خاطرات من و سامي

من یک زنم با تمام دغدغه های یک همسر و مادر اینجا برایم بسان دفتری است که در آن مینویسم از روزمرگی هایم ، از پسر دلبندم از همسرم ، گاه سرشار از عشقم و گاه دلگیر وتنها


 1- یه جورایی عاشق عکس و عکاسیم . اینقدر که از دیدن عکس لذت میبرم دیدن فیلم بخصوص از نوع خانوادگی برام جذابیتی نداره. همیشه دلم میخواست که عکاسی رو بصورت حرفه ای یاد بگیرم. اینو داشته باشید که دانشگاه هنر دانشگاه تهران هم همیشه برای من کعبه آمال بوده ( البته بعد از آرزوی محال لاغر شدن !!!!) بنا به این دلایل امسال تصمیم گرفتم که کنکور شرکت کنم رشته هنر. پارسال که ثبت نام کردم کلی با خودم شرط وشروط کردم که بشینم و درس بخونم ولی متاسفانه این قول و قرار مثل قرار رژیم از شنبه باید شروع میشد و اون شنبه هم هرگز نیومد. القصه امسال که رفتم کنکور دادم اولش چقدر خاطرات گذشته برام زنده شد. ۱۷ سال از اولین و آخرین کنکور من میگذشت. چقدر همه داوطلبین کوچولو بودن. چقدر خوب بود که مداداتو بتراشی و با تمام شدن قرائت قرآن پرسشنامه رو بخونی و از اون همه تغییر در دروس ادبیات فارسی متحیر بمونی.

۱۷ سال پیش من در کنکور ادبیات فارسی رو ۹۰ درصد زدم ولی اصلا انگار همه چیز یادم رفته بود نه خدایا یادم میومد فقط شک داشتم دلو زدم به دریا و هیچ سوالی رو بیجواب نگذاشتم. جالبه هنوز دو ساعتی به پایان آزمون مونده بود نصف بیشتر سالن خالی شده بود اونوقت من شدیدا در حال زدن تستها بودم. سه روز پیش نتایج کنکور اعلام شده در میان موج ناباوریم من رتبه ۴۰۰۰ داشتم و مجاز به انتخاب رشته . وقتی رفتم دفترچه انتخاب رشته را گرفتم کلی گریه کردم که چرا درس نخوندم چون فقط دانشگاه تهران و دانشگاه اصفهان این رشته را دارند آنهم برای پذیرش تنها ۴۰ دانشجو.  ولی من بالاخره این آرزومو برآورده میکنم و رشته عکاسی رو فقط و فقط در دانشگاه تهران میخونم. حالا اگه لاغر نمیشم لا اقل عکاس که میتونم بشم.

۲- راستی فردای همون کنکور کذایی سامی فسقل ما به برنامه فتیله جمعه تعطیله رفت. خیلی جالب بود. همسرم سامی رو به شبکه دو برد و خودش برگشت خونه. وقتی برنامه شروع شد و ما سامی رو دیدیم که خو.شحال و خندان داره دست میزنه جفتمون گریمون گرفت. نمیدونم یه حس غریب بود. دیدن سامی که اینقدر آدم شده که برا خودش میره برنامه فتیله و مستقل بین یه عالمه بچه میشینه و به قول خودش شادی میکنه. در فواصل برنامه مرتبا جای سامی عوض میشد حتی در آخرین وله اصلا سامی نبود و ما بعدا فهمیدیم که در فواصل برنامه سامی هی بلند میشده و شیطونی میکرده و از سرسره داخل استودیو بالا وپائین میرفته و در اخر هم سر نشستن روی صندلی با بچه های دیگه دعواش میشه و چون خیلی شلوغ میکرده اصلا بیرونش کرده بودند. فیلمشو داریم و هر بار دیدنش برای من و همسرم خالی از لطف نیست.

یکشنبه ۱٤ امرداد ۱۳۸٦ | ۱:۳٥ ‎ق.ظ | sherry | نظرات () |
Design By : Persian weblog