن عاشورا در واقع ماه محرم هم انگار تموم میشه. من با عزاداری  در این دهه مخالف نیستم ولی نمیدونم چرا امسال اصلا بهم نچسبید. خیابونها که در واقع fashion show بود از دیدن این قیافه عجیب و غریب دخترها و پسرها حالم بهم خورد. آدم مذهبی نیستم ولی فکر میکنم حرمت نگهداشتن خیلی خوبه. آیا ما وقتی برای تسلیت به شخص عزاداری با هفت قلم آرایش به مسجد میرویم یا سعی میکنیم به خاطر حرمت آن شخص لباس سیاهی هم به تن کنیم و با چهرهای گرفته تسلیت بگوئیم ؟!!! چشمان آرایش شده این خانمها به همراه زلفان عجیب غریب پسرها حال بهم زن بود. باید بهشون گفت اگه اعتقاد ندارید چرا اومدید تماشا و اگه معتقدید این چه قیافه ای است. بهر حال عزادری برای امام حسین چه به شیوه غلط طبل زدن و علامت کش و زنجیر زدن و قمه زدن و چه به شیوه معقول نوحه خوانی در رثای امام حسین و اشک ریختن و ذکر مصیبت و غیره همه یه جورایی ریشه در باورها و اعتقادات ما داره و جدائی ناپذیره پس چه خوبه که در هر دو حالت ارزشها حفظ بشه و حرمتها از هم فرو نپاشه.

چهارشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸٥ | ٢:۳۱ ‎ب.ظ | sherry | نظرات () |
Design By : Persian weblog