خاطرات من و سامي

من یک زنم با تمام دغدغه های یک همسر و مادر اینجا برایم بسان دفتری است که در آن مینویسم از روزمرگی هایم ، از پسر دلبندم از همسرم ، گاه سرشار از عشقم و گاه دلگیر وتنها


۱- پيرو پست قبلي ام بايد بگم كه تا مدتهاي مديد من تحت تاثير ادبيات فرانسه و عشق به كشور فرانسه بودم. يادمه از كلاس سوم راهنمائي شروع شد كه پامو كرده بودم تو يه كفش و به مامان اصرار كه بايد منو بفرستي فرانسه تا من ادامه تحصيل بدم. باخوندن كتابهاي اميل زولا ديگه با كوچه پس كوچه هاي پاريس هم احساس آشنائي ميكردم. آهنگهاي فرانسوي گوش ميدام و متنشو طوطي وار حفظ ميكردم و بلغور ميكردم. جالبه طرفدار تيم ملي فرانسه هم شده بودم و فوريت من مثلث ميشل پلاتيني و آلن ژيرس و ژان تيگانا بود. بخصوص ميشل پلاتيني. همون سال فينال جام جهاني بين تيمهاي برزيل و فرانسه بود يادمه چقدر جيغ و داد كردم و جلوي تلويزيون اشك ريختم و تيم فرانسه رو تشويق كردم. يه پسر دائي دارم كه اونم عشق فوتباله و يكسال از خودم بزرگتره. چقدر بهش مجله كيهان ورزشي و دنياي ورزش ميدادم و بجاش عكسهاي ميشل پلاتيني رو جمع ميكردم. عكساشو گذاشته بودم زير شيشه ميز تحريرم. چقدر بابام حرص ميخورد كه عكس اين مرتيكه نره خر به چه درد تو ميخوره؟ خلاصه كه زمان مثل برق و باد ميگذره و فقط خاطرات كمرنگ و پر رنگش باقي ميمونه. كم كم اين گير دادناي من به فرانسه ته كشيد و عشق به مدونا و ساندرا و مايكل جكسونو و سامانتا فاكس و كيم وايلد و گروه دوران دوران گريبان من و بچه هاي هم سن و سال منو گرفت . حالا ديگه تو سن دبرستان بودم و بايد خيلي جدي تر درس ميخوندمو ديگه اين مسخره بازيها تو كت مامانم اينا نميرفت كه نميرفت. بگذريم كه بنده خداها چقدر حرص خوردن و چقدر حرصشون داديم. طفلكي مامانم هميشه دوست داشت كه من دارو سازي قبول بشم . جالب اينجاست كه ضعيف ترين درس منهم شيمي بود خنده داره نه ؟ چقدر كلاس كنكور چقدر معلم خصوصي. يادمه سال چهارم كه بودم همين آقاي قلم چي كه الان دبدبه اي براي خودش داره معلم خصوصي رياضيات من بود و انصافا هم چقدر عالي درس ميداد. بيچاره مامان كلي پول هم به يكي از اين كلاس كنكورهاي تضميني داد و يارو مسئول مؤسسه كلاهبرداري كرد و الفرار خلاصه كه كنكور حكايتي داشت براي خودش . پدرم بواسطه گرايشهاي هنريش خيلي مايل بود كه من رشته هاي هنري ادامه بدم. مامانم هم كه فقط منو دكتر ميديد. خود بدبختم هم كه به هيچ كدوم علاقه نداشتم. كنكور رو دادم. روزي كه كارنامه كنكور رو ميدادند من گلاب بروتون اسهال گرفته بودم مامان و برادرم با هم رفته بودن و كارنامه اعمال منو گرفته بودن . 48 ساعت مامانم باهام حرف نميزد. رتبه نزديك به 5 رقمي واي ديوانه كننده بود. همه عكسهاي هنرپيشه ام از دروديوار اطاقم پاره شد. تلفن از اطاقم بيرون اومد . كلي هم تهديد و بايكوت. آخر سر هم دبيري فيزيك تو کرمان قبول شدم كه قربون دانشگاه آزاد برم كه همون موقع به دادم رسيد و رشته مورد علاقه ام مترجمي قبول شدم و كمي از قيل و دادها كم شد. اما يادمه كه تا مدتها ديگه دختر محبوب مامانم نبودم. البته حالا كه فكر ميكنم كاشكي همون موقع پيشنهاد بابا رو قبول ميكردم و ميرفتم همون رشته اي هنري بخصوص عكاسي رو دنبال ميكردم.

2-   برف نو ! برف نو ! سلام ... سلام !                                                                               بنشین   خوش نشسته ای بر بام ...

  پاکی آوردی ای امید سپید !                                                                                               همه آلودگیست این ایام                       

   برف برف برف. دلم پوسيد از بس تو اين چند سال اخير يه برف درست و درمون نديده بودم. امروز صبح از ديدن اين موج سپيد برف روي شاخهاي درخت و پشت بامها ذوق كشوني شده بودم كه نگو و نپرس. بيشتر از سامي من ذوق كرده بودم. امروز نبردمش مهد كودك بجاش با هم رفتيم حياط و آدم برفي درست كرديم و برف بازي كرديم. در حياطو باز كردم كوچه يكپارچه سپيد و زيبا. آخ كه چقدر ياد روزهاي مدرسه افتادم كه از اول زمستون چشممون به آسمون بود كه ببينيم كي ميباره تا مدرسه ها تعطيل بشه. اون صبحي كه برف برف ميومد اولين كار گوش دادن به اخبار صبح راديو بود كه ببينيم مدرسه ها تعطيله يانه . مامانم مقطع راهنمائي رو تدرس ميكرد چقدر زور داشت تو سن دبرستان اون تعطيل ميش و مانه . ولي واي چي ميشد وقتي كل مدارس تعطيل ميشد. اغلب ميرفتم با پدر و برادرم بالا پشت بام و با هم يه برف بازي حسابي گاهي اوقات هم پارو ميكرديم. يه عالمه برف از پشت بام ريخته ميشد توي حياط. تو حياط هم دسته ميشد دو طرف حياط تو باغچه ها . واي انگار همين ديروز بود. بعدشم ميومديم تو خونه آخ چقدر ميچسبد وقتي مامان تو اون هوا برامون آش يا آبگوشت درست ميكرد. آي كيف ميداد. بعدشم يه چاي داغ و خواب بعد ازظهر كنار بخاري كه اونموقع هنوز نفتي بود. لبوي داغ و شلغم پخته هم عصرها عالي بود. از دست پخت مامانم گفتم چقدر دلم تنگ شده واسه اونروزا. اين 7 سال آخر مامان بواسطه بيماريش نميتونست آشپزي كنه. نميدونيد چقدر سخت بود عصرها كه از سر كار ميومدم خونه ببينم چراغ كدبانوگري مامان خاموشه. فقط يادمه همون اواخر زندگي مامان بود كه يه شب زمستوني ماه رمضون اومدم خونه ديدم مامانم به زحمت يه آش برام درست كرده نميدونيد شايد خوشمزه ترين غذاي عمرم بود. چقدر بوسش كردم و نازش دادم . اشك تو چشماش جمع شد و گفت من شرمنده ام حالا بايد سالم باشم كه بتونم به تو برادرت برسم حالا شدم عين بچه ها و تو بايد پرستاريمو بكني. آخ يادتون بخير مامان جون باباجون خدا روحتونو شاد كنه.

3- اين ترم آموزش شنا تموم شد. عالي بود. كرال سينه و كرال پشت. راستي بالاخره موفق شدم و پريدم تو آب چقدر هم كيف داد. ديروز هم مسئولين آموزش اين دوره يه مسابقه ترتيب دادن و من تو گروه خودمون تو كرال سينه اول شدم. ولي كرال پشتم خيلي تعرف نداره. كمي تا قسمتي آب ميره تو دهان و دماغم.. دور جديد از اول بهمن شروع ميشه. من غالبا از شنا بدم ميومده ولي تو اين دوره آموزشي عاشقش شدم. چقدر توي آرام بخشي ذهن و فكرم مؤثر بوده. وقتي توي آبم به هيچ چيز فكر نميكنم.

4- يه كلاس عكاسي خوب پيدا كردم . مداركمم آماده بود اما نظرم تغيير كرد تصميم گرفتم از ترم بهار كه هوا بهتره برم.

5- اين شبكه GEM يكشنبه ها شب يه فيلم مطرح دنيا رو پخش ميكنه. اين هفته فيلم Little Children رو گذاشت بابازي كيت وينسلنت و جنيفر كانلي. فيلم جالبي بود فقط بدي اين كانال اينه كه سانسور ميكنه . چقدر چهره کیت وینسلنت با چهره اش در تایتانیک فاصله گرفته بود .

۶- قربون پسر خوبم بشم. عسل طلای ما واقعا بهتر شده. خیلی صبورتر شده . کمتر تو حرف بزرگترها میدود و کمتر بهانه گیری میکنه و کمتر حرص میده و کمتر بابا بابا میکنه اما قربونش برم بریز بپاشش وحشتناک شده. بخدا دیگه خسته شدم  از بس هر روز تا عصر خونه رو مرتب میکنم ولی صبح که پا میشم حالم از خونه بهم میخوره چون یک عالمه اسباب بازی و لباس و مداد و دفتر هزارتا کوفت کاری دیگه وسط اطاقه. اه چقدر تکرار مکررات. ظرف شستن و تمیز کردن و مرتب کردن خونه. بدون هیچ وقفه و تنوعی. 

چهارشنبه ۱٢ دی ۱۳۸٦ | ۳:٠۸ ‎ب.ظ | sherry | نظرات () |
Design By : Persian weblog