خاطرات من و سامي

من یک زنم با تمام دغدغه های یک همسر و مادر اینجا برایم بسان دفتری است که در آن مینویسم از روزمرگی هایم ، از پسر دلبندم از همسرم ، گاه سرشار از عشقم و گاه دلگیر وتنها


"لوچانو پاواروتي" خواننده تنور ايتاليا كه به سرطان ابتلا داشت چهارشنبه شب در سن ‪ ۷۱‬سالگي از دنيا رفت.

پاواروتي رو در هنگام اجراي برنامه هاي Pavarotti & Friends را بسيار دوست ميداشتم . اجراي بسيار با قدرت با سلن ديون  - گروه اسپايس گرلز و  آندره بوچلي.

باشنيدن خبر مرگ اين هنرمند بخش اعظمي از خاطراتم زنده شد و چقدر منو دلتنگ كرد.
۹ سال پيش و شروع كار در يك شركت بازرگاني كه عمده فعاليتش با كارخانجات ايتاليائي و اسپانيائي بود. سفرهاي پي در پي مديران شركت به ايتاليا و آمدن كارشناسان ايتاليائي به شركت. همكاري با همكارم آقاي ن كه سالياني رو در ايتاليا سپري كرده بود و خلق و خوي ايتاليائي داشت. چقدر خوب قهوه ايتاليائي درست ميكرد. چقدر سر فنجان مخصوص قهوه ايتاليائي كه بايد لبه هاي كلفت داشته باشد پافشاري ميكرد.  همكاري با آقايان  سين  و  ر كه مديران شركت بودند و چقدر مهربان و مطمئن بودند. ولي چقدر بعد از تايم اداري به من كار ترجمه و فاكس و ايميل واگذار ميكردند وچقدر من حرص ميخوردم كه بايد برم چون مادر بيمارم در خونه چشم براهه. چقدر اوايل نامزدي با آقاي همسر قرار ميگذاشتيم كه در ساعت معيني جائي باشيم و چقدر من بواسطه اين كارهاي محوله تاخير داشتم و همسر عزيزم بر خلاف امروز چقدر پر حوصله بود و مرا با لبخندي گرم پذيرا ميشد و عذر و بهانه هاي هميشگي منو ميپذيرفت.

امانت گرفتن ويديو هاي اوريجينال برنامه هاي پاواروتي از آقاي سين كه بسيار در نگهداري نوار كاست و سي دي و ويديو حساس بود و خلاصه منت كشمون ميكرد تا فيلمي رو به امانت بهمون بده. چقدر پدرخدابيامرزم از ديدن يكي از اين برنامه هاي پاواروتي لذت برد  و برادرم سريع اونو كپي كرد.

يادش بخير بعد از نهار تو شركت بوي قهوه ايتاليائي ميپيچيد و از سي دي رام كامپيوتر شركت هم غالبا ترانه La shante  پخش ميشدصبح روز دوشنبه هم معمولا انريكو از مودنا زنگ ميزد و با صداي بلند ميگفت بن جورنو

آره پاواروتي درگذشت ولي بخش زيادي از خاطرات منو زنده كرد. پنجشنبه شب كه اين خبر رو شنيدم تا نيمه شب با خاطراتم بازي ميكردم. اول از همه يه اس ام اس به آقاي ن زدم و بهش تسليت گفتم چون ميدونم كه پاواروتي رو بسيار دوست ميداشت. بعد هم احساس كردم كه چقدر دلم براي آقاي سين و خانمش و پسركش سهراب ( كه البته الان براي خودش مردي شده ) و آقاي ر و پسر دوست داشتنيش رادمهر كه ميدونم داره تو شمال مهندسي ميخونه تنگ شده. اون زمان كه من كار ميكردم اين دو تا جوونك پسربچه هاي دبستاني بودند كه چقدر به من انرژي ميدادند و وقتي مي آمدند شركت كلي پاي كامپيوتر من مينشستند و برنامه هاي منو بهم ميريختند. چقدر دلم براي روزگار جواني خودم تنگ شد. براي بودن مامانم هرچند بيمار - براي پدرم هرچند پير و بي حوصله براي كارم براي مهارتهاي  كاري فراموش شده ام - براي رئيسم براي همكارانم براي اون قهوه ايتاليائي كه چقدر كرم مخصوصش رو آقاي ن خوب دست ميكرد - براي دوران نامزديم و عاشق بازيهاي خودم و همسرم - براي همه چيز

براي كسي دلتگم كه نميدانم كيست

به چيزي دلخوشم كه نميدانم چيست

( نازي عزيزم خيلي وقته كه گمت كردم دلم براي تو هم تنگ شده و اين بيت سروده ات را به نشاني اينجا ميگذارم به اميد روزي كه دوباره پيدايت كنم)

شنبه ۱٧ شهریور ۱۳۸٦ | ٥:۱۱ ‎ب.ظ | sherry | نظرات () |
Design By : Persian weblog