خاطرات من و سامي

من یک زنم با تمام دغدغه های یک همسر و مادر اینجا برایم بسان دفتری است که در آن مینویسم از روزمرگی هایم ، از پسر دلبندم از همسرم ، گاه سرشار از عشقم و گاه دلگیر وتنها


1- ديروز براي كاري رفته بودم خيابون انقلاب و حوالي كتابفروشيهاي جلوي دانشگاه تهران. چقدر اين شلوغي جلوي كتابفروشيها رو دوست دارم چقدر قدم زدن از سر خيابون وصال و قنادي فرانسه رو تا ميدون انقلاب دوست دارم. بوي كتاب و كاغذ و لوازم التحرير چقدر برام خاطره انگيزه. حالا ديگه خيلي وقت از زمان گل كردن اتود گذشته اونموقع كه تازه پديده اتود بوجود اومده بود و سر بهترين نوك ۵/۰ و 
۷/۰ با همكلاسيامون بحث ميكرديم. از اونروزا خيلي گذشته كه با هزار قربون صدقه مامانو راضي ميكردم كه به اتفاق دختر همسايه بهمون اجازه بده بيايم انقلاب و كتاب بخريم. فقط هم سوار اتوبوس ميشديم. از دم خونه تا ميدون امام حسين با اتوبوسهاي دو طبقه سبز رنگ و از امام حسين تا انقلاب با اتوبوسهاي جديد صورتي رنگ . گاهي اوقات هم كه بعد از خريد كتاب هنوز تو جيبمون باقي پولمون شاخمون ميزد ميرفتيم قنادي فرانسه و كافه گلاسه ميخورديم كه فوق العاده بود. يادش بخير تابستون كه تعطيل ميشديم وسوسه خوندن چند تا رمان ناب و خريدن و امانت گرفتن كتاب بيشتر از هر كلاس تابستاني و استخر و خونه فاميل رفتن برام وسوسه انگيز بود. شباي بلند تابستون و برنامه هاي بيخود تلويزيون كه وادارت ميكرد بري طبقه بالا و زير كولر دمر بخوابي و هي بخوني و هي بخوني. كوچكتر كه بودي ساعت 10 شب قصه شب راديو هم فراموشت نميشد. يادمه كه يه قصه شب بود بنام بي گناه كه اينقدر دلنشين بود كه يه روز ساعتها تو كتابفروشيهاي انقلاب گشتم تا رمانشو پيدا كردم بيگناه اثر ژول ماري آخ كه چه كيفي داد وقتي پيروزمندانه خوندنشو شروع كردم و صداي هر كدام از پرسوناژها رو هم تو ذهنم متصور ميشدم. خيلي كوچكتر بودم فكر ميكنم چهارم دبستان بودم كه مامان برام گوژپشت نتردام رو خريد بعد از كتابهاي صمد بهرنگي اين اولين كتاب بزرگسالانه بود كه برام خريداري شد. بعد از اون نوبت به دزيره و بلنديهاي بادگير و جين اير رسيد. اون موقع نفت كوپني بود و ما بناچار تو فصل زمستون هممون تو دوتا اطاق طبقه پائين جمع ميشديم و ميخوابيديم. يادمه كه من و مامانم پيش هم ميخوابيديم و اون بواسطه دبير بودنش اصرار عجيبي به درس خوندن منظم و خوابيدن بموقع من داشت. بهش شب بخير ميگفتم ولي با يه چراغ قوه زيز لحاف كتاب دزيره رو تا پاسي از نيمه شب ميخوندم بعدشم يواشي كتابو ميذاشتم زير تخت تا دوباره فردا شب برم سراغش تا يه شب در همون حال خوابم برد و فردا صبح جيغ و داد مامان براه بود كه خجالت نميكشي نزديك امتحانات ثلث دومه و تو داري دزيره ميخوني چقدر التماسش كردم تا دوباره بهم پسش داد تا بالاخره تمومش كردم مدتها در روياي اوژني دزيره بودم. كلاس اول دوم راهنمائي بودم كه مامان بهم دوره چهار جلدي جان شيفته رو هديه كرد و خودشم زودتر از من خوندش . تابستون بود و شروع كردم به خوندن ولي ذهن بچه من قادر به درك اين كتاب نشد. چقدر سر اين مادر بيچاره قر زدم كه اين چيه برام خريدي؟ اون طفلك هم ميگفت بگذار بزرگتر بشي ميفهمي كتاب يعني چي؟ آره مامان جون تا حالا سه بار جان شيفته رو خوندم و هربار شيفته تر از بار پيش شدم دستت درد نكنه قربونت برم. خلاصه شوق كتاب و كتابخوني تا مدتهاي مديد تو جونم بود. آخ كه چقدر خريدن اولين كتابخونه برام رويائي بود. كتابها تو سه طبقه بالا و نوارهاي كاستم توي كشو . پائينشم مجله هاي فيلم. چقدر هم زلمزيمبول جلوي ويترين چيدم. تو سن دبيرستان شعر و شعر خوني به سراغم اومد بخصوص سال اول دانشگاه بود و كتاب اشعار حميد مصدق و فريدون مشيري و ه. الف . سايه. يادش بخير به اتفاق نازنين دوست گمشده ام چقدر ميرفتيم شب شعر تالار انديشه روبروي دانشگاه پلي تكنيك. اونم از سرم افتاد .      
آره داشتم ميگفتم كه ديروز تو اون پيادروي سرد زمستان مسير وصال تا ميدان انقلاب تمام اين خاطرات رو مرور كردم و احساس كردم كه ناگهان چه زود دير ميشود. حالا ديگه لوازم التحرير مرغوب پاپكو بازار رو قبضه كرده . حالا ديگه سالي يه بار ميرم نمايشگاه كتاب و به اندازه مصرف يكسال كتابخوني رمان ميخرم و ميشينم سر جام. حالا ديگه اينقدر كم حوصله شده كه مجله خوني رو به كتابخواني ترجيح ميدم. حالا ديگه وقتي ميرم تو كتابفروشي قبل از اعمال سليقه براي خودم چشمم به حسني نگو بلا بگو ميفته و قيافه سامي رو متصور ميکنم. خيلي وقته كه قصه شب گوش ندادم اصلا جديدا جز راديو پيام و راديو جوان ايستگاه راديويي ديگه اي رو سرچ نكردم تازه اونم تو ماشين. چقدر زود گذشت انگار همين ديروز بود.

2- دو سه روزي توي نمايشگاه كانون پرورش فكري نمايشگاه ازدواج ايراني برپا بود. ديروز فرصتي دست داد و رفتم يه گشتي زدم. از محصولات لايكو و آاگ گرفته تا خدمات اركستر مجالس و عكس و فيلم و مشاوره قبل و بعد از ازدواج و تخت و كمد و مبلمان و ترشي خانگي و تردميل و دوچرخه ثابت و محصولات نان رضوي همه از زير مجموعه هاي اين نمايشگاه بودند. قر و قاطي بودنش بدك نبود. بخصوص يه غرفه آتلييه عكس عروس دوماد و فاشن بود كه براي من عشق عكس بينهايت جالب بود. بعد از مهد سامي رو هم بردم اونجا چون يه غرفه مشاوره روانشناسي داشت كه بطور رايگان هوش هيجاني و IQ توسط يك دكتر خيلي شنگول ارزيابي ميشد. اين دكتر مدعي بود كه 14 سال رزيدنت شمار زيادي از بهترين پروفسورهاي دنيا در امريكا بوده. جمجمه سامي رو دردست گرفت و بهم گفت كه اين بچه سزارينيه . خيلي لجباز و احساساتي و معاشرتيه. هوش خيلي بالائي هم داره . خلاصه كلي از سامي تعريف كرد. بهم تصيه كرد كه حتما سامي رو وارد رشته فوتبال يا شنا بكنم . ايشون معتقد بود كه آموزش موسيقي براي بچه ها سمه و از اونا موجودات شكننده اي ميسازه. من بهش اعتراض كردم و گفتم پس اينهمه موزيسينهاي مشهور و نامي در سراسر دنيا كه از بچگي اين علم رو آموختند چي؟ ميگفت همشون آدمهاي فنا شده اي هستند كه زندگي خانوادگي بسيار ناپايداري دارند. بسيار احساساتي و معلقند. من نتونستم اين حرف آقاي دكتر رو قبول كنم منتها حوصله بحث نداشتم. من تو يه مقاله خيلي معتبر خوندم كه آموزش موسيقي با يادگيري رياضيات نسبت مستقيم داره. يعني ميتونه ذهن رو به همون نسبت فعال كنه و اونوقت چطور بايد بچه ها رو ازش دور كرد. ايشون حتي آموزش زبان دوم را بيفايده ميدونست و ميگفت براي آموختن زبان دوم هيچوقت دير نيست. ولي توصيه اكيد ميكرد كه بچه ها تا پايان دبيرستان بايد مدارس دولتي بروند و از مدارس غير انتفاعي بايد حذر كرد. خلاصه مباحث جالبي رو عنوان كرد كه كلي باورهاي آدم رو مي ريخت بهم.

3- ديروز تو نمايشگاه يكي از همكلاسيهاي سامي بنام دانيال با مادرش اومده بود. اونم بچه فوق العاده شيطونيه. در تمام مدتي كه ما داشتيم به اين آقاي دكتر اسكوئي گوش ميداديم سامي و دانيال داشتند بادكنك بازي ميكردند. يه دفعه از غرفه خدمات اركستر مجالس صداي موزيك باحالي بلند شد و ديديم به يه خواننده با گيسوان پريشان داره ميزنه و ميخونه. خلاصه ملت همه جمع شدند و مشغول فيم گرفتن شدند. سامي و دانيال هم يه دفعه رفتند وسط جمع و حالا نرقص كي برقص. سامي يك سرو گردني عقب جلو ميبرد تو مايه اي رقص بابا كرم. دانيال هم بدتر از سامي. خلاصه ملت همه دوربينها و موبایلاشونو رو اين دوتا زوم كرده بودند. سامي كه بايد خودتو بكشي تا جلوي يكي بدون ادا اصول برقصه آنچنان دور گرفته بود كه بيا و ببين. موزيك كه تند شد. دستش رو گذاشته بود زمين و خودشو يه وري ميكرد ميگفت دارم هليكوپتري ميزنم. خلاصه وقت اذان شد و موزيك قطع شد وگرنه شايد سامي و دانيال به جرم خوردن قرص اكس دستگير ميشدند.

4- شب يلدا هم گذشت اميدوارم به شما هم خوش گذشته باشه. مهد سامي از ما خواسته بودند كه از زبان خود سامي مطلبي براي شب يلدا نوشته شود كه اونم اينجوري گفت و ما نوشتيم:

شب يلدا خيلي قشنگ و درازه. شب يلدا ما رفتيم خونه مامان بابام. شب يلدا انار هست . هندونه هست. آجيل داره. تو مهد كودك عكس گرفتيم. به بچه ها انار دادند. الان پائيز رفته زمستون اومده. حالا ديگه برفم مياد منم ميرم آدم برفي درست ميكنم.

5- يكي دو جلسه ديگه اين ترم آموزش شناي ما تموم ميشه. تو اين ترم كرال سينه و كرال پشت رو بهمون آموزش دادند. انصافا هم مربي بسيار خوبي داشتيم. دو سه جلسه اي هم هست كه روي استارت زدن و پريدن تو آب كار ميكنه. جالبه من براحتي تو 4 متري شنا ميكنم و هيچ ترس و واهمه اي ندارم ولي عجيب از اين استارت زدن ميترسم. هر كاري مربي و دوستام كردند نتونستم بپرم تو آب. اولين بار كه تقريبا ياد مستر بين ميفتادي كه ميخوست از بالاي دايو بپره. هر چي سعي كردم ديدم نه من اينكاره نيستم. مربي خودش تو آب بود هر چي فرياد ميزد بپر من گونه هام بيشتر داغ ميكرد و ميسوخت. مسخره است نه ؟؟؟

یکشنبه ٢ دی ۱۳۸٦ | ۱۱:٢٤ ‎ب.ظ | sherry | نظرات () |
Design By : Persian weblog