خاطرات من و سامي

من یک زنم با تمام دغدغه های یک همسر و مادر اینجا برایم بسان دفتری است که در آن مینویسم از روزمرگی هایم ، از پسر دلبندم از همسرم ، گاه سرشار از عشقم و گاه دلگیر وتنها


1- چند وقت بود كه فرهنگ فيلم بيني بنده رفته بود بالاي درخت. من عشق فيلم درصد فيلم ديدنم خيلي پائين اومده بود. به لطف آلوچه جون فيلم خاطرات يك گيشا بدستم رسيد. همون شب هول هولكي و با ولع فراوان تا 3 صبح نشستم و ديدمش. فيلم زيبائي بود. ميگن كتابش خيلي از فيلمش بهتره. من كه كتابشو نخوندم ولي از فيلم خيلي لذت بردم. فيلم لطيفي بود بخصوص سكانس پاياني اش را بسيار دوست ميداشتم. نميدونم شما هم وقتي فيلم ميبينيد همذات پنداري ميكنيد يانه ؟ تو اين فيلم اين اتفاق شديدا براي من افتاد و در پايان بدجور عواطف ما نيز قلقلك داده شد. خلاصه كه فيلم جالبي بود در راستاي فيلم ديدن دوباره ديشب به سراغ فيلم unfaithful رفتم و بعد از دوسال دوباره ديدمش. اونم فيلم جالبيه. زياد طرفدار ريچارد گر نيستم ولي تو اين فيلم خيلي دلم براش ميسوخت. ديدن زجر يك شوهر عاشق كه با همه وجودش به خانواده اش عشق ميورزه و واقعا بهش ظلم ميشه شديدا حس ترحم آدم رو برمي انگيخت. آرشيو فيلممون بسيار پر باره اما نميدونم چرا اينقدر فيلم نديده داريم. فقط هول ميزنيم و سريع كپي ميكنيم بعد ميره تو كشو تا كي صبح دولتش بدمه و ديده بشن. البته من با سينماي نوين امروز به سختي ميتونم ارتباط برقرار كنم . زياد با فيلمهائيي كه جلوه هاي ويژه اش حتي شاهكاره ميونه اي ندارم يا فيلمهايي كه هنرپيشه زنش مفهوم زن بودن خودش رو  از دست ميده و پا به پاي مردان جفتك چاركش ميندازه و بالا و پائين ميپره و تو باندهاي حرفه اي مشغوله. اصلا از اين دست فيلما خوشم نمياد و متاسفانه يه خروار از اين فيلما هم داريم كه هرشب سر اينكه يكيشو ببينيم با همسر گرام دعوا داريم . از اون اصرار كه اين فيلمها خيلي خوبه اكشنه از من انكار كه من حوصله ندارم . نتيجه اينكه بايد به چار خونه و سريالهاي تلويزيون خودمون بسنده كنيم.

 2- چند جائي براي كلاسهاي عكاسي پرس و جو كردم. همشون يه عالمه واحدهاي درسي مبني بر چاپ و ظهور ارائه ميكنند كه بنظر من بيخوده و تو دنياي امروز و با وجود اين لابراتوارهاي پيشرفته عكس مسخره است كه آدم تو خونش تاريكخونه داشته باشه. شما ها كلاسي سراغ نداريم كه بابا صاف و پوست كنده عكاسي پرتره و طبيعت رو همچين درست و درمون ياد بده؟؟ بدون ضيغ وقت !!!!!

3- مهد سامي تو محدوده طرح ترافيكه. ولي ما بعضي اوقات لائي در ميكنيم و سامي رو با ماشين ميبريم. البته با قدمهاي خودم و بي معطلي چيزي حدود يكربع فاصله زماني داره تا خونمون ولي تنبلي پسرك نور علي نوره. ديروز كه داشتم با ماشين ميبردمش عقب دراز كشيده بود. بهش گفتم آها خوب شد حالا اگه پليس جلومونو گرفت بهش ميگم پسرم پاش درد ميكرد مجبور شدم با ماشين بيارمش بهم گفت : يعني كلك بزنيم ؟ گفتم اي همچين گفت : به پليس مهربون دروغ بگيم ؟ نه نه خيلي كار بديه. لا اقل بهش بگو پسرم خسته ميشه نگو پاش درد ميكرد. تازه من برگشتنه خسته ميشم نه رفتنه خلاصه ما مونديم و معلم اخلاق چهارسال و نيمه امان !

۴-- راستي نظر شما راجع به مهاجرت چيه؟ 6 سال پيش ما براي مهاجرت كانادا اقدام كرديم. اونموقع كلي هم كله من بخصوص داغ بود. بعد از فوت مامانم بود و انگيزه هاي رفتن من قوي . شوهرم به عنوان متقاضي اصلي حائز امتياز خيلي خوبي بود. خلاصه كلي مدارك ترجمه كرديم و کلی هم پول خرجش كرديم و بالاخره صاحب يك فايل نامبر تو سفارت كانادا شديم. متاسفانه بعد از اقدام ما واقعه يازدهم سپتامبر پيش اومد و كلا اداره مهاجرت قوانين جديدي براي ايرانيان وضع كرد كه ما هم مشمول اين قوانين شديم. همسر بنده بايد مدرك زبان آيلتس رو كنه. اگر به شوهر بنده بگويند كيمياگري كن شايد راغب به اين قضيه باشد ولي دنبال آموزش زبان و تمرين و آيلتس هرگز. تا دوسال پيش هم انگيزه هاي مهاجرت در من شعله ميكشيد. هربار كه يه نامه از سفارت ميومد و ما رو يه تكون به جلو ميداد ذوق كشون من بود. همسرم هم هشتاد درصدي موافق اين كوچ بود نميدونم چرا از دو سال پيش به اينطرف چرا هردومون سر و سردتر شديم و كاملا مساله رو رها كرديم. دائي من كه سي سالي است مقيم كاناداست در هر مكالمه ا ش با ما مرتب بر follow up كردن قضيه تاکید داره و از اين تنبلي ما ديوانه شده. نميدونم چرا نسبت به رفتن و موندن و زندگي كردن اينقدر بي تفاوت شدم. آينده سامي و زندگي بي دغدغه خودمون  در اونطرف آب از يكطرف و دل بريدن از تعلقات خودت و شروع دوباره از طرف ديگه من يكي رو بيخيال قضيه كرده. هفته پيش نامه اي از سفارت اومد مبني بر اينكه خيلي متاسفند كه از طرف ما هيچ اقدام عاجلانه اي ديگه صورت نميگيره. امتيازات تحصيلي و شغلي شوهرم حداكثر امتياز را كسب كرده و لي مدرك زبان گند زده به همه اينا. البته اونم چاره داره اگه بخوايم ميتونم رفعش كنم فوقش با يه نامه مهلت ميخوايم ازشون ولي هردو رهاش كرديم. رفتن به خارج از كشور را خيلي دوست دارم ولي احساسم اينه كه كانادا زيادي دوره زيادي دور از دسترسه . رفتن و موندن و دل كندن آخ چي ميشد اگه اين دل لامصب من اينقدر تو كوچه تنگ عاطفه هاو دلبستگي هاش اسير نميموند و راه خودشو تو يه جاده واقعي پيدا ميكرد. چقدر خوب بود مثل خيلي از آدماي دوروبرم سرد بودم و دلم تنگ نميشد .

۵- دو هفته پیش شنیدم که گروه آرین قراره کنسرتی به اتفاق کریس دی برگ برگزار کنند. اواسط دیماه حالا کجای ایران نمیدونم ولی جالبه نه؟ تصور کنید کریس دی برگ میاد ایران وای آهنگ lady in red  رو بخونه چي ميشه!!! من عاشق اين آهنگشم. بنظرتون بليطش گير مياد؟؟؟

۶- راستی چون من هیچ جای دیگه های راجع به سامی نمنویسم میخوام مثل وبلاگهای صرفا مادر و بچه بنویسم که پسرک عزیز من عاشق زرشک پلوئه بطوریکه حاضره جای صبحونه هم اونو بخوره حتی بدون مرغ. بعد از این غذا ماکارونی و قرمه سبزی و کباب در رتبه های دوم تا چهارم می ایستند .

۷- اينم چند تا عكس از سامي به توصيه سميه جون و روش پيشنهاديش فقط نميدونم چرا اينقدر ريز شدند.

       .

۸-  به جمله زيبائي تو يه مجله بر خوردم از اين قرار :

كسي را براي دوستي انتخاب كن كه قلب بزرگي داشته باشه تا مجبور نشي براي اينكه در قلبش جا بگيري خودتو كوچك كني

چهارشنبه ٧ آذر ۱۳۸٦ | ۱۱:٥٤ ‎ب.ظ | sherry | نظرات () |
Design By : Persian weblog