خاطرات من و سامي

من یک زنم با تمام دغدغه های یک همسر و مادر اینجا برایم بسان دفتری است که در آن مینویسم از روزمرگی هایم ، از پسر دلبندم از همسرم ، گاه سرشار از عشقم و گاه دلگیر وتنها


وقتی سامی به دنیا اومد برادرم بغض کرد وگریه کرد. سامی رو بغل کرد و بوئید وبوسید. عشقش روز به روز نسبت به سامی بیشتر و بیشتر شد. هنوزم بعضی اوقات با دیدن سامی چشمانش پر از اشک میشه و میگه آخ مامان بابا اگه بودید .... همیشه میگه من به اندازه ۳ نفر سامی رو میخوام و به اندازه سه نفر باید به این بچه محبت بکنم. خودم و مامانم و بابام

همه اینا رو گفتم که بگم هورا    من عمه شدم    دیروز صبح پسرک خوشگل برادرم بدنیا اومد  و من هم این حس عجیب و دوست داشتنی رو تجربه کردم. شب قبلش که تا صبح نتونستم بخوابم. صبح هم که پشت در اطاق زایمان پر از اضطراب و استرس بودم. وقتی هم که نی نی رو دیدم فقط داشتم گریه میکردم. بعدشم اومدم نشستم رو پله و های های و هق هق گریه کردم. دست خودم نبود. بغض عجیب همراه با شادی بود که ترکیده بود و بند نمیومد. مامانم بابام چقدر جاشون خالی بود  چقدر دوست داشتند یه همچین لحظه ای رو می دیدند. حالا من احساس میکردم که این تازه وارد رو به اندازه ۳ نفر میخوام خودم مامانم و بابام . فداش بشم یه نی نی کوچولوی سرخ وسفید با موهای قهوه ای روشن. معصوم و دوست داشتنی.

چقدر اضطراب داشتم تا زن برادرم رو از اطاق زایمان آوردند . مردم و زنده شدم. خدایا شکرت که هر دو سالمند.

دیشب فیلم و عکس نی نی رو داشتم به همسرم نشان میدادم. سامی اومد و سیمهای دوربین رو جدا کرد و گفت فقط منو نگاه کنید. خدا بخیر بگذرونه با این حسود خان چه کنیم!!!

سه‌شنبه ٢٤ بهمن ۱۳۸٥ | ۳:۱۱ ‎ب.ظ | sherry | نظرات () |
Design By : Persian weblog