خاطرات من و سامي

من یک زنم با تمام دغدغه های یک همسر و مادر اینجا برایم بسان دفتری است که در آن مینویسم از روزمرگی هایم ، از پسر دلبندم از همسرم ، گاه سرشار از عشقم و گاه دلگیر وتنها


1- بعد از سالها يه برف حسابي و يه سرماي واقعي زمستوني و يه تعطيلي چهار پنج روزه مدرسه اي از همونا كه هميشه ميگفتم. ولي خودمونيم عجب يخبندونيه. چه سرمائيه. خونه ما كه اصلا گرم نميشه. همش احساس ميكنم كه تو خونه ما بادهاي شرقي غربي جريان داره. اين دو روزه سه تائيمون با لباس زمستوني بوديم و هر وقت هم كه جلوي تلويزيون نشستيم يه پتوي كمكي هم داشتيم و مدام هم غر زديم كه چقدر سرده . سه تائي رفتيم تو حياطو يه آدم برفي گنده هم درست كرديم. بعد از سالها اين اولين باره كه آدم برفي تا چند روز دست نخورده و سالم همچنان وسط حياط سرپاست.

2- ديشب تولد پريسا جون بود بهش تبريك ميگم. هرچي فكر كردم ديدم تو اين سرما و يخبندون رفتنش خوبه اما برگشتش رو چكار كنم. چون خيابونا خلوته خلوته. غروب داشتم حاضر ميشدم كه برم ولي سامي جيغ و داد كرد كه نميام ميخوام پيش بابام باشم. هرچي بهش گفتم بيا داد ميزد كه نميام خلاصه ديگه زمان ازدست رفت ولي ساعت 8 شب گريه و زاري راه انداخت كه يالله منو ببر تولد كه ديگه واقعا امكان پذير نبود. پروانه جون مرسي كه به ياد من بودي ولي واقعا نشد كه بيام. سميه جون اينبار هم قسمت نشد كه من و تو همديگر رو ببينيم. بازم اميدوارم بزودي اين امكان ميسر بشه.

3- اين دو روز تعطيلي تخت گاز كتاب خاطرات يك گيشا اثر آرتور گلدن رو خوندم خيلي جالب بود البته زياد از ترجمه مريم بيات خوشم نيومد. خوشحالم كه اول فيلمش رو ديده بودم چون با خوندن كتاب تصورات ذهني ام بهتر شكل ميگرفت. آي تك جون متشكرم . مهروش جون از تو هم ممنون كه از حقت گذشتي و اول كتاب رو دادي كه من بخونم. ديشب كتاب 11 شب تموم شد دوباره تصميم گرفتم فيلمش رو ببينم كه اينبار خيلي بيشتر چسبيد.

4- راستي يادم رفته بود بنويسم هفته گذشته بامداد عسلي عمه بيمارستان بستري شد به علت عفونت ريه و تنفس صدادار و خس خسي. طفلكي بچه رو سوراخ سوراخ كردند بخاطر گذاشتن آنژيوكت و تزريق سرم. عزيز دلمو بايد زيز چادر اكسيژن و بخور سرد قرار ميدادند ولي طفلكي بچه بند نميشد و همش ميخواست بياد بيرون. هر كي هم كه ميرفت ملاقاتش دستاشو ميگرفت بالا كه يعني بغلم كنيد و نجاتم بديد. خيلي شيرين و بازيگوش شده. الحمدالله دوسه روز پيش مرخص شد. ولي واقعا هممون بايد براي داشتن بچه سالم شاكر باشيم وقتي پات به بيمارستان ميرسه تازه ميفهمي نعمت سلامتي چيه و داشتن بچه سالم يعني چي ؟

5- جمعه تولد عليرضا پسر عمه سامي بود. كه خيلي هم خوش گذشت. گفتگوي ما با سامي تو مسير برگشت از تولد:

من: آفرين سامي كه پسر خوبي بودي. چقدر هم قشنگ رقصيدي. فقط چرا وقتي ميرقصي همش اينور اونورو نگاه ميكني و ميخندي و رقصتو تموم ميكني؟

سامي : آخه من كه نبايد برقصم تولد من كه نبود مهمون كه نبايد برقصه بابا به اوني كه ما ميريم خونشون چي ميگن ؟

بابا : صاحبخونه

سامي : آهان بايد صاحبخونه برقصه عليرضا كه صاحبخونه بود اصلا نرقصيد اونوقت همش به من ميگيد سامي برقص سامي برقص بعدشم چرا وقتي من ميرقصم همتون ميگيد آها آها ؟

6- شنبه صبح سامي خيلي دير از خواب بيدار شد تازه اونم به زور حدود ساعت ۳۰/۹. منم بيرون كار داشتم بايد ميبردمش مهد كودك

من : سامي زود باش لباستو بپوش ديرم شد

سامي : من گرسنمه صبحانه ميخوام

من : سامي جان خيلي دير شده يه ليوان شير بخور با يه شيريني زود باش بريم ديگه دير شد

سامي : يعني ميگي من صبحانه نخورم. مگه تو نميخواي من بزرگ بشم. اگه صبحانه نخورم كه بزرگ نميشم تو نميخواي من بزرگ بشم برم مدرسه برم دانشگاه برم سر كار زن بگيرم ها صبحانه نميدي ؟

من : باشه مامان جان اگه همه اينا با يه صبحانه درست ميشه بيا بشين بهت صبحانه بدم من غلط بكنم كه با آينده تو بازي كنم

چهارشنبه ۱٩ دی ۱۳۸٦ | ۱٢:٠٦ ‎ب.ظ | sherry | نظرات () |
Design By : Persian weblog