خاطرات من و سامي

من یک زنم با تمام دغدغه های یک همسر و مادر اینجا برایم بسان دفتری است که در آن مینویسم از روزمرگی هایم ، از پسر دلبندم از همسرم ، گاه سرشار از عشقم و گاه دلگیر وتنها


١-  پنجشنبه گذشته در مراسم جشن تولد پرشین بلاگ شرکت کردیم. من و همسرم و سامی . استقبال خیلی خوبی شده بود. تو این مراسم بالاخره موفق شدم سمیه جون رو ببینم. میدونید ما چند سال بود قرار بود همدیگر رو ببینیم نمیشد. فقط این خانمی پسر توپولوی نازش رو نیاورده بود که البته کار بسیار خوبی هم کرده بود چون طبق معمول سامی ساز مخالفش بدجور کوک بود و مارا از همراهی بچه باز پشیمونمون کرد. اتفاق جالب دیگر دیدن خانم دکتر نازنینی بود که اکثر اوقات زحمت ویزیت کردن سامی رو دارند. دکتر بینظیری که ما هیچوقت تلاش ایشون رو در بهبود وضعیت سامی در یکسالگی اش که دچار اسهال شدید شده بود و در بیمارستان بستری بود فراموش نمیکنیم و همیشه دعاگوی ایشان هستیم. بسیار خوشحال شدم که فهمیدم ایشان نیز وبلاگ نویس هستند و شاعره ای بسیار توانا. در جشن آنروز افراد بسیاری جایزه گرفتند و از افراد دیگری هم تقدیر شد. ساروی کیجای عزیز هم رتبه دوم وبلاگ نویسی رو کسب کرد. من و سمیه هم از شدت فضولی درباره جایزه ساروی کیجا در حال مرگ بودیم. گزارش مبسوط این برنامه رو سمیه نوشته که میتونید اونجا بخونید.  یکی دیگه از کسانی رو که خیلی خوشحال شدم دیدم ویولت عزیز بود که همینجا بهش مرحبا میگویم چرا که در صورت زیبایش فقط لبخند میدیدی و شور زندگی. از میهمانان هم داریوش فرضیائی ( عمو پورنگ ) و رضا کیانیان و دکتر خادم و حجت الاسلام ابطحی و سروش صحت جالب توجه بودند.

2- امروز جشن فارغ التحصیلی سامی از مقطع پیش آمادگی انجام شد. جشن کوچولویی در همان کلاس آفتاب.  خواندن شعر دسته جمعی رنگین کمان . اجرای یک ترانه انگلیسی و همچنین نواختن قطعه زاغی با بلز جز برنامه امروز بود. چقدر خوشحالم که سامی به موسیقی علاقه نشان میده و با عشق و علاق کار نواختن بلز رو انجام میداد. در آخر هم زونکن کارهای کلاسی یکساله بچه ها را تحویل دادند که کاملا پیشرفت سامی در نقاشی و خلاقیت و کاردستی مشهوده. البته آخر مراسم کار بچه ها به جیغ و فغان رسیده بود که هر کدام داشتند تعداد برچسبهای تشویقی خودشون رو میشمردند و به دیگری فخر میفروختند. این وسط سامی شدیدا در تلاطم بود که به همه ثابت کنه که دیروز تعدادی از برچسب هایش را به خانه اورده وگرنه اونم تعداد بیشتری داشته. برنامه خاصی برای تابستان سامی فعلا در نظر ندارم احتمالا دو سه روزی را به همین مرکز آموزشی اش خواهد رفت و یکروز هم به کلاس موسیقی.

در آخر جشن هم مدیر مهدکودک از بچه ها خواست اگه صحبتی با والدینشون دارند بگن که سامی لوس من با صدائی لوس تر و کش و قوس فراوان بلند شد و گفت من میخوام بگم که مامانمو خیلی دوست دارم. اینقدر این جمله رو با لحن خاصی گفت که همه کیف کردند و کلی براش کف زدند.

3- خوشبختانه چند وقتی است که مجددا کلاسهای آموزشی شنایم را شروع کرده ام. بسیار عالیه. مربی این ترم شنا دختری بسیار خوش هیکل و جدیه که پوست آدمو میکنه و تاکید فراوان بر اجرای درست حرکات داره. این ترم هم اصلاحی حرکات دست و پای کرال سینه و پشت را داریم و این شنا را بصورت حرفه ای فرا میگیریم. بعد از شنا هم جلسه یوگا دارم که فوق العاده است. حرکات کششی که کاملا خستگی رو از آدم دور میکنه. جلسه پیش آخر کلاس هنگام ریلاکیشن که فقط باید با چشمان بسته دم و بازدم انجام میدادیم احساس کردم که صدای تنفس دوستم که کنار من دراز کشیده بود تغییر کرد . چشمانم رو باز کردم دیدم عمیقا به خواب رفته و داره خروپف میکنه اونم با دهان نیمه بازو لبهای لرزان. آهسته دستش را تکان دادم از خواب پرید و بلند گفت ها چیه چی شد؟ خلاصه من بخند و اون بخند. جالبه که میگفت تو این چند دقیقه خوابم دیده بود.

4- قرار بود آخر خرداد تولد سامی رو با تاخیر جشن بگیریم. اسم میهمان لیست کردیم و کارت تولد چاپ کردیم (مهروش جان زحمت دادیم ) و کلی برنامه ریزی کردیم. آخر سر من و همسرم به این نتیجه رسیدیم وقتیاز موعد تولد میگذره دیگه حس و حال گرفتنشو نداریم. پس سامی جان متاسفانه باید به یک کیک فسقلی و چند تا عکس یادگاری بسنده کنی عزیزم تا سال بعد.

 

سه‌شنبه ٢۸ خرداد ۱۳۸٧ | ۱٢:٥٩ ‎ب.ظ | sherry | نظرات () |
Design By : Persian weblog