خاطرات من و سامي

من یک زنم با تمام دغدغه های یک همسر و مادر اینجا برایم بسان دفتری است که در آن مینویسم از روزمرگی هایم ، از پسر دلبندم از همسرم ، گاه سرشار از عشقم و گاه دلگیر وتنها


 1- راستي نظرتون راجع به زلزله دوشنبه چي بود؟ من روي مبل نشسته بودم و يك آن احساس كردم كه دسته هاي مبل مرتعش شدند به شوهرم گفتم ببين انگار زلزله است . شوهرم گفت باز خيالاتي شدي بعد دييم كه قاب عكس سامي روي ديوار كج شد و لرزش كاملا محسوس شد. جيغ زدم و سامي رو بغل زدم و رفتم زير درگاهي به شوهرم هم اصرار كه بيا پيش ما ولي اون لبخند زنان زير لوستري كه تكان ميخورد نشسته بود و ميگفت بابا اينكه بچه بازيه. سامي هم شديدا هيجانزده شده بود و ميگفت بابا بيا. خلاصه بعدش زديم شبكه خبر ديديم اي بابا خبري نيست سامي ميگفت بزن كارتون ببينم بهش گفتم سامي بزار ببينم راجع به زلزله چيزي ميگه يا نه؟ سامي هم هيجانزده ميگفت آره بزن زلزله ببينم زلزله نشون ميده. بابا زلزله خيلي باحال بودا

2- همون بعد ازظهر به اتفاق خواهر شوهر و همسرش و عليرضا رفتيم پارك ارم و قلعه سحر آميز. جاي جالبيه. بنظر من از سرزمين عجايب به مراتب بهتره. هم قيمتهاش منصفانه تره هم مدت زماني كه از وسيله اي استفاده ميكني بيشتره. جالبتر از همه سينماي چهاربعدي اونه كه براي اولين بار تو ايران اومده. يادتونه براي سالهاي طولاني تو شهربازي بزرگه و پارك ارم يه سينما 2000 داشتيم كه چقدر حقير و مسخره بود؟ ولي اين واقعا جالبه. اولش تذكر دادند كه شايد براي بچه خوب نباشه و بترسه ولي سامي كلي حال كرد . جاهايي كه ملت هيجانزده ميشدند و جيغ ميزدند اونم جيغ ميزد و كاملا نيشش تا بناگوش باز بود. فقط توي مسابقه هاي شرط بندي كه باباش و باباي عليرضا انجام ميدادند ما مشكل داشتيم چون سامي جيغ ميزد كه باباي من اول شد عليرضا هم فرياد ميكشيد كه نخير باباي من اول شد خلاصه مجبور بوديم بگيم اين بازي برنده برنده است . راجع به سينما 4 بعدي بيشتر نميگم چون مزه اش ميره ولي اميدوارم همتون امتحان كنيد.

3- اسم سامي رو در مركز پيش آمادگي دو زبانه دارا و سارا براي سال تحصيلي جديد ثبت نام كرديم. بنظر فضاي جالبي داره. خصوصيت اين مركز به اين شكله كه براي هر كار عملي مثل موسيقي - زبان - ورزش و نمايش خلاق كلاس جداگانه اي وجود داره و اين بچه ها هستند كه كلاس رو عوض ميكنند. خلاصه اين وروجك ما از اول مهر مثل بچه مدرسه ايها بايد شال و كلاه كنه و از ساعت 8/30 صبح به كلاس بره. فقط مونده جدائيش از نازنين جونش. در رابطه صميمانه اي كه اين مربي مهربون با بچه هاي كلاس سامي بالاخص سامي و چند تا بچه ديگه بوجود آورده واقعا به اين بيت زيبا ايمان مياوري كه : درس معلم ار بود زمزمه محبتي جمعه به مكتب آورد طفل گريز پاي را چون سامي تقريبا بهيچ عنوان حاضر نيست از مهدش غيبت كنه و از سر كوچه دست منو ول ميكنه و به سمت مهدش يك مسير طولاني رو ميدود و از اون طرف هم وقتي ساعت 4/30 ميرم دنبالش بايد تا حدود ساعت 6 توي حياط مهد بشينم تا با تك تك دوستاش بازي كنه و نازنين جونش رو هم مشايعت كنه . تازه مكافات اين رو هم داريم كه پشت در بسته مهد كودك هم چمبرك ميزنه و از دوستاش و ماماناشون دعوت ميكنه كه بيائيد خونمون. يعني اين بچه از بازي سيري ناپذيره

4- راستي ابوسامي بازم رفته ماموريت و من و پسرك تنهائيم. تا پارسال هر وقت همسرم ميرفت ماموريت منم بارم رو ميبستم و ميرفتم خونه فك و فاميل ولي نميدونم چرا امسال اصلا دلم نميخواد جائي برم. خيلي تو خونه خودمون احساس امنيت و آسايش ميكنم. شايد يكي از دلايلش شيطنت پسرك باشه. وقتي تو خونه خودمونيم تمام اسباب اثاثيه اش دورشه و هر كاري بكنه بيخيال اما هر چقدر هم كه جائي ميريم من بار بزنم و وسايل بازي براش ببرم بازم بالاخره ناآرومي ميكنه و نق ميزنه. امسال هم كه به خاطر كلاسهاي ورزش خودم هم بخاطر مهد سامي تماما خونه هستم و احساس خوبي دارم. سامي به غيبت هاي باباش هم عادت كرده. ديروز كه باباشو از زير قرآن رد ميكردم باباشو بوسيد و گفت آخ جون ميري ماموريت؟ شوهرم هم گفت آقا رو ديگه خوشحاله من ميرم!!! سامي هم گفت نه چون ميدونم برام سوغاتي چيزهاي خوب مياري ميگم آخ جون.

5- راستي چند روز پيش سامي گير سه پيچ داده بود كه براي من ني ني بيار. منم بهش گفتم اگه ني ني بيارم اونوقت بابات بايد بغلش كنه ها ميگفت اشكال نداره منم ميام بغل تو. گفتم اونوقت مياد با اسباب بازيات بازي ميكنه ها گفت آخ جون بزرگ ميشه منم باهش بازي ميكنم. بهش گفت اونوقت وقتي ميريم تو خيابون بايد من و بابات اونو بغل كنيم اگه تو خسته بشي ديگه بابات نميتونه تو رو رو شونه هاش بشونه ها . ميگفت نه اونو بزاريد تو كالسكه منو بغل كنيد. خلاصه جيغ و گريه كه من ني ني ميخوام . همون شب برادرم اينا خونمون اومدند به محض اينكه ما اين بامداد فسقل رو بغل كرديم عين ذرت داخل ماهيتابه سامي هم ديوونه بازي در مياورد نميدونست چكار كنه تا جلب توجه بكنه. هر وقت شوهرم بامدادو نگاه ميكرد و هيشت و پيشتش ميكرد سامي با چنان نگاه نگراني نگاه باباش ميكرد كه جگر آدم كباب ميشد هونجا بهش گفتم اگه ني ني بياريم مثل بامداده ها بايد بغلش كنيم شيرش بديم بوسش كنيم نازش كنيم. سامي هم پشيمون گفت نه من ني ني دوست ندارم تو فقط مامان خودمي من تو رو به هيچكي نميدم اينم از حسود خان زورگوي

6- راستي شما حيووني نفرت انگيز تر و بد صدا تر از پشه سراغ داريد؟؟

یکشنبه ۳ تیر ۱۳۸٦ | ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ | sherry | نظرات () |
Design By : Persian weblog