خاطرات من و سامي

من یک زنم با تمام دغدغه های یک همسر و مادر اینجا برایم بسان دفتری است که در آن مینویسم از روزمرگی هایم ، از پسر دلبندم از همسرم ، گاه سرشار از عشقم و گاه دلگیر وتنها


۱- سامی کنارم خوابیده بود و داشت با بالشش هی میزد تو سرمن و میگفت من الان میکشمت

خلاصه منم بهش گفتم باشه من الان میمیرم بعدشم خودمو زدم به مردن. سامی هم هی زد تو سر من یه وقت دید که من هیچی نمیگم شروع کرد به مامان گفتن - مامان مامان جون مامان جواب بده بعد فریاد کشید مامان خلاصه منم که دیم داره اشکش در میاد چشمامو باز کردم و دوتائی زدیم زیر خنده بعد که کمی آروم شد بهش گفتم سامی من مردم تو ترسیدی؟ گفت آره خیلی ترسیدم چون اگه تو بمیری بری پیش خدا بابام که کلیدشو گم کرده اونوقت میاد در میزنه منم دستم به آیفون نمیرسه اونوقت بابام پشت در میمونه خسته میشه

۲- مامان بیا ببین ماهواره داره میگه این کرمه چقدر خوبه پوستو نگه میداره اگه تو هم بخری بزنی صورتت خیلی خوبه ها

۳- مامان یادته من کوچولو بودم وقتی نق میزدم یه ممه ای چیزی پستونکی میذاشتی دهنم

آره پسرم تو هم یادته؟

آره ببین مامان الان میخوام نق بزنما !!!!

۴- پنجشنبه تولد سامی رو گرفتیم فقط بستگان درجه یک من و همسرم و چند تا از همکاران شوهرم و دوستانمان بودند. ای تولد بدی نشد. فقط اولش چون افراد زیاد باهم آشنا نبودند فقط من و همسرم مجبور به انجام حرکات موزون بودیم ولی دیگه آخراش خوب شد. سامی هم محو کیک و فشفشه و کاغذ رنگی و کادوهاش بود.  شب هم به من گفت مرسی مامان جون خیلی برام زحمت کشیدی.  مهمونی دادن و تولد گرفتم خیلی خوبه ولی بعدش فقط خستگی مفرط میمونه و خونه ای که واقعا انگار وسطش موشک خورده. همون شب من و شوهرم به این نتیجه رسیدیم که تولد بعدیش زمان مدرسه رفتن سامی باشه ولی بعدش که خستگیم دررفت به این نتیجه رسیدم که سال بعد هم براش تولد میگیرم.  برادرزاده فسقل منهم امسال قاطی آدما شده بود و خلاصه گل پسری بود که نگو صداش در نیومد بچه. ولی سامی واقعا محلش نمیزاره وسعی میکنه ازش دوری کنه. وقتی کسی بغلش میکنه زیر چشمی نگاه میکنه و رفتارهای غریب از خودش نشون میده. فعلا سامی فقط با پسرعمه اش علیرضا که همسن خودشه بسیار رفیقه و فقط با اون حال میکنه. در هر شرایطی فقط میخواد با اون بازی کنه.

۵- سامی شدیدا به مربی مهدش نازنین جون وابسته شده. کلاسش رو عوض کرده بودند و ماه پیش سامی به کلاس پیش آمادگی رفت با مربی جدید. اینقدر گریه وزاری کرد و بهونه گرفت که مدیر مهد دوباره نازنین رو به کلاسشون فرستاد. حالا دوباره سامی از سرکوچه با سرعت هرچه تمامتر به سمت در مهد کودکش میدود و میره تو و سلام میکنه و میگه نازنین جون کجاست؟ خلاصه عاشق معشوقی شدند که نگو. چند وقت پیش هم میگفت که من میخوام بزرگ که شدم با نازنین جون عروسی کنم!!!!

حالا مشکل اینجاست که به احتمال قوی من مهد سامی رو برای سال تحصیلی عوض خواهم کرد اونوقت نمیدونم چه کنم با فراق این عاشق و معشوق؟ بنظرتون اگه مهدشو عوض کنم سامی از لحاظ روحی لطمه نمیخوره؟؟؟

سه‌شنبه ۸ خرداد ۱۳۸٦ | ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ | sherry | نظرات () |
Design By : Persian weblog