خاطرات من و سامي

من یک زنم با تمام دغدغه های یک همسر و مادر اینجا برایم بسان دفتری است که در آن مینویسم از روزمرگی هایم ، از پسر دلبندم از همسرم ، گاه سرشار از عشقم و گاه دلگیر وتنها


1- يكي از آرزوهاي من هميشه اين بوده كه يك جهانگرد باشم. يه كوله پشتي رو پشتم و شهر به شهر و كشور به كشوربگردم خيلي راحت و به دور از تجملات يه مسافرت لوكس . البته دروغ چرا بعضي وقتها هم دوست دارم خيلي اعيوني برم سفر ولي بهرحال براي قشر كارمندي مسافرتهاي آنچناني ميتونه تا مدتها تو رو از يه شاه عبدالعظيم رفتن هم محروم كنه. دو شب پيش جلوي هتل لاله تهران چن تا اتومبيل ژيان ديديم ( از همونا كه فعلا فقط تو اصفهان يافت ميشن ) تو رنگ آميزيهاي شاد و زنده. رفتيم جلو و با يكي از اين توريست ها گپي زديم. گفت كه گروهشون اهل فرانسه هستند و 42 روز طول كشيده تا كشور به كشور گذر كردند و روز قبلش تبريز بودند و حالا به تهران رسيده بودند. در نظر هم داشتند كه به پاكستان و افغانستان هم سري بزنند و در نهايت به چين بروند. نقشه اين مسيرشون هم خيلي زيبا روي در صندوق عقبشون نقاشي شده بود. خيلي حال كردم خيلي هم حسرت خوردم كه چقدر ما اسير اين زندگي ماشيني شديم كه نميتونيم از اين كارها بكنيم. تصور كنيد با ژيان اونم اين مسير طولاني!!! راستي بنظر شما اينا كارت سوخت ندارند تو ايران تكليف بنزينشون چي ميشه ؟؟؟؟!!!

2- چند شب پيش رفتيم فيلم پاداش سكوت مازيار ميري. خوشمون نيومد. سامي كه ديگه از نيمه فيلم غرولندشو شروع كرده بود و يكسره ميگفت بريم حالم داره از اين فيلم بهم ميخوره. دليل انتخابمون براي اين فيلم شايد پرويز پرستوئي بود. تو اين فيلم هم پرستوئي فوق العاده بود مثل هميشه ولي به نظر من كمك چنداني به جذب مخاطب نميكرد چون پرويز پرستوئي اينقدر خوبه كه ديگه بعضي وقتها ديده نميشه شايد اگه يه دفعه بد بازي كنه بيشتر به چشم بياد.

3-فسقلك ما هم حالش بدك نيست فعلا هم كه تقريبا خونه نشين شده و مهد نميره. مربي مهربانش نازنين جونش از مهد رفت و سامي هم چندان رغبتي به رفتن مهد نشون نميده. البته چند روز پيش نازنين اومده بود خونمون و سامي كلي كيفور بود و آنچنان خودشو لوس كرده بود و تو بغل نازنين جفت و جور ميشد كه بيا و ببين.

4- راستي شما هم به سرعت گذر زمان پي برديد؟؟؟ بابا تابستون به نيمه رسيد. واي چشم زدم بهم عمر نازنينم مثل برق و باد طي شد . راضي نيستم شايد تو اين مدت فقط بزرگترين سرمايه اي كه بدست آوردم سامي بوده كه اونم تازه كار مشترك با همسر جانه. وگرنه واقعا چه كردم. پر از لحظات تلف شده و بيهوده . پراز حسرت روزهاي گذشته . يه مدرك ليسانس زبان كه در واقع مدتهاست در كوزه است و بنده هيچگونه رضايتي از داشتنش ندارم چون دوستش ندارم. نه قراره فقط مثبت بيانديشم. مگه نه. پس من يك عكاس حرفه اي خواهم شد. تازه اونم بدونم اضافه وزن (‌بزك نمير بهار مياد .....)

5- ديشب تولد همسر عزيزم بود. سامي روي يه ورق كاغذ خطوط درهم برهم كشيده بود و گفت اين نامه منه به بابا. بهش گفتيم خوند و همسرم اونو نوشت به عنوان اولين نامه يك بچه به پدرش:

سلام بابا مهرداد جون تولدت مبارك. من تو را خيلي دوست دارم. فردا بيا با من پلي استيشن بازي كن. اما بابا مهرداد اداره نرو چون من ميخواهم باهات كشتي بگيرم هميشه. اگه سركار بري من باهات قهر ميشم. خداحافظ شما. بابا خدا رحمتت كنه هيچوقت پيش خدا نرو. تولد مامان كه شد بيا براش انگشتر بگيريم.

سامي ديوانه وار عاشق باباشه. وقتي باباش پيششه ديگه هيچ غمي نداره چون ميدونه به همه خواسته هاش ميرسه. واقعا براي سامي خوشحالم چون در كنار يك مادر بيحوصله خدا يك پدر صبور بهش داده كه به ساز دلش خوب راه مياد. اميدوارم خداوند سايه پر مهر پدر مادر رو از سر هيچ بچه اي كم نكنه و بچه ارو هم به پدر مادر ببخشه و سلامت نگهداره.

سه‌شنبه ۱٦ امرداد ۱۳۸٦ | ۱٢:٤٧ ‎ب.ظ | sherry | نظرات () |
Design By : Persian weblog