خاطرات من و سامي

من یک زنم با تمام دغدغه های یک همسر و مادر اینجا برایم بسان دفتری است که در آن مینویسم از روزمرگی هایم ، از پسر دلبندم از همسرم ، گاه سرشار از عشقم و گاه دلگیر وتنها


واقعيت اينه كه اين روزا روزاي خيلي بدين براي من. اضطراب مثل خوره افتاده به جونم. دلشوره هاي عذاب آوري گريبانم رو گرفته كه وقتي بهم حمله ور ميشه ميخوام خودمو به درو ديوار بزنم. تمام صورتم داغ ميكنه و گز گز ميكنه. طپش قلبم چند برابر ميشه. از درون ميلرزم و احساس نفس تنگي ميكنم. به حال مرگ ميفتم. بچم . شوهرم و برادرم و همه اونائي رو كه دوست دارم خدا رو شكر خوبند اما اين استرس و نگراني از من حقير ديوونه يه مريض رواني ساخته. دارم به خودم اينقدر بد و بيراه ميگم تا آدم بشم تا خودم از خودم خجالت بكشم. كارم به اورژانس بيمارستان كشيد. روزي دوتا قرص پروپرانول براي طپش قلب - كپسول ضد افسردگي فلوكسي تين - قرص آرام بخش كلرو ديازو پوركسايد - دم كرده گل گاو زبون با ليمو عماني و نبات - دوش آب گرم و يك عالمه كتابهاي مفيد در درمان اضطراب آره همه اينا شدند فعلا همه زندگي من. خنده دار نيست. دو روزه كه دارم ميرم باشگاه انقلاب پياده روي. خوبه وقتي اونجام احساس آرامش خوبي دارم پياده روي همراه با هن و هن من در يك سربالايي ملايم كه به من ميگه ديگه از پس بالا كشيدن اين حجم بعد از سالها تنبلي بر نميام. آره مرد اون زماني كه به خوبي سربالائي كلك چال و اوين دركه رو براحتي بالا و پائين ميرفتم و خوب خوب بودم.آره ميرم پياده روي كه از خودم فرار كنم اما درست وقتي پا ميزارم دم در خونه آره همين خونه دوست داشتني ام دلشوره به سراغم مياد.خونه اي كه عاشقشم و توش هميشه آسايش و امنيتو معني كردم!!! صبحها با دلشوره از خواب پا ميشم حتي ديدن برنامه مورد علاقه من سلام مردم ايران هم كمكي بهم نميكنه. چند روزه كه اصلا سامي و باباشو درست نميبينم. جلوي رومند ولي نميبينمشون. خدايا درمانده شدم. هر روز تو اين كتابا راههاي دوري از استرس رو دنبال ميكنم ولي وقتي اون حمله وحشتناكش مياد سراغم نميتونم به هيچي عمل كنم اصلا نميفهمم چرا دلم شور ميزنه. ميشينم تمركز ميكنم طبق دستور ريلكسيشن عمل ميكنم ولي اصلا نميتونم روي چيز خاصي زوم كنم وقتي وجودم نا آرامه. همين الانم گونه هام دوباره گر گرفته و بيخودي دلم شور ميزنه نميدونم چرا؟ فقط يه احتمال ميدم اونم پر كار شدن تيروئيدم باشه كه تو جواب اخير آزمايشم اينجوري نشون ميده. فردا وقت دكتر دارم بايد پي اين قضيه رو بگيرم. مثل احمقها از دكتر ميترسم و رفتن به مطب دكتر برام ايجاد تنش ميكنه. تا به مصيبتي دچار نشي قدر عافيت رو نميدوني. هيچ وقت فكر نميكردم كه بيماري روح اينقدر بدنبالش بيماري جسم رو رقم بزنه. تو سرم يه چيزي ميكوبه . همش احساس ميكنم يكي داره موهامو ميكشه. اي خدا خوشي زده زير دلم ؟؟؟ نميدونم شايد هم تو اين مدت همه فكر ميكردند كه من رستم دستانم. اينهمه استرس طي سالها ذره ذره و ريزه ريزه پدرمو درآورد حالا هم كه داره ديوونم ميكنه. ميري دكتر اولين سوال راجع به زندگي زناشوئيه خندم ميگيره طفلكي همسر خوبم كه اصلا استرس زا نيست. ولی خودمونیم به شوهرم غبطه میخورم چون تنها آدمیه که دیدم به اعصابش بخوبی مسلطه البته مثل همه آدمها عصبانی هم میشه اما خیلی نرمالتر از بقیه. خوش بحالش خیلی واقع گراست هیچوقت بخاطر واقعیات تلخ زندگی خودشو نمیبازه و از واقعیات فرار نمیکنه. تو موقعیت فعلی من هم متاسفانه فقط با لبخند تعجب به من نگاه میکنه و میگه که خل شدم چون دلیلی برای اینهمه خودآزاری وجود نداره. بچه سالم و زيبا زندگي خوب آره بايد احمق باشي كه استرس بگيري نه؟ نميدونم شوك بيماري برادرم توي تنمه. ولي جالبه پيش برادرم نشستم حالش خدا رو شكر خوبه خندان و راضي با بچه اش بازي ميكنه يدفعه حمله لعنتي من شروع ميشه. دلم خالي ميشه. دلم شور ميزنه شور ميزنه ديگه نميفهمم چم شده. جالبه اشتهايم به كل كور شده البته بهتر اينقدر ذخاير غني چربي تو اين حجم وجود داره كه اتفاقي نميفته ولي خوب بعضي اوقات احساس ضعف ميكنم آه سينوزيت لعنتي هم داره كار خودشو ميكنه. چشم راستم و پيشونيم شديدا دردناكه وقتي ميرم پياده روي بعدش عذاب درد كشيدن اونم دارم. اه ديوونه شدم چقدر ناليدم نه خدايا خودت همه مريضارو شفا بده به منم كمك كن كه بتونم با خودم كنار بيام آره اينا رو اينجا مينويسم تا بعدا بتونم بهش بخندم بتونم روي همه اين احساسات منفي ام قلم بكشم. چون میگن همیشه به مشکلات قبلیت فکر کن و حالا که که اونا رو حل شده میبینی بهشون بخند دلم میخواد اینا همه دردهای امروزم باشه و فردا به همشون بخندم ای خدا میشه ؟؟؟

آخيش يخورده احساس سبكي دارم انگار ذكر مصيبت يه كم بار مصيبتو كم ميكنه نه؟؟ راستي فيلم راز رو هم ديدم حتي ضبطش كردم . تعدادی از دوستان مرتب بهم تجویز این فیلمو میکردند و میگفتند اگه بخوای مثل یه معجزه است .چقدر صحبتهاي پاياني دكتر جلالي جالب بود همون موقع خيلي تحت تاثير قرار گرفتم ولي دقيقا براي همان زمان فيلم بود بعدش دوباره همون آدم روان پريش بودم. خوب حالا ميخوام يه خورده حرفهاي خوب بنويسم همينجور بنويسم شايد به درد خودمو و آدمهايي شبيه من بخوره:

*روزي كه گذشته است از او ياد مكن

فردا كه نيامدست فرياد مكن

برنامده و گذشته بنياد مكن

خوش باش كنون و عمر برباد مكن ( خيام )

*بايد قبول كنم كه هر چه اتفاق افتاده اتفاق افتاده است همين و بس . بدون هيچ توضيحي و تفسيري.

*بايد به خاطر بسپرم وقایع بدي در زندگي ما اتفاق ميفته دائمي و جاودانه نيست. هر حادثه اي فقط يكبار اتفاق ميفته و ديگر تكرار نميشود. سرنوشت تكراري نيست چرا ما دائما در حالت انتظار و نگراني براي تكرار سرنوشت هستيم.

*بايد قبول كنم كه گذشته يكسري خاطره است يكسري خاطره از حوادث مرده و از بين رفته. آنچه به ياد مياوريم يك تصوير است و بس

*از حادثه زمان زاينده مترس

وزهرچه رسد چو نيست پاينده مترس

اين يك دم نقد را به عشرت بگذار

وز رفته مينديش و ز آينده مترس ( خيام )

 

میبینید کلی چیزای خوب خوبم بلدم ولی بازم آدم نمیشم. خنده داره نه ؟؟

از دست خودم كلافه ام خيلي بيشتر از آنكه فكرش رو بكني. از دست خودم خسته ام بيشتر از آنچه تصورش روبكني. من يك موجود ضعيف النفس ترسو و بزدل هستم. خودمم دارم اعتراف ميكنم. من آدمي هستم كه از كاهي کوه مشکل ميسازه و خودش ميشينه پاي اين كوه و هن هن زنان در حسرت بالا رفتن از اين كوه نفس ميزنه. من آدم بزدليم كه نميتونم به عواطف و احساسات خودم غلبه كنم . نميتونم به احساسات منفي خودم براحتي نه بگم و اونا رو ازخودم دور كنم. من آدم ضعيف الاراده اي هستم كه نميتونم بر خودم مسلط باشم. آره من از اين خودم خستم.
سه‌شنبه ۸ آبان ۱۳۸٦ | ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ | sherry | نظرات () |
Design By : Persian weblog