خاطرات من و سامي

من یک زنم با تمام دغدغه های یک همسر و مادر اینجا برایم بسان دفتری است که در آن مینویسم از روزمرگی هایم ، از پسر دلبندم از همسرم ، گاه سرشار از عشقم و گاه دلگیر وتنها


۱- بالاخره خونه تکونی ما تموم شد. همه خونه یه طرف اطاق سامی یه طرف. یه دو روزی کار داشت آخرهای کار دیگه کمرم دولا مونده بود. واقعا تو دنیا چیزی مزخرفتر از اسباب بازی وجود داره؟ همه اطاق پر از حجم وسیعی از این اسباب بازیهای ریز ودرشت. خدا خیر بده به این اخوی ما که هر دفعه سامی رو میبینه باید یه لپ لپ بهش بده. اونم در اندازه های متفاوت از کوچیک گرفته تا بزرگ بزرگ. هر جک و جونوری که بگید از تو اینا دراومده ریز و درشت. که حالا نیمی از آن داغون شده اند و بنده جرات بیرون انداختنشون رو ندارم چون فضولچه ما سامی آمار همشون رو داره. با سامی اتمام حجت کردم اسم اسباب بازی بیاره همه وسایلش میره تو یه گونی بزرگ و گذاشته میشه دم در. خلاصه که پدرملان درامد.

۲- فیلم دیدنی  و اینک آخرالزمان  را دیدیم . فیلمبرداری بینظیر بود. مناظر بکر و تصاویر فوق العاده.  موضوع فیلم هم جالب بود. البته پر از لحظات خشونت بار که مجبور شدیم دیدنش را به زمان خواب سامی به تعویق بیندازیم. وروجک آنچنان تو بحر فیلم رفته بود که بیا و ببین. خیلی کم ازش کتک میخوریم و دست و پا حوالمون میکنه حال میکنه از دیدن صحنه های بزن بزن و خشن.

۳- به علت فوت ناگهانی پسر عمه جوان همسرم سفری فوری فوتی به گلپایگان داشتیم. چقدر دیدن مرگ جوونا سخته. دیگه جنبه گریه کردن زیاد هم ندارم سر دردهای عجیبی میگیرم.

۴- از این حال و هوای دم عید هم خوشم میاد هم کلافه میشم. شور و حال الکی میون همه است. فروشگاهها قیامته قیمتها سرسام آوره. با سامی خرید رفتن مکافاته. جاتون خالی دیروز رفتیم خرید پدری از ما این بچه دراورد که من و همسرم توبه کار شدیم بسکه این بچه نق زد و عر زد و اظهار بیحوصلگی کرد. منکه خریدهامو اکثرا صبح تا ظهر میرم که بچه مهده  و اینجوری واقعا راحتترم. گرچه دوست دارم سامی در مورد وسایل شخصی اش اعمال نظر کنه ولی به دردسرش نمی ارزه.
۵- اینجور که بوش میاد باید عید تهران بمونیم. بلیط های هواپیما و تورها قیمت خون باباشونو دارند. ویلا  میلا هم که نداریم. کسی هم دعوتمون نکرده پس سنگین و رنگین سر جامون بشینیم بهتره. دید و بازدیدهای مسخره و روبوسیهای افراطی و فیلمهای تلویزیون ای بد هم نیست.
۶- سال موشه. طبق طالع بینی سال منم هست تا ببینیم امسال چرخ گردون چجوری میچرخه؟؟؟؟
۷- دیروز سامی رو بردم سلمونی. آرایشگاه پر بود از چند تا پسر مو فشنی و ابرو برداشته. سامی هم نشست زیر دست آرایشگر و خلاصه نیشش تا بناگوش باز مونده بود. طرف هم نامردی نکرد و کله بچه رو آخر فشن کوتاه کرد . آرایشگر دیگر هم مشغول مرتب کردن ابروی یه پسره بود. یه لحظه خجالت کشیدم چرا که ابروهای نامرتب من در مقابل ابروهای اون پسره فاجعه بود. خلاصه اصلاح سامی هم تمام شد و آرایشگر با سشوار و تافت و واکس مو افتاد به جون کله سامی. القصه دست آخر قیافه اش بحدی خنده دار و جالب شده بود که نگو. تمام سر عین برق گرفته ها و چتریها به یکطرف خوابیده. قیافه تابلو تابلو. از تو همون آرایشگاه عکس گرفتن مردم شروع شد. تا در خونه دیگه اکثر مردم بر میگشتند و با لبخند نگاش میکردند. چند نفری هم با موبایل عکسش رو گرفتند. یه بچه حدودا ۵ ساله با قد نیم وجبی با یه کله سیخ سیخی خنده دار. باباش که اومد و کله اونو دید اول حسابی باهام دعوا کرد که الان که با این نیم وجبی این کارو میکنی سن بلوغش چجوری جلودارش میشی؟ ولی بعدش کلی با این فشنچه حال کرد.
دوشنبه ٢٠ اسفند ۱۳۸٦ | ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ | sherry | نظرات () |
Design By : Persian weblog