خاطرات من و سامي

من یک زنم با تمام دغدغه های یک همسر و مادر اینجا برایم بسان دفتری است که در آن مینویسم از روزمرگی هایم ، از پسر دلبندم از همسرم ، گاه سرشار از عشقم و گاه دلگیر وتنها


1- گاهي اوقات روزها ميان و ميگذرن و نه جائي دعوت ميشي نه جاي خاصي مد نظرته كه بري اما گاهي اوقات طوري دعوت ميشي كه سر در گم ميموني كدومو بري. پنجشنبه تولد پانته آ جون بود از طرف ديگه تولد محمد نوه دائي بنده هم بود يكي ميدون كاج يكي نياوران. اونم تو شب جمعه و ترافيك خفن پارك وي تا تجريش. اول رفتيم خونه صفا و وفا جاتون خالي جشن خوبي بود. دخمل كوچولوي دوست داشتني و نازيه ولي ساعت 10 شب بعد از مراسم كيك بران مجبور شديم بريم منبر بعدي كه اونجا هم تاه بعد از شام رسيديم. سامي كه اين وسط كلي حال كرد و خلاصه كلي دوست جديد و كلي هم بازي با اسباب بازيهاي جديد.

2-زندگي با يه عاشق فوتبال گاهي اوقات كمي سخت ميشه مخصوصا زمانيكه بازيهاي ليگ كشور شروع ميشه و تو طرفدار هيچ تيم وطني غير از تيم ملي نباشي. كار زماني مشكلتر ميشه كه پسركت هم يه عاشق پريم فوتبال اونم از نوع قرمزته بشه. تازه طرفدار پروپاقرص معدنچي هم هست وقتي باباش خونه نيست كلي سر ديدن فوتبال و دنبال كردن نتيجه با هم دعوا داريم. هرچي هم التماسش ميكنيم برو تو اطاق خودت ميگه نه اينجا بيشتر حال ميده. ديروز بعد ازظهر تمام 90 دقيقه مسابقه استقلال و ملوان انزلي رو ديد و تا كانال رو عوض ميكردم جيغ زنان ميگفت بزن 3 الان فوتبالم تموم ميشه ها - با باخت استقلال هم كلي ذوق كرد و بالا پائين پريد و وقتي هم كه پدرش خونه اومد پريد بغلش و گفت بابا استقال باختا!!! الان هم پدر پسر دارن شديدا فريادهاي شادي از گل پرسپوليس به پگاه رو ميكشند اينجور مواقع بايد مهرداد هورا بكشه و سامي رو بغل كنه و باهم فرياد بكشند گل گل . خلاصه حكايتي داره تحمل صداي بلند تلويزيون فقط جاي شكرش باقيه كه گزارشگر فردوسي پوره كه بنده ارادت خاصي به ايشون دارم.

3- نزديكاي ظهره و تو باسامي رفتي كه يه كار بانكي شوهرت رو انجام بدي. روز پنجشنبه است و بالطبع توي يه همچين ساعتي جمعيت زيادي تو بانك منتظرند. در بانك باز ميشه و خانمي قد بلند با قيافه اي آراسته وارد ميشه. دختركي 5-6 ساله باهاشه كه به محض ورود به سمت آب سردكن هجوم مياره و دو سه تا ليوانو باهم ميكشه پائين. مادرش از وسط جمعيت رد ميشه و ميره پشت كانتر رئيس شعبه. تو به ديوار اين كانتر تكيه داده اي و حركات اين خانم را مينگري. خانم مينشينه. دخترش هم پشت اون داخل ميشه. رئيس شعبه هم داره با تلفن حرف ميزنه هم همزمان داره كارهاي يك ارباب رجوع رو بررسي ميكنه. دخترك بلند بلند از مادرش ميپرسه تو اون ظرف چينيه كه رو ميزه چيه مادرش هم ميگه من نميدونم درشو بردار ببين. دخترك هم ناشيانه درب ظرف شكلات خوري را بلند ميكنه و فرياد ميكشه شكلات مامان بردارم مادرش هم به او اجازه ميدهد. دخترك مشت خود را پر ميكند و در ظرف را باصدا سرجايش ميگذارد. مادرش روزنامه هاي روي ميز را برانداز ميكند يكي از مجله ها و روزنامه جام جم را انتخاب ميكند و با خونسردي لوله ميكند و درون كيفش ميگذارد. حالا نوبت او شده تا با رئيس شعبه صحبت كند. چندي بعد از صداي بلند اين گفتگو معلوم ميشود كه اين خانم كارش توسط يكي از باجه ها حل ميشود نه شخص ايشان. بدون نوبت به جلوي باجه ميرود و به محض خالي شدن صندلي روي آن مينشيند تابلوي اعلانات بانك شماره بعدي را اعلام ميكند صاحب آن شماره به سمت آن باجه ميرود. خانم حاضر نيست از جايش بلند شود. بگو مگو بالا ميگيردو اآن خانم با ظاهر آراسته با ناراحتي از جايش بلند ميشود. دختركش خودكار روي كانتر را با زنجير و فنرش ميكشد و رها ميكند فنر برميگردد و خودكار محكم به پائين شيشه باجه ميخورد و خانم آراسته با شعار اينكه حيف ايشان كه وقتشان در اين مملكت تلف ميشه با غرولند از بانك خارج ميشود.

4-چند وقت پيش سوار اتوبوس شده بودم و خوشبختانه اينقدر خوش شانس بودم كه جائي براي نشستن پيدا كردم. اتوبوس مرتب پر و خالي ميشد و تو از پشت عينك آفتابيت مكاني امن داشتي تا به هياهوي  اين  مردم  به  راحتی بنگري.  جواني  سوار شد. چقدر بلوزش  شبيه  اون
تي شرت سفيده سامي بود. جالبه لباس سامي در مقياسي بزگتر. واي چقدر نيمرخ اين جوون شبيه ساميه. همون دماغ كوتاه همان صورت نسبتا كشيده همان موهاي نيمه مجعد. جوان تمام رخ ميشود واي خدايا انگار سامي من 20 سال بزرگتر شده بود. دلم ريخت. واي سامي بيست سال ديگه. تا اون موقع چه چيزهائي اتفاق ميفته. سامي جواني ميشه تو اين شكل و شمايل. آيا موفق شده از سد كنكور بگذره؟ آيا تا اون موقع مسير اصلي زندگيشو پيدا كرده؟ آيا اون موقع قلبش براي سيه چشمي لرزيده؟ آيا تا اون موقع من هستم كه شاهد اين بالندگيش باشم؟ آيا .... ديدم داره همه جا رو تار ميبينم و حس كردم كه قطرات اشكم گونه ام را خيس كرده. عينك را برداشتم و چشمان را به آرامي پاك كردم عينك را دوباره به چشم زدم. تصويربيست و چهارسالگي سامي پياده شده بود.

جمعه ٢ شهریور ۱۳۸٦ | ٩:۱٦ ‎ب.ظ | sherry | نظرات () |
Design By : Persian weblog