خاطرات من و سامي

من یک زنم با تمام دغدغه های یک همسر و مادر اینجا برایم بسان دفتری است که در آن مینویسم از روزمرگی هایم ، از پسر دلبندم از همسرم ، گاه سرشار از عشقم و گاه دلگیر وتنها


سلام دوستاي خوبم حالتون خوبه؟ منم خوبم

آره گفتم خوبم. خدا رو شكر خيلي خيلي بهترم. خدا عمر بده به اين خانم دكتر روانپزشك با دارو درمانيش واقعا آب روي آتش بود. واي چي بگم از قلب درد  و درد پشت. خلاصه كه فهميدم آدمايي كه دچار حمله قلبي ميشن چه حالي رو تجربه ميكنن. ولي از همه بهتر دور شدن حالات دلشوره و اضطرابه كه تقريبا يه بيست درصدي باقي مونده كه اونم خيلي جزئي و گاهبگاهه و تا زمانيكه خودم افكار مزخرف به سرم راه ندم به سراغم نمياد. خلاصه كه خيلي بهترم. مرسي از همه شما مهربونا.

اينم چند تا نقل قول از سامي به جهت درج در دفتر خاطراتش:

*همسرم : سامي اون خانم پيره كه دم مهدتون مي ايسته خدمتكاره؟

   سامي : نه خدمتكار نيست مربي دستشوئيه

* واي مامان اين عكس مامانته ؟ خدا بيامرزدش ايندفعه منو اذيت كني ميگم بميري بري پيش مامانت بخوابيا

* من : مهرداد اينهفته تولد امام رضاست ها  اينقدر نرفتيم مشهد كه ديگه بليط گير نمياد

  سامي : راستي بابا چند روز پيش هم تولد خواهرش بود همون كه روز دختر شدا من خيلي دلم ميخواست دختر بودم

سه‌شنبه ٢٩ آبان ۱۳۸٦ | ۱:۱٩ ‎ق.ظ | sherry | نظرات () |
Design By : Persian weblog