خاطرات من و سامي

من یک زنم با تمام دغدغه های یک همسر و مادر اینجا برایم بسان دفتری است که در آن مینویسم از روزمرگی هایم ، از پسر دلبندم از همسرم ، گاه سرشار از عشقم و گاه دلگیر وتنها


1- اين دو سه روز گذشته هوا از همون حاتهائي شد كه من ميميرم براش. گرفته ابري باروني. هر چي گرفته تر و سياه تر و باروني تر بهترتر.

2- جووني بود و روزهاي بيخيالي و بي مسئوليتي . جووني و روزهاي دانشگاه. يه گروه 6 نفره بوديم كه كم و بيش هميشه با هم بوديم. يكيمون در گزينش اخلاقي ما مردود اعلام شد و ار اين دايره دوستي بيرونش كرديم. روزهاي خوبي باهاش داشتيم ولي اخلاقيات بهمون ثابت شد كه كلا مرخصه ( البته بعد از فارغ التحصيلي ) بنابراين رفت كه رفت. شنيديم كه رفته امارات و و مثلا داره فوق ميخونه و بيزينس ميكنه حالا چه نوع بيزينسي بماند. غيبتش نشه راست و دروغش پای کسی كه اينا رو گفته. يكي ديگه چند وقت بعدش عروسي كرد و رفت آمريكا. جائي كه هميشه در روياهاش باهاش زندگي ميكرد. وقتي رفت ارتباطمون خيلي كمتر شد. دورادور شنيديم كه ازدواج اولش با شكست روبرو شد و بعدشم زن يك مرد ارمني شده و حالا هم يه دختر 14 ماهه داره. بعضي وقتا دلم ميخواد پيداش كنم و ببينم آيا مدينه فاضله اش امريكا ارزش داشت يا نه ؟ الي نفر سوم اين دايره همون سال دوم دانشكاه ازدواج كرد. زن پسري شد كه تحصيل كرده انگليس بود خوش تيپ و خانواده دار و پولدار. اين قضيه مال 16 سال پيشه. اون موقع اين پسر شرايطش آرماني بود. خلاصه كلي مينشستيم و در غياب الي به شانس و بخت بلندش غبطه ميخورديم كه چنين است و چنان است. سه چهار سال بعدش خدا بهشون يه دختر داد بعدشم بقول خودشون موو كردن به انگليس. ارتباط ما هم به مرور كم رنگتر شد. يكي از بچه ها آتوسا باهاش در ارتباط بود. بعدا فهميديم كه آين آقاي فرنگي مآب اونجا هر فسق و فجوري كه ميشده انجام ميداده. كتك زدنهاي مكرر به الي مست بازيهاي مكرر. زن بازي - خساست و خلاصه هفت بيجاري بوده در نوع خود بينظير. اين الي خانم دوسال طول ميكشه تا بتونه از طريق وكيل طلاقش رو بگيره و حضانت دخترش رو هم به عهده بگيره. اون برنگشت ايران و ترجيح داد كه تو انگليس بمونه و گليمشو خودش بكشه بيرون آتوسا هم ازدواج كرد و پسرش يكسال از سامي بزرگتره. مادرش دبيرستان غير انتفاعي داره و جالبه اون با مدرك ليسانس مترجمي چندساله كه داره رياضيات و فيزيك پيش دانشگاهي درس ميده و كلا مدركش در كوزه است . دوست عزيز ديگرم هم كه بهتره ازش به عنوان مامان نيما نام ببرم تنها يادگار ماندگار دوران دانشگاهه كه دوستيمون پا برجاست و خودشم آدمي موفق با زندگي زناشوئي موفق خدا رو شكر. مقدمه رو گفتم كه بگم الي اومده ايران تا پدر بيمارشو ببينه. سفري كوتاه و 5 روزه. پنجشنبه فرصتي دست داد تا من و آتوسا و الي همديگر رو ببينيم. سامي رو گذاشتم خونه نازنين جونش و خودم با بچه ها رفتيم بيرون. نهار رفتيم باشكاه انقلاب. چقدر همه چيز خوب بود  یادی از روزهاي طلائي جووني و بي خيالي. چقدر خاطره از پياده رويهاي مكرر از تجريش تا ميدان ونك و حتي دو دفعه تا چهارراه ولي عصر. الي خوش تيپ تر شده بود و آتوسا خانمتر. الي ميخواد بياد ايران چون پدرش بسيار بدحاله و مادر پيرش دست تنها و دل شكسته. خودش موقعيت بسيار خوبي تو لندن داره تو فروشگاه هرودس كار ميكنه و موفق شده تو دانشگاه هم فارموكولوژي بخونه و الان هم سال دومه. دخترش تقريبا انگليسيه ولي شديدا هم عاشق ايرانه و دوست داره كه بياد ايران زندگي كنه. نشستيم و از بازي زندگي گفتيم. چقدر حرف براي گفتن داشتيم . از گذشته گفتيم از شيطتنتها و درس نخوندنها از بوفه دانشكده و ساندويج هاي علي آقا از مغازه پيتزا سير پائين تر از پارك وي كه اول ماه كه پول تو جيبي ميگرفتيم بايد يكسري هم اونجا ميزديم. از شوهر و بچه و زندگي. از همه بهتر دوربين تمام حرفه اي عكاسي نيكون الي بود كه بدجوري به من چشمك ميزد و حالم رو دگرگون كرده بود. الي خودشم يكسال دوره عكاسي تو كالج لندن ديده بود و به فوت و فن اين كار خيلي وارد بود و عكسهاي خوبي از ما گرفت و دل عاشق عكاسي منو شيفته تر كرد. از همه جالبتر اينكه الي تا دوسال پيش ساكن شهركوچك ردينگ بوده يعني همون شهري كه دائي من زندگي ميكنه يعني اگه اين بند ارتباطات ما پوسيده نشده بود تو اون سفر تكرار نشدني من و سامي به انگليس ميتونستيم چه دوران خوبي رو باهم داشته باشيم . خلاصه كه روزي بود . بخصوص كه عصر هم آسمون سياه شد و تگرگ و باران بود كه ميباريد و دل عشق بارون منو چنگ ميزد.

3- ديروز سامي روز بسيار خوبي رو در كنار نازنين جون و مادر مهربان و خواهر خوش سپري كرده بود. وقتي رفتم دنبالش بهم گفت كه بعد از 5 ساعت زود اومدي دنبالم. چقدر خوب بود همنشيني در كنار اين عزيزان تا ساعتي بعد كه همسرم به دنبالمون اومد. مادري بسيار مهربان و سرشار از انرژي مثبت كه هر وقت از مصاحبتش بر ميگردم نگرشم نسبت به زندگي و بچه و همسر دو چندان عاشقانه تر ميشه. بابت همه لحظات خوب ممنون

 4- اين مدت خوابهاي جالبي ديدم خوابهائي كه منو خيلي هوائي كرده. چند شب پيش خواب ديدم رفتم مكه و دارم طواف ميكنم در حاليكه حامله هستم . به همسرم هم مدام ميگم اگر بچه پسر بود اسمش رو ميزارم علي ولي زد و دختر زائيدم بعدشم اومدم خونه پدري و مامانم به استقبالم اومد و منو و بچه رو برد حموم و شست. وقتي از خواب بيدار شده بودم مست بودم از همه لحظات معنوي خواب دوشب پيش هم خواب ديدم كه دوباره دارم تو شركت سابقم كار ميكنم. آخ كه وقتي بيدار شدم چقدر دلم بري همه همكارام تنگ شده بود. طاقت نياوردم و به رئيسم آقاي ر زنگ زدم و جوياي حال همگي شدم. به خانمش هم زنگ زدم و كلي چاق سلامتي كرديم. گاهي اوقات آدم قدر نعماتي رو كه داره نميدونه. اون موقع كه شاغل بودم همش ميگفتم اه چي ميشه ديگه كار نكنم حالا همش در افسوس همون روزام. يه زماني من با اين خوابام زندگي ميكردم اصلا ميخوابيدم به شوق خواب ديدن. اينقدر خوابهاي جالب و سريال واري ميديدم كه به شوخي به همه ميگفتم من آخر خوابام تيزر برنامه خواب آينده ام رو هم ميبينم.

5- راستي چرا من دمدمي هستم. جديدا از كلاس رقص عربي ديگه خوشم نمياد و حالا گير دادم به همون استخر شايد هم برم يوگا ولي مي ميرم براي عكاسي . ميدونم كه پتانسيلهاي نهفته اي در وجودم دارم كه فقط در عكاسي بارز و آشكار ميشه. برام دعا كنيد تا بتونم به اين آرزوي ديرينم دست بيابم.

شنبه ۳ آذر ۱۳۸٦ | ۱:٥٧ ‎ق.ظ | sherry | نظرات () |
Design By : Persian weblog