خاطرات من و سامي

من یک زنم با تمام دغدغه های یک همسر و مادر اینجا برایم بسان دفتری است که در آن مینویسم از روزمرگی هایم ، از پسر دلبندم از همسرم ، گاه سرشار از عشقم و گاه دلگیر وتنها


۱- از همه شما عزیزانی که لطف کردید و احوالپرس اخوی گرام بنده شدید کمال تشکر را دارم. داداشی من هم به لطف خدا بهتره. حالا دیگه از اونوری غش میکنه یعنی اغلب افت فشار داره و سرگیجه که آخرین دکتر احتمال اختلال در گوش میانی اش را داده فعلا تحت المعالجه است. با آرزوی بهبودی همه مریضان بالاخص برادر من.

واقعیتش اینه که من خیلی به برادرم علاقه دارم در واقع مثلث همسرم -  سامی - برادرم مثلت عشق منه و این سه نفر وجودشون برای من خیلی حیاتیه. اکثرا همه به برادرشون علاقه دارند ولی احساس من نسبت به برادرم چیز دیگری است. کلا روابط  عاطفی ما دوتا بسیار غلیظه. البته من و برادرم اگه ۲۴ ساعت پیش هم باشیم احتمالا ۷-۸ ساعتشو با هم داریم بگو نگو میکنیم ولی همه میدونند که نه چیزی تو قلب اونه و نه من وفقط گیر دادنهای بیخودیه. بعد از پدر و مادرم تنها برادرمه که برایم هم حکم پدر رو داره هم برادر هم یه دوست مطمئن. خیلی وقتها با هم میشینیم و درد دل میکنیم. برای سامی هم که دائی بسیار خوبیه که در نوشته های قبلم هم به این قضیه اشاره کرده بودم. خوب حالا میفهمید دلیل آنهمه آشفتگی ذهنی و دشوره و ضعف اعصاب منو در مواجهه با بستری شدن برادرم.

۲- سامی هم به پیش آمادگی میره و نشون میده که بسیار به این محیط علاقمنده. صبحها خیلی منظم بلند میشه و باخنده راهی میشه. این مرکز نسبت به مهد قبلیش تابع نظم بیشتریه بچه ها تو حیاط صف میبندند . سر صف کلی شعر میخونند و ورزش میکنند. البته این وروجک ما دائما سر صف حرف میزنه و شیطونی میکنه. دیدنش سر صف خالی از لطف نیست. کلی خنده داره قیافه فسقلی یه بچه شیطون که بالا پائین میپره و مرتب با نفر پشتی و جلوئی حرف میزنه. هر روز معلم زبان به سر کلاسشون میاد و خودشون هم یکروز درمیان کلاس زبان دارند. معلم زبانشون حتی بیرون از مهد هم اجازه فارسی حرف زدن با بچه ها و والدین رو نداره و بچه ها بر این باورند که ایشان اصلا فارسی بلد نیست. از شانس بد یا نمیدونم خوب دوسه تا از دوستهای مهد قبلی سامی هم به اینجا می آیند و متاسفانه بینهایت شیطانند و تیم آتشپاره ها با وجود سامی کامل شده. مربی اش که خیلی دوستش داره ولی میگه سامی خیلی بازیگوشه. میگه وقتی کار آموزش تموم میشه سامی به دوستاش فرمان میده و یدفعه دو سه نفری از کلاس میزنند بیرون حالا مربی بدو سامی و دوستان بدو!!!

خدا بخیر کنه این فسقل شیطان به دبستان برسه چه میکنه.

۳- روز و هفته کودک مبارک. بهمین مناسبت مرکز آفرینشهای فکری کودک و نوجوان برنامه های متعددی رو برگزار کرد البته سامی هر روز با بچه های مهد عازم اونجا میشده و کلی حال کرده. یه روز هم که با من و باباش رفت و کلی با دیدن یه نمایش لوس قهقهه میزد و حال میکرد. کلی هم در کارگاه سفال گل بازی کرد و بعدشم در قسمت کلاژ کاردستی درست کرد. کلا بهش خوش گذشت.

۴- از جمله گیرهای جدید سامی گیر دادن به دی وی دی Mr.Bean's holiday  که بنظر من یکی از بامزه ترین کارهای مستر بینه. تقریبا هر روز و بطور میانگین دوبار میبینه و هر بار هم نیشش تا بناگوش باز میشه. من خیلی طرفدار مستر بین نیستم ولی واقعا از دیدن این کارش لذت بردم. بهتون توصیه میکنم ببینید.

۵- با توجه به توصیه استاد قهرمان در رابطه با عصبانیت سامی تدابیری اندیشیدیم. بالش نرمی رو در دسترس خودمون قرار داده ایم و اسمش رو گذاشتیم بالش عصبانیت. و هر سه تا مون قرار گذاشتیم که عصبانیتمونو فقط سر اون خالی کنیم. هر وقت سامی عصبانی و بیحوصله است خودشو میندازه روی بالش و حسابی میزندش من و باباش هم هر وقت از دست سامی حرص میخوریم به این بالش متوسل میشیم و قلقلک کف دستامونو برای کتک زدن سامی رو بالش آروم میکنیم. روش موثری بوده و فعلا داره جواب میده

۶- این خاطره ای که براتون تعریف میکنم مربوط به ۲ سال پیشه. زمانیکه ما در محل قدیمی و منزل قبلیمان بودیم. یه روز صبح سامی به اتفاق پدرش به مهد باغ گل رفت. منم ساعت ۱۰ با خانم برادرم وقت دکتر داشتیم. خلاصه ساعت ۹ از خونه زدم بیرون. خونه ما ته یه بن بست دراز بود. کوچه هم کاملا خلوت. در حال و هوای خودم بودم که صدای بال زدن پرنده ای رو شنیدم و بعدشم پنجه محکمی به پس سر من خورد. شوکه بودم. برگشتم دیدم یه کلاغ زشت و سیاه ازم دور شد و سریع رفت بالی درخت نشست. برگشتم و دوباره راه افتادم دوباره صدای بال زدنشو شنیدم دولا شدم مثل جت از فاصله میلیمتری سرم رد شد. آقا وحشت کرده بودم خفن. شروع کردم به دویدم دوباره حمله کرد. خانمی در خانه اش را باز کرد که بید بیرون منو دید اشک ریزان فریاد زد بیا اینجا تو پناه این دیوار. خانمه گفت که کلاغه دو سه روزی هست که دیوونه شده. گویا جوجه اش رو کشته بودند و خانمی جنازه جوجه اش را انداخته بوده دور و کلاغه شدیدا وحشی و کینه ای شده بوده و تو این دو سه روز به همه اهل کوچه حمله میکرده. نمیدونید چقدر وحشتناک بود . پس سرم از شدت ضربه کلاغه میسوخت. تا دیدیم کلاغه داره لای پرهاشو میجوره فرار بر قرار رو ترجیح دادم. رسیدم سر کوچه و جلوی اولین ماشینو گرفتم و پریدم توش. تمام روز وحشتزده بودم. چقدر خدا رو شکر کردم که اونروز سامی رو من پیاده مهد نبرده بودم و شوهرم با ماشین برده بودش. بعدازظهر که اومدم خونه از سر دیگه کوچه که یه کوچه یه متری تنگ بود با ترس و لرز اومدم و همش نگاهم به آسمون بود. نشستم پای تلفن زنگ زدم ۱۱۰ فکرم کار نمیکرد. کسیکه تلفنو جواب داد کلی مسخر ه ام کرد که چرا واسه کلاغ زنگ زدی ۱۱۰. زدم به آتشنشانی گفتند به ما مربوط نیست. زدم به حفاظت محیط زیست ۱۰ تا شماره به من داد تا بالاخره یه نفر حاضر شد که حرفمو گوش کرد و آدرس گرفت که بیان و با تفنگ بادی کلاغه رو بزنن. شب شنیدم که با نوکش سر طاس مرد همسایه رو سوراخ کرده بود. خلاصه تا یه مدت وحشت در کوچه حاکم بود و آخر سر نفهمیدم که چه جوری شرش کم شد. ماجرا رو برای سامی گفتم. کلی با آب و تاب و زبان بچه گانه اش برای همه تعریف میکرد. جالبه الان هم که کلاغ میبینه میگه مامان این همون کلاغه است که زد تو سرت!!!

جالبه بدونید که ترس عجیبی از کلاغ تو جونم افتاده . بعضی وقتها که میرم پارک قدم بزنم کلاغ که میبینم کلی پاهام سست میشه تا از کنارش رد بشم!

چهارشنبه ۱۸ مهر ۱۳۸٦ | ٥:٠٢ ‎ب.ظ | sherry | نظرات () |
Design By : Persian weblog