خاطرات من و سامي

من یک زنم با تمام دغدغه های یک همسر و مادر اینجا برایم بسان دفتری است که در آن مینویسم از روزمرگی هایم ، از پسر دلبندم از همسرم ، گاه سرشار از عشقم و گاه دلگیر وتنها


۱- چند شب پیش تولد یسنا خوشگله بود. بازم بهش تبریک میگم. جاتون خالی خیلی خوش گذشت.  نمیدونم شماها وقتی اولین بار جائی دعوت میشوید که کسی رو کاملا نمیشناسید چه حسی دارید. قبلش خیلی دلم شور میزد که با چه کسانی روبرو میشم و چجوری ما رو پذیرا میشوند. ولی بقدری مهروش عزیزم و همسر گرامیش و این دختر نازشون شیرین و مهربان بودند که در همان بدو ورود احساس کسی رو داشتم که برای بار دهم به خونه یکی از نزدیکترین دوستاش میره. در ضمن باید بازم بگم که این یسنا خانم خیلی شیرینه به مامانش هم گفتم که دیدن این دلبرک تنظیم خانواده رو متزلزل میکنه و بدجوری آدمو به فکر داشتن یه دختر کوچولو میندازه!!!! شوخی کردم عروس هم مث دختر آدم میمونه مگه نه مهروش جون؟؟؟؟

حدودا پنج سالی میشه که اینجا مینویسم. زمانیکه شروع به نوشتن کردم این حجم بالای وبلاگ نویسان نبود. بخصوص این حجم وسیع وبلاگ نویس مامان و بابا. یادمه  یه مامان خانمی بود که یادش بخیر چقدر هم خوب مینوشت ولی یدفعه رفت که رفت همینطور وبلاگ من و مانی - وبلاگ مادر یک روشندل - نوشی و جوجه هاش و وبلاگ آلوچه خانم . هربار که مطالب این دوستان رو میخوندم یکسری تصورات ذهنی به سراغم میومد. از قیافشون و حالاتشون.  وبلاگ آلوچه خانم رو تقریبا هربار میخونم. چقدر دوست داشتم که باهاشون آشنا بشم. بالاخره به لطف مهروش جون دیدارها میسر شد. چقدر این آلوچه و فرجام و باربد صمیمی و دلنشینند. و چقدر زیباست وقتی میبینی دایره دوستانت با شعاع وسیعتری یه همچین خوبانی رو هم دربرمیگیره. چقدر سامی از آشنائی با یسنا و باربد و صدالبته فرجام عزیز حال کرد.

۲- از جمعه شب سامی دچار تب شدیدی شد . سر درد شدید و تب بسیار بالا. پدرمون دراومد تا به ضرب و زور شیاف استامینوفن و پاشویه و تن شویه یک کمی این تبو آوردیم پائین. دوباره نصفه شب احساس کردم که به یک هیتر متصل شدم. واقعا تا مادر نشی نمیفهمی که چه پدری از ننه بابامون درآوردیم تا اینقدری شدیم. بگذریم امروز بردمش دکتر تشخیصش آنژین چرکی بود و پیشنهاد تزریق آمپول پنیسیلین. کلی با سامی حرف زدم که مامان جون آمپول یک کمی درد داره ولی من میدونم که تو تحمل میکنی. خلاصه براش تست آمپول زده شد خیلی خوب تحمل کرد بعد هم که به راحتی خوابید و گفت خانم بیا آمپولمو بزن دیگه. خانم پرستار هم کلی داشت از شجاعت سامی حرف میزد که مرد کوچک ما آنچنان جیغی زد که خانم مربوطه نفهمید چجوری تزریقشو تموم کنه. خلاصه جیغ و گریه . منهم در آغوشش کشیدم و شروع کردم براش ادا اصول درآوردن و یه شعر من درآوردی رو زمزمه کردن که معمولا با سامی میخونیم تو همون حالت گریه گفت بسه دیگه این شعر فقط مال شباست که میخوای منو بخوابونی الان که روزه فقط باید بگی سامی جون دوستت دارم .  بعدشم که تا یه مسافتی فقط داد میزد آی باسنم وای باسنم !!!

یکشنبه ۱٧ تیر ۱۳۸٦ | ٢:٥٩ ‎ق.ظ | sherry | نظرات () |
Design By : Persian weblog