خاطرات من و سامي

من یک زنم با تمام دغدغه های یک همسر و مادر اینجا برایم بسان دفتری است که در آن مینویسم از روزمرگی هایم ، از پسر دلبندم از همسرم ، گاه سرشار از عشقم و گاه دلگیر وتنها


با وجود عشق شدیدی که به سامی دارم ولی نمیدونم چرا نسبت به بعضی از کارهاش نمیتونم به دیده اغماض بنگرم و گاهی اوقات خیلی عصبانی میشم و خیلی سرش داد میکشم و حتی من دست شکسته بیشعور گاهی اوقات میزنمش که بعدش عذاب وجدان مثل خوره میفته به جونم. سامی گاهی اوقات حرفهائی میزنه که من مات و مبهوت میمونم که چرا بعضی اوقات بچه هارو اینقدر دست کم میگیریم و فکر میکنیم که اونا بچه اند و چیزی  نمیفهمند:

۱- چند روز پیش هی لیوان آب رو از رو میز بلند میکرد و تق تق میکوبید روی میز . بهش گفتم ( البته فریاد زدم ) سامی سه دیگه بذارش رو میز الان آب میریزه همه جا رو خیس میکنه فکر میکنید چی بهم گفت ؟؟؟؟

 -خب چرا داد میزنی ؟ بهم بگو پسر قشنگم عزیزم لیوانو بذار رو میز آروم بگو نه اینکه داد میزنی سامی (‌بعد دقیقا لحن صدای منو تقلید کرد و جمله ام را گفت ) !!!!

۲- یکی دو روزه که صبحها خیلی وقت کشی میکنه تا بره مهد کودک. دیروز میگفت میخوام بمونم خونه بازی کنم. بعدشم که راضی شد تو کوچه بهش گفتم: سامی مگه تو مهدت اتفاقی افتاده که تو دوست نداری بری ؟ میخوای من امروز با نازنین جون صحبت کنم ؟

 - نه . صد دفعه گفتم وقتی من کار بدی میکنم به غریبه ها چیزی نگو. هی میری به همه میگی سامی نمیاد مهد. فقط خودمون بدونیم

۳- عاشق باباشه. چند روز پیش به باباش میگه رفیقم عزیزم داداشم بیا با هم بازی کنیم. بهش گفتم چرا از این حرفها به من نمیزنی ؟ گفت چرا به توام میگم: مامن جونم عشق من  قربون من فدای من

چند روز پیش نشستم و فیلم کوچیکیهای سامی رو دیدم. وای که چقدر زشت و ریز بوده این بچه وقتی بدنیا اومده ولی دلم رفت برای سن پنج شش ماهگی اش. اینقدر دلم برای اون سنش کم شد که نگو. بارها این قسمت از فیلمش رو دیدم و قربون صدقه اش رفتم. به همسرم میگفتم آیا من اون موقع این بچه رو حسابی خوردمش یا نه ؟

( اگه تئوری تک فرزندی رو نداشتم و کمی شجاعتر بودم حتما یه بچه دیگه میاوردم آخه نمیدونید چقدر هوس برانگیز بود این طفل من در اون سن !!!‌)

سه‌شنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸٥ | ٤:٠۳ ‎ب.ظ | sherry | نظرات () |
Design By : Persian weblog