خاطرات من و سامي

من یک زنم با تمام دغدغه های یک همسر و مادر اینجا برایم بسان دفتری است که در آن مینویسم از روزمرگی هایم ، از پسر دلبندم از همسرم ، گاه سرشار از عشقم و گاه دلگیر وتنها


۱- بازم سرماخوردگی و فین و فین و صدای سرفه و چشمهای اشک آلوده و بازم دلهره مصرف آنتی بیوتیک توسط سامی و ...

آره در پی یک سرما خوردگی ساده سامی بنده بطرز آبرومندی این سرماخوردگی کوچیکو گرفتم و دوباره سینوزیتم عفونی شد و صدا خروسی و بینی کیپ. قرار بود هفته پیش دوستان عزیزی مهمانمان باشند ولی سرماخوردگی نابهنگام مارو از این کارو کاسبی انداخت. فعلا مشغول مصرف کاموکسی کلاوم تا ببینم چی میشه.

۲- دو روز اول مریضی بد جوری داغون و ولو بودم. فقط دلم میخواست بخوابم. کار خونه هم که قربونش برم تعطیل تعطیل . فقط تا دلتون بخواد تو ظرفشوئی ظرف نشسته و لیوان بود که چشمکهای لوندانه ای هر از گاهی بهم میزدند و بهم یادآوری میکردند که تنبل جان منتظر معجزه نباش. پسرکت که اینکاره نیست. همسر گرامیت هم که قبلا نفرتش را از شستن ظرف اعلام کرده . ماشین ظرفشوئی هم که نداری پس خودتی که فقط میتونی بیای و یه حالی به سرو وضع ما بدی. بسم اللهی گفتم و شروع کردم. شستم و شستم . سعی کردم اینبار از ظرف شستن لذت ببرم. گاهی اوقات عوض کردن اسفنج و اسکاچ ظرفشوئی و همچنین تعویض مایع ظرفشوئی منو در شستشوی ظروف سر شوق میاره. شستم و شستم و اینبار چقدر از فرمول جدید ریکای سبز لذت بردم . یه مدت گیر داده بودم به مایع پریل و به همه هم توصیه کردم چون بوش برای من یادآور بوی مایع ظزفشوئی های خارجی رو میداد که در روزهای خیلی دور همراه با رهاورد سفرهای دائیم گهگداری نصیبمون میشد و ما در اعجاز واقعا یک قطره اون حیران میموندیم. شستم و شستم و با وجود مریضی ام اینبار از ظرف شستن لذت بردم. دوست قدیمی و عزیزی دارم که مدتها به کلاسهای یوگا میرفت. یادمه یکبار گفت یکی از تمرینات ما مربوط به تمرکز روی کارهای خونه است از جمله ظرف شستن و اینکه موقع ظرف شستن فقط رو همون کار زوم کنید به میزان مصرف شوینده و آب به تمیزی لیوان و فنجان و اینبار به سادگی من لذت بردم.

اصلا خدایا چرا این کار خونه تمامی نداره. هر روز تکرار دیروز!!! چرا خونه ما مرتب نمیشه. چرا پسرک ماعادت نداره تو اطاقش بازی کنه. چرا صبح که از خواب پا میشم اینقدر دیدن اطاق نشیمن بی نظم و ترتیب و مملو از اسباب بازی و دفتر نقاشی و بن بن بن و مگنت و تخته نرد و لباسهای بی نظم روی مبل حال منو بهم میزنه؟؟؟ چرا هر چقدر هم که ظرف میشوری همیشه یه تکه ظرف باز برای شستن داری؟؟؟  چرا صبح که گرد گیری میکنی باز تا شب میبینی روی میز تلویزیون همیشه خاکه و پراز گرد و غباره؟

ای خدا دوسال تا زمان مدرسه رفتن سامی مونده. این دوسال و باید صبر کنم چون همسر جان گفته که در اون موقع سرویس خواب  سامی رو عوض میکنیم پس من تا اون موقع باید تمام این آت آشغالها و اسباب بازیهای اطاق این بچه رو تحمل کنم. طبق کتاب اول قورباغه رو قورت بده با وجود بیحوصلگی رفتم تو اطاق سامی و خلاصه فعلا از لباسها شروع کردم. وای خدا چقدر شلوغه. کشوهای نامرتب و شلوغ که پسرک جدیدا اون تو رو شخم میزنه. لباسهای تابستانی اش را جمع کردم جانمی جان یک کیسه هم لباسهای کوچک و بدرد نخور جمع شد که باید از خونه دور بشه. دستی هم اجمالی به وسایل اطاقش کشیدم که اگه به من باشه باید چشمامو ببندم کلی بریزم بره ولی حیف که مسئولین بازیافت خانه ما این پدر و پسر حضور دارند.!!!

۳- هفته گذشته بنا به اطلاع رسانی صفا جون دوست خوبم بمناسبت هفته کودک مراسم نسبتا جالبی در خانه هنرمندان برگزار بود. که موفق شدیم یکی دوباری بریم. دیدار با هنرمندان. کارگاه گریم و بازیهای گروهی. چقدر بازی سلام سلام خاله بزغاله رو دوست میداشتم . تماما یادآور دوران کودکی ما بود ولی وقتی از مادر پدرها هم خواسته شد که دست بچه ها رو بگیرند و با هم این بازی رو انجام بدهند واقعا روم نشد. سامی که کیف کرده بود. این وسط لیلی رشیدی هم اومده بود و بنده خدا رو مجبور کردند که بیاد وسط و سلام سلام خاله بزغاله رو بخونه و با بچه ها پا بکوبه. دیار با آناهیتا نعمی و حامد بهداد هم خیلی جالب بود. بخصوص حامد بهداد که آدم جالب و متفاوتیه. ازش خواستند از کودکی بگه به راحتی روی میز رنگ گرفت و شروع کرد با لهجه مشهدی شعر خوندن. آناهیتا نعمتی هم بسیار جذابه و دخترک کوچکی داره که رفتار و گفتارش نوید یه زندگی هنری مانند مادرشو میده.

شیطنت و روی زیاد سامی اون وسط واقعا دیدنی بود. پدر مجری بدبختو درآورد بسکه رفت اون بالا . خاله شاهدونه ( ملیکا زارعی ) اومد و دوسه دفعه سامی دامنشو کشید تا از پشت میکروفن بهش بگه که همیشه برنامه های اونو نگاه میکنه و دوسش داره. این اجتماعی بودن و روداری بچه ما   هم اون روزا دیدنی بود.

۴- دوباره حال برادرم تاقسمتی ابریه. قرصهای فشارشو قطع کرده و دوباره فشارش بالا رفت و اورژانسی رفت بیمارستان. خوشبختانه به خیر گذشت و لی حالا همش از بی حس و حال بودنش شکایت داره و مدام میگه که دستام جون نداره فکر میکنم خودشو باخته. این نوسانات احوال اخوی منو هم بیچاره کرده. پریشب اینقدر نگرانش بودم که فشار خودم از استرس ۱۵ روی ۱۰ بود که وقتی دیدم منم شدیدا خودمو باخته بودم. دوسه روزیه که شدیدا دارم به این مساله فکر میکنم که نکنه منم فشار خون دارم؟ و همین داره آزارم میده. خلاصه که از حال و حس رفتیم همممون.

۵- راستی دلم تو این روزای پائیزی ابر سیاه میخواد. دلم از اون آسمونای سیاه و دلگیر میخواد که ساعت ۱ ظهر عین دم غروب همه جا تاریک میشه. نم نمکی بارون هم خیلی کیف میده. آخ که چقدر میچسبه تو اون هوا بری پیاده روی. اینجور هوا منو شدیدا رومانتیک و عاشق میکنه درست عین روزای آغازین بهار. فقط بدی پائیز کلاغاشن که نمیدونم چرا اینقدر زیاد میشن.

۶- راستی سامی هم استعدادات خوبی تو یادگیری زبان از خودش بچم نشون داده. تا ۱۰ رو به خوبی به انگلیسی میگه. حال و احوال کردن و معرفی خودشو و فاملیشو خیلی قشنگ میگه. وقتی هم که از ما میپرسه و ما جوابشو میدیم میگه وری گود اکسلنت. البته شیطنت های فراوانش در پیش آمادگی همچنان ادامه داره ولی  دارم تمرین میکنم که واقعا به چشم یه بچه چهار ساله بهش نگاه کنم و انتظار در همین حد ازش داشته باشم نه بیشتر و بفهمم که یه بچه چهارساله غالبا پر حرف و شیطون و خود مختاره. بهر حال هرچی هست مامانش عاشقشه.

۷- راستی این روزها ساعت ۹ صبح داره مجموعه خانه سبز پخش میشه. سریال دوست داشتنی روزگار جوانی امان. هنوز هم دیدنش میارزه. چقدر همه جوان بودند بخصوص خود رامبد جوان. سامی یکبار دیرتر رفت مهد و شیفته این سریال شده هرروز میخواد دیرتر بره تا اونو ببینه. خلاصه دیدن این سریال دلتنگم میکنه.

۸- یه مدتی بود داشتیم با همسرم روی پروژه دو فرزند مطالعه میکردیم و تقریبا داشتیم به این نتیجه میرسیدیم که باید فرزند دیگری بیاریم هم برای سامی که از تنهائی دربیاد وهم  در آینده یه همخون و همدم داشته باشه.ولی دیروز فرصتی برام پیش اومد که این حس رو تجربه کنم و به کل و برای همیشه از این فکر دست بشویم. دیروز منزل برادرم بودم . خانم برادرم سرکار رفت و من عهده دار نگهداری از بامداد کوچولو و سامی بودم. کاملا احساس درماندگی میکردم. بامداد دردسر کمتری داشت در مواجهه با رفتارهای سامی. به این نتیجه رسیدم که داشتن فرزند دوم میتونه اثرات سوئی برای سامی  داشته باشه. به هیچ عنوان نمیتونه پذیرای هوو باشه. تمام مدت بهانه جوئی میکرد و محبت تمام و کمال منو میخواست. در عین حال که میگه بامداد رو دوست داره ولی شدیدا واکنش نشان میده. شاید باید زودتر از اینا زمانیکه سامی کوچکتر بود به فرزند دوم فکر میکردم دیگه فرصتی نیست. ولی خودمونیم شدیدا با بامداد عسلم حال کردم. ماشاالله بچه خیلی خوب و صبوریه خیلی هم بانمک و خوشروئه قربونش برم الهی.

سه‌شنبه ۱ آبان ۱۳۸٦ | ۳:۱۳ ‎ب.ظ | sherry | نظرات () |
Design By : Persian weblog