خاطرات من و سامي

من یک زنم با تمام دغدغه های یک همسر و مادر اینجا برایم بسان دفتری است که در آن مینویسم از روزمرگی هایم ، از پسر دلبندم از همسرم ، گاه سرشار از عشقم و گاه دلگیر وتنها


سفر نامه

1- يادم رفته بود اشاره كنم به سفرمون به كاشان

( ماوس رو روی هر عکس نگهدارید توضیحات داره )

هفته آخر اردبهشت به همراه مادر پدر و خواهران همسر و عليرضا كوچولو پسر عمه سامي (‌ حدود 4 ماه از سامي بزرگتره ) كه رفيق عزيز و محبوب ساميه راهي كاشان شديم. اينبار صبح زود حركت كرديم تا لااقل به گل يرسيم ولي بازم مثل 2 سال پيش ما باغ گل و گل محمدي نديديم. در قمصر به يكي از محلهاي گلابگيري رفتيم. حتما خيلي از شما با پروسه گلابگيري آشنائيد. حوضچه اي پر آب كه داخل آن ديگ بزرگي گذاشته اند با چند تا لوله ورودي و خروجي. مشغول خريدن گلاب و عرقيات بوذيم كه ديديم يه چيزي گفت شالاپ و ديديم سامي عشق آب افتاده تو حوضچه . من كه حال بسيار عجيبي دارم در مواقعي كه سامي با خطر مواجه ميشه پاهام شل و لرزان ميشه و قدرت حركت ازم سلب ميشه و فقط نگاه ميكنم . شوهر عمه سامي سريعا سامي رو كشيد بيرون . حوضچه اي پر از آب كثيف و قيافه سراپا خيس و ترسان سامي. با عصبانيت دستشو گرفتم و بردم طرف ماشين تا لباساشو عوض كنم. موبايل اسباب بازي كه توي جيبش بود اتصالي كرده بود و همينجوري زنگ ميزد. سامي هم اين وسط در حاليكه از سرما دندوناش بهم ميخورد فقط نگران موبايلش بود. وقتي لباساشو عوض كردم گوشي از كار افتاد حالا نق و نوق سامي رو داشته باشيد اين وسط براي موبايلش مرثيه سرائي ميكرد كه خدا رو شكر بابابزرگش براش درست كرد.

اينم سامي و موبايلش در حاليكه موهاش خيسه و زير آفتاب نشسته تا گرم بشه
 سري هم به حمام فين زديم كه انگار تظاهرات راه افتاده از بس كه خيل جمعيت وارد اين محوطه ميشد.
اصلا يادش رفته كه همين يكساعت پيش افتاد تو آب!!! تا آب ميبينه نيشش تا بناگوش باز ميشه

 به اصرار من راهي روستاي زيباي ابيانه شديم. در ايتدا باران عربي و سيل آساي جاده ابيانه حالمونو گرفت ولي بعد واي خدايا من عاشق اون فضاي خاص و اون رنگ قرمز خونه ها و اون رنگارنگي روسريهاي زنان ابيانه هستم . جاتون خالي خوش گذشت.

روستاي زيباي ابيانه

2- درراستاي سفرهاي استاني رئيس جمهور ما هم عزممان را جزم كرديم و روز 14 خرداد به همراه برادرم و خانمش و اون نخود فرنگي عازم اردبيل شديم. ساعت 8 صبح از خانه زديم بيرون ساعت 14:30 دقيقه هنوز به گردنه كوهين نرسيده بوديم كافر نبينه و مؤمن نشنود كه جاده اي بود مملو از ترافيك افتضاح. همه ماشينها رو پارك كرده بودند و زده بودند به دشت و بساط چاي و ميوه و قليان پهن كرده بودند.

سامي فكر كرده بود ما اينجا ميمونيم ذوق كرده بود و از تپه هاي كوچولو بالا و پائين ميرفت

از آنتن دهي موبايل كه نگو كه از همون ابتداي اوبان كرج مرخص بود. خلاصه بعد از كلي مكافات دور زديم و خوشبختانه در مسير برگشت برادرم را هم پيدا كرديم و او هم به تبع ما دور زد. خلاصه با دماغهاي آويزان از فلان شدن به تعطيلات و مرخصي در راه برگشت به اين نتيجه رسيديم كه از راه زنجان به اردبيل برسيم. چي بگم كه همسر گرامي بنده و برادرم از روي نقشه به خيال خودشان چه مسير كوتاهي رو در مسير جاده ميانه پيدا كردند. يك جاده خوش منظره به فيروز آباد - خلخال و در نهايت اردبيل. زيبائي اين جاده تا زمانيكه هوا روشن بود وصف ناپذير است اما امان از وقتيكه هوا تاريك شد و جاده خاكي. جاده مالرو خاكي پيچ در پيچ در دل كوهستان واي ظلمات محض . فقط اتومبيل ما بود و برادرم. حدود يكساعت و نيم با سلام و صلوات و دلشوره تو اين جاده وحشتناك قلمبه سلمبه رفتيم. هوا شديدا خنك همراه با صداي زوزه حيوانات نا مانوس. سامي طفلكي از وحشت ميلرزيد. گريه ميكرد كه من دلم جاده با صفا ميخواد. درخت داشته باشه مغازه داشته باشه لامپ داشته باشه. اينجا خرسها ميان ما رو ميخورن. با صداي بلند صلوات ميفرستاد و دستاشو دور گردن من حلقه كرده بود و ميلرزيد. واقعا وحشتناك بود. خونسرد بودن همسرم تنها نقطه قوت قضيه بود و گرنه منم دست كمي از سامي نداشتم. در دل تاريكي به پل رودخانه قزل اوزن رسيديم. يك پل تازه تاسيس و مشكوك معلق و بعد از اون روستاي مرده فيروز آباد و خلاصه جاده اردبيل. حدوداي نيمه شب بود كه بالاخره رسيديم اردبيل. وقتي به محل اسكانمون رسيديم باورمون نميشد به قول شفيعي جم تو فيلم ارتفاع پست ( برا اينكه پاهاتون زمين سفتو لمس كنه صلوات ). يكروز راهي دريچه شورابيل شديم جاي زيبائي بود با يك قايق سواري شديدا تركي كه در حال قالب تهي كردن بودم.

درياچه شورابيل و سامي كه يه ماهي مرده پيدا كرد و بدبختو سوراخ سوراخ كرد

 انصافا شهردار اردبيل به فضا سازي شورابيل خيلي رسيدگي كرده بود مثلا ما تو تهران درياچه زيباي آزادي رو داريم كه اطرافش اصلا فضاي تميز و خوبي براي استقرار نداره با وجود اينكه ورودي درياچه آزادي 2000 تومانه و ورودي درياچه شورابيل اردبيل 100 تومان. بعد از اونجا رفتيم سرعين .

حومه سرعين

جاده اردبيل به سرعين فوق العاده بود انگار داري به كارت پستال نگاه ميكني. خود سرعين هم با وجود كوچكيش زنده و با روح بود جاتون خالي عجب كباب شيشليكي داره . يكي از چيزهاي جالبش نوشته روي يكي از هتلهاي سرعين بود : آبگرم - آبدرماني - سونا جكوزي و اطاق مالش كه اين آخريش بدجوري احتياج به ديلماج داشت !!! هيچ كدام تو آبگرم نرفتيم چون ديديم اينقدر شلوغو كثيفه كه حالا مي آئيم ابروشو درست كنيم ميزنيم چشمشم كور ميكنيم. يه روز هم قصد گردنه حيرانو كرديم و تو مه وحشتناك اونجا واقعا حيران بوديم

سامي و مه و گردنه حيران

( ميبينيد كه پشت سامي چه مه قشنگيه ! در مسير رفت ما نتونستيم جز مه چيزي ببينيم ولي در عكس پائين درمسيربرگشت زيبائيهاي جاده تا حدودي پيدا بود )

 بعدشم از يك جاده خيلي باحال رفتيم آستارا. در واقع گردنه حيران ميتونه همون بازار ساحلي آستارا باشه با قيمتهاي گران و بالا كه واقعا حيرانت ميكرد. ساحل آستارا هم شديدا كثيف و بي نظم. بنظر من تنها جاي ديدني آستارا هتل اسپيناس در 5 كيلومتري جاده آستارا - رشته كه جاي بسيار با كلاس و تميزيه با رستوران خيلي مرتب و غذاهاي خوشمزه . دو سه سال پيش هم سري به اونجا زده بوديم و خاطره غذاي خوشمزه اش توي ذهنمون مونده بود. سامي هم كه تا چشمش به دريا افتاد آنچنان واله به سمتش دويد كه همچون عاشق رو به معشوق.

تصميم گرفتيم سري هم به تبريز بزنيم و روز پنجشنبه راهي تبريز شديم . ظهر رسيديم . چقدر شهر زيبائي است . از اون شهرها كه ميتوني هفته اي رو توش سپري كني و حوصله ات سر نره و دلت هم براي تهران تنگ نشه. خيابان آبرسانانش خيلي باحال و با روح بود و پل معلقي هم كه تازه در اين شهر زده اند خيلي جالب بود. از گردشگاه ايل گلي و مقبره الشعرا هم ديدن كرديم

ايل گلي

آنسوي مقبره الشعرا و آستان حضرت حمزه

 به سر مزار استاد شهريار هم رفتيم . نميدونم چرا وقتي رسيديم اونجا به يكباره گريه ام گرفت!!

متاسفانه سامي توپش رو هم آورده بود اونجا و توي همون محيط آروم هم يكسره هوار ميكشد كه بابا بيا فوتبال

اينم سامي و سقف هندسي مقبره الشعرا

راستي جاتون خالي كباب بنابش هم خيلي خوب بود جمعه هم بعدازظهر راهي تهران شديم البته سامي به هيچ عنوان راضي به جمع كردن اثاث و برگشت نداشت و از صبح زود ميگفت من هتل دوست دارم من نميخوام برگردم من توي هتل ميمونم شما هم بايد بمونيد خلاصه كه برگشتيم با اين تفاوت كه قبل از سفر رژيم خوبي داشتم و در حين سفر بخور بخور و ناپرهيزي و در بازگشت وجدان ناراحت.

جمعه ٢٥ خرداد ۱۳۸٦ | ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ | sherry | نظرات () |
Design By : Persian weblog