خاطرات من و سامي

من یک زنم با تمام دغدغه های یک همسر و مادر اینجا برایم بسان دفتری است که در آن مینویسم از روزمرگی هایم ، از پسر دلبندم از همسرم ، گاه سرشار از عشقم و گاه دلگیر وتنها


۱- هفته پیش رفتیم یه تئاتر کمدی و فوق العاده بانمک تو سینما تئاتر گلریز بنام امیر ارسلان در کافی شاپ. فوق العاده بود. مدتها بود اینقدر از ته دل نخندیده بودم. سامی که اینقدر کیف کرده بود که اصرار داشت سئانس بعدیش هم بشینه و ببینه. من تو پستهای قبلیم هم راجع به این دسته از نمایشها نوشته ام شاید خیلیا از این سبکها خوششون نیاد ولی واقعا گاهی اوقات لازمه که رها بشی و ساعتی خودتو بسپری بدست ساده ترین چیزها که لبخندی به زیبائیی شیرینی زندگی برات به ارمغان میاره. خیلی قلمبه گفتم نه ؟ ولی بی شوخی بهتون توصیه میکنم حتما این نمایش رو ببینید. سامی هم عین همسرم روحیه شادی داره و از فضاهای غمگین و موسیقی غمناک بدش میاد. ما جرات نداریم تو ماشین ترانه های مورد علاقه خودمون رو گوش کنیم باید حتما یه آهنگ دوپس دوپس بزاریم تا آقازاده خودشو تکون بده و حال کنه. البته بسیار هم خوشحالم که روح شادی داره.

۲- هفته گذشته سامی برای اولین بار بدون من و پدرش شب رفت میهمانی و همونجا هم خوابید تا فردا ظهرش. این دومین باری بود که من شب در کنار سامی نبودم. یکبار پارسال هنگام بدنیا آمدن بامداد عسلی بود که شب رفتم بیمارستان و پیش زن برادرم موندم ولی خوب سامی پیش پدرش بود ولی اینبار اون بدون ما مونده بود. چند روز قبلش به عمه اش قول داده بود که یه شب بره و خونشون پیش علیرضا بمونه فکر نمیکردیم جدی بگه ولی بطور خیلی جدی روزها را شمرد و صبح پنجشنبه از ساعت ۸ صبح بالا سر من نشست که امروز پنجشنبه است منو ببر خونه عمه ام. اول حرفش رو جدی نگرفتم چون شب منزل دختر دائیم دعوت بودیم و اونجا هم پر از بچه هائی بود که سامی شدیدا بهشون علاقمنده ولی هر چی بهش گفتم فایده نداشت. همسرم هم تلفنی بهش اجازه نداد که چشمتون روز بد نبینه کل کمد باباش رو در چشم بهم زدنی ریخت وسط اطاق. کاری کرد کارستون که طفلکی عمه اش اومد دنبالشو بردش.. خیلی خوب و بدون بهانه گیری شب رو موند و صبح جمعه هم عین خروس صبح زود بیدار شده و نشسته بالا سر عمه اش . خلاصه خواب یه روز تعطیل رو ازشون گرفته بود. جالبه بدونید که من تا صبح نتونستم خوب بخوابم . جای سامی خیلی خالی بود. همسرم هم با من هم عقیده بود و میگفت وقتی هست کلافمون میکنه وقتی هم نیست پدرسوخته جاش بدجوری خالیه. همسرم ظهر آوردش هم دلتنگمون شده بود هم شدیدا هار و شلوغ شده بود . آی حرف میزد آی ورجه وورجه کرد که گفتیم بابا چه خوب بود خونه عمه ات میموندی. 

۳- امروز وقت دکتر روانپزشکم رو داشتم . همچنان ترجیح داد که داروهامو ادامه بدم یکیشو اضافه کرد اون یکی رو کمش کرد ولی باید بخورم. گفتم که حالم رو خیلی بهتر کرده تو این مدت شاید دو سه دفعه فقط دچار طپش قلب شدم . اضطرابم که به حداقل رسیده. البته الان نه یه ساعتیه که بیخودی باز دلشوره گرفتم البته یخورده تحت هجوم افکار منفی بودم و این پس لرزه اشه. امیدوارم آروم بشم. استخر هم خیلی برام خوب بوده . واقعا ساعتی رو که تو آبم به هیچ چیزی تو دنیا فکر نمیکنم و این نمیدونید که چقدر برای من لذتبخشه. ولی خودمونیم شنا هم همچین آسون نیست. داریم رو دست کرال پشت کار میکنیم. خنده داره دست میزنی پات یادت میره. پا میزنی اصلا عقب نمیری خلاصه که دنیائیه برای خودش این معجزه آب.

۴- کلاس موسيقي سامی هم کم کم از شکل بازی موسیقی داره در میاد. امروز بهمون دستور خریدن بلز رو دادن. سامی دوتا داره ولی هیچکدام مورد تائید مربیش نیست. خوشبختانه امروز فهمیدم که مربیش در مرکز موسیقی پارس هم تدریس میکنه و این خیلی امیدوارانه بود. زبانش هم داره خوب پیش میره. مادر بزرگ - پدر بزرگ - خونه- اطاق - مبل - حمام- تخت - خواهر - برادر لغات جدیدی هستند که سامی یاد گرفته. با افعال look, listen, sit down , stand up, show, say, cut , glue هم آشنائي پيدا كرده. شديدا هم از ميس ليلا مربي زبانش هم خوشش مياد چون هم خيلي مهربونه هم صورت بسيار زيبائي داره  و شديدا هم از سامي خوشش مياد و اين پسر چشم هيز ما شديدا خوشگل پسنده. چند روز پيش كه رفته بودم دنبالش ديدم داره با ميس ليلا خداحافظي عاشقانه اي ميكنه. اون بهش ميگفت sami come and kiss meسامي هم آويزون شده بود و خلاصه گونه ميس ليلا رو ماچمالي ميكرد.

پنجشنبه ۱٥ آذر ۱۳۸٦ | ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ | sherry | نظرات () |
Design By : Persian weblog