خاطرات من و سامي

من یک زنم با تمام دغدغه های یک همسر و مادر اینجا برایم بسان دفتری است که در آن مینویسم از روزمرگی هایم ، از پسر دلبندم از همسرم ، گاه سرشار از عشقم و گاه دلگیر وتنها


روز چهارشنبه صبح زود عازم خزر شهر(حد فاصل بابلسر و فريدونكنار ) شديم . از جاده فيروز كوه رفتيم چرا همون اول صبح اتوبان بابائي تهران نشان از حجم بالاي ترافيكي ميداد كه به يمن ۱۰۰ ليتر بنزين اهدائي مخصوص مسافرت همه رو ذوق زده كرده بود. يه چيزي حدود ۶ ساعت تو را ه بوديم تا رسيديم. نميدونم چقدر اين دوتا شهرك خزر شهر شمالي و جنوبي رو ميشناسيد. جاهاي بسيار لوكس و ترو تميزيه. يكماه پيش ما در قسمت شمالي بوديم و اين بار در شهرك جنوبي. ۵ خانواده بوديم و ۷ تا بچه. سامي كه واقعا تو اين ۴ روز به مفهوم واقعي حال كرد.

( بعضی از دوستان به این عکس سامی اعتراض کرده اند که ربطی به مسافرت شمال نداره همینجا میگم که ربطش نیش بازشه که خواستم احساس خوش سفر ایشون رو نشون بدم )

هركاري كه دلش خواست كرد. از صبح اول صبح به اتفاق محمد نوه دائي ام و امير سعيد  پسر دخترعمويم راهي محوطه جلوي ويلا ميشدند و در گرماي بي سابقه و شرجي مشغول بازي ميشدند. گل بازي به حد وفور - آب بازي بيش از حد توان. وقتي هم كه ميرفتيم دريا كه ديگه حريف نبودي كه بياريش بيرون. خلاصه انرژي بيش از حد اين بچه ها ماشائالله ستودني است.

جاتون خالي خوش گذشت بخصوص به من كه در كنار برادر زاده خوردنيم بامداد فسقلي بودم كه در ۷ ماهگي بسيار شيرين و خواستنيه. تا تونستم اين بچه رو به مفهوم واقعي چلوندم و خوردم. خوشبختانه سامي هم اينقدر سرش گرم بود كه حساسيت به خرج نميداد. شنيده بودم برادرزاده خيلي عزيز ميشه اما نميدونستم تا اين حد. حالات و قيا فه اش هم چندان بيشباهت به كوچيكي سامي نيست و اين بيشتر منو شيفته ميكرد.

 اینم عشق عمه آقا بامداد فسقلک

اما بگم براتون از شبهاي خزر شهر شمالي كه بهتره بگم شبهاي  fashion show   به مفهوم واقعي بود يك نمايش واقعي از آخرين مدلهاي ماشين  بچه مولتي ميلياردهاي دختر وپسر و همچنين نمايش جاليب از تيپهاي آنچناني خانواده هاي پولدار و بسيار خوش لباس و شيك پوش. كنار ساحل و در كافه هاي داير آن همرا با موزيكهاي كوبنده مجاز و غير مجاز كه توسط يك سيستم خيلي توپ كه روي يك اتومبيل سوار بود و تبليغ سيستم هاي صوتي ضد آب رو انجام ميداد. خلاصه بسيار ديدني بود . واقعا به اختلاف طبقاتي تو اين مملكت به مفهوم واقعي اش پي ميبردي. بنزهاي ۲۰۰ ميليوني با راننده هاي دختر پسر ۱۸-۱۹ ساله. اومدن تو اين شهرك هم كار ساده اي نبود حتما كارت ورود ميخواست كه ما به واسطه ساكن بودن تو خزر شهر جنوبي امكان ورود رو داشتيم. هرشب صف طويلي از ماشينهاي آنچناني رو در جلوي در ورودي شهرك ميديدي و بعدشم كه همون قضايا كه براتون گفتم.

روز پنجشنبه هم اولين سري از مسابقات بين المللي جت اسكي برگزار شد كه تمام جوايز رو چند تا مرد عرب امارات درو كردند. ولي خودمونيم اين جت اسكي هم عجب حالي ميده ها. 

اینم قیافه خسته و بیحال باطری قلمی ( لقب جدید سامی چون مثل یه باطری قلمی لاغره و مثل باطری قلمی تا آخرین ولتاژش فعالیت میکنه ) در لحظاتی قبل از بازگشت به تهران

دوشنبه ۱٢ شهریور ۱۳۸٦ | ۱:۱٢ ‎ق.ظ | sherry | نظرات () |
Design By : Persian weblog