خاطرات من و سامي

من یک زنم با تمام دغدغه های یک همسر و مادر اینجا برایم بسان دفتری است که در آن مینویسم از روزمرگی هایم ، از پسر دلبندم از همسرم ، گاه سرشار از عشقم و گاه دلگیر وتنها


امشب دلم آرزوي تو را دارد    
نجواكنان و بي آرام خوش با خدايش
مينالد و گفت و گوي تو را دارد      ( مهدي اخوان ثالث )

بازم يه روز مادر ديگه بازم حسرتي وصف نشدني بازم اندوهي خارج از وصف و اندازه قلبم رو لبريز ميكنه.

طبق معمول رفتم دم مهد كودك سامي دنبالش. با كاردستي زيبائي از يك سبد گل با عشق و خوشحالي دويد به سمتم كه مامان روزت مباركه. چشمام خيس خيس شد. نميدونستم كدوم احساس چشمامو تر كرده. شوق ديدار فرزندم و درك حس زيباي مادر بودن يا غم نبودن تو مامان گلم كه تو يه همچين روزهائي خيلي جات خاليه.

مامان گلم ديروز به سر مزارت اومدم دلم داشت از غصه ميتركيد. اشكم نميومد. از مهرداد خواستم كه منو تنها بزاره. وقتي باهات تنها شدم فرياد كشيدم  ضجه زدم صدامو شنيدي؟؟؟ بهت گفتم كه چقدر دلم برات تنگ شده. بهت گفتم كه در حسرت ديدار تو عاشقترينم. از خدا گله كردم كه كه چه نعمتي رو ازم گرفت و چقدر زود اين اتفاق گريزناپذير تو زندگي من رقم خورد. مامان خوبم عزيزترينم تا هستم بدون كه براي من همه چيزي. صدات - نگات اخم كردنت دعوا كردنت آخ كه چقدر دلم براي اون قهر كردنات تنگ شده. يادش بخير وقتي از دستم عصباني ميشدي واي از دو فرسخيت نميتونستم رد بشم. چقدر نگات سنگين ميشد. چقدر نازتو ميكشيدم چقدر پسم ميزدي. هي چلپ چلپ به قول خودت ماچت ميكردم تو بهم اخم ميكردي و ميگفتي فايده نداره. خلاصه اينقدر معذرت خواهي و التماس تا دوباره ميشدي مامان ماه خودم. يادمه صورتت رو ميكشيدم به سمت صورتم و به زور ميگفتم بايد منو ببوسي توهم جيغ ميزدي ولم كن بچه نه به اون حرص دادنت نه به اين لوس شدنت. مامان باورت ميشه همين كارو الان سامي با من ميكنه !!! وقتي باهاش قهر ميكنم مياد به زور ميشينه رو پامو هي بوسم ميكنه و ميگه يا الله منو ماچ كن و به زور لبهاي منو ميچسبونه به صورتش.!!! وقتي سامي منو حرص ميده بدجور يادت ميفتم ماماني كه بهم ميگفتي وايسا مادر بشي اونوقت ميفهمي من چي ميگم. آخ مامانم چقدر دلم برات تنگ شده .
مامان جونم چند روز پیش سامی اومد جلوی اون عکس خوشگلت همون که مال جوونیاته ایستاد و گفت مامان چرا عکس مامان بزرگ این شکلیه ؟ گفتم مگه چه شکلیه ؟ گفت اینجا خیلی خوشگله پس چرا تو اون عکسش که تو کامپیوتره تو هم عروس شدی اون شکلیه گفتم خوب اونجا مگه چجوریه؟ گفت نمیدونم یه جور دیگه است پیر شده  گفتم آره پسرم مامان بزرگ تو عروسی ما یکی از بدترین حالات جسمانیش رو داشت. پف کرده بود. چشماش بیفروغ شده بود حالش اصلا خوب نبود . آره مامان گلم سامی که بزرگتر بشه بهش میگم که تو عزیزم چقدر زجر کشیدی و چقدر تو بستر بیماری بودی. بهش میگم که مامان بزرگش یکی از قویترین آدما بود که خیلی قشنگ زجر اون بیماری رو تو ۷ سال تحمل کرد و امیدش رو از دست نداد بهش میگم که مامان بزرگش تمام اون مدت ۷ سال ذره ای از شاکر بودنش رو به درگاه خدا از دست نداد فقط ۲ روز قبل از پرواز ابدیش بود که دیدم خیلی تلخ گریه کرد و دستاشو رو به آسمون برد و گفت که خدایا دیگه سختمه دیگه بریدم یا شفام بده یا راحتم کن. مثل اینکه برای خدا بردنش راحتتر بود که مرغ آمین اونو برای همیشه با خودش برد.

نيومدی سراغم عزيز تر از جونم؟...

 چو بستی در به روی من، به سوی صبر رو کردم

                             چو درمانم نبخشيدی، به درد خويش خو کردم

 

دوست دارم بهترين. دعاي خيرت رو از ما دريغ مكن. مامانم عشقم عزيزم روزت مبارك

روز مادر  و روز زن رو به همه شما عزيزان تبريك ميگم

پنجشنبه ۱٤ تیر ۱۳۸٦ | ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ | sherry | نظرات () |
Design By : Persian weblog