خاطرات من و سامي

من یک زنم با تمام دغدغه های یک همسر و مادر اینجا برایم بسان دفتری است که در آن مینویسم از روزمرگی هایم ، از پسر دلبندم از همسرم ، گاه سرشار از عشقم و گاه دلگیر وتنها


همون شب اول رفتیم حرم. از سرمای هوا نگم که وحشتناک بود. مینی بوس گشت هتل مسافتی دورتر از حرم همه رو یاده کرد وقتی پا مونو گذاشتیم تو خیابون فقط سوز و سرما بود و بس. من که تمام مدت توی مسیر تهران مشهد با یاد آوری حرم امام رضا چشام تر میشد اینقدر یخزده بودم که دیدن گنبد طلای حضرت هم اشکم رو جاری نکرد. نگران سامی بودم که سرما نخوره. اینقدر لباس تنش کرده بودی که گرد شده بود. این شبا شبای شلوغیه حرمه.  همزمانی سالروز شهادت امام جواد و فرارسیدن ماه ذی الحچه.  من و دوستم از آقایون جدا شدیم و رفتیم میان خیل جمعیت و اینجا بود که دیگه بغضم ترکید . قبل از هر چیز فقط صورت مادر پدرم جلوم متصور میشد و بعدش تمام کسانیکه التماس دعا داشتند. جالبه که کسانی یادم میومد که اگه قابل باشم براشون دعا کنم که در حالت عادی نه اونا یاد منن و نه من یاد اونا. خلاصه که حالی بود و عالمی. از بانوان زوار وحشی چی بگم که با قلدری جمعیت رو میشکافتند و خودشونو با هر ضرب و زوری که بود میرسوندند به ضریح مبارک که برای من عجیب بود که چرا ملت اینقدر تلاش میکنند که به هر وسیله ای هم که شده برن نزدیکتر مهم اون حال و احواله و بس.

سامی هم که برای اولین بار به یک مکان زیارتی رفته بوده و اولش از دیدن سقف آینه کاری و سنگهای کف حرم و ازدحام جمعیت خوشش اومده بوده ولی بعدش خسته شده بوده چندتائی دعا به روش خودش کرده بوده و خلاص. دیگه هم جرئت نداریم بهش بگیم میخوایم بریم حرم میگه من که نمیام!!!!

این دوسه روز هم از تمام shopping centerهای مشهد هم دیدن کردیم که جز خستگی چیزی نداشت و چیز فوق العاده ای هم نبود. هوا هم بعد ازظهرها آنچنان میگیره و سرد میشه که نمیتونی بری قدم بزنی  ولی جدای این مسائل همسفرهای بسیار خوبی داریم که بودنشان خال از لطف نیست. میونشون هم با سامی چنانه که پسرک رودار ما چشماشو که باز میکنه میره اطاقشون و خلاصه باهاشون کلی رفیق شده.

امروز بعد ازظهر هم سامی و ابوسامی و عمو خرسند قراره برن پارک آبی مشهد که میگن در خاورمیانه بینظیره.

پنجشنبه ٢٢ آذر ۱۳۸٦ | ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ | sherry | نظرات () |
Design By : Persian weblog