خاطرات من و سامي

من یک زنم با تمام دغدغه های یک همسر و مادر اینجا برایم بسان دفتری است که در آن مینویسم از روزمرگی هایم ، از پسر دلبندم از همسرم ، گاه سرشار از عشقم و گاه دلگیر وتنها


 

 

 

1- آقا این یورور 2008 هم حکایتیه ها !!! من که فقط هلاک کیفیت تصویربرداری اونم. مخصوصا اون نمای باز از بالا و شروع بازی . البته من خیلی بازیها رو دنبال نکردم ولی خوب بجاش همسرم بی وقفه پیگیرش بوده.

شبها کلی برای خودش جلوی تلویزیون جایگاه درست میکنه. دو سه تا بالش و تخمه و تنقلات و با اشتیاق هم به همه اعلام میکنه که امروز مثلا بازی فلان تیم است با بهمان تیم من شرط بندی کردم و فوق العاده است و بیا ببین و از این قبیل تعاریف. منم که فوتبالی نیستم ترجیح میدم برم رو تختو شروع کنم به کتاب خوندن صدای گزارشگر هم همچنان به گوش میرسه بین دو نیمه رویم رو بطرف اطاق نشیمن برمیگردانم میبینم آقای عشق فوتبال دمرو خوابیده و بیهوشه بیهوشه. هر چی صداش میکنم فایده نداره. میرم که تلویزیون رو خاموش کنم . آهسته صداش میزنم پاشو بیا سرجات بخواب میگه چرا تلویزیونو خاموش کردی بازی خیلی حساسه. بهش میگم تو که خوابی میگه نه کی گفته میگم چند چندن میگه هیچ هیچ دوباره تلویزیون روشن میشه نیمه دوم شروع میشه معلوم میشه تو همون نیمه اول دوتا گل رد و بلد شده و عشق فوتبال ما خواب بوده. خلاصه من بیخیالش میشم میرم که بخوابم . تقریبا این ماجرا هرشب با کمی اضافات و کاستی جزئی عینا در شبهای فوتبالی تکرار شده . البته من تنها بازی پرتغال رو دنبال کردم چون اسکولاری جون مربی محبوب منه و من ارادت خاصی نسبت بهش دارم. بازی حذفی آلمان پرتغال به اندازه بازی تیم ملی ایران به من استرس وارد کرد. نمیدونم شایدهم یکی از دلایلش شباهت چهره ای اسکولاری و پدرمه. اسکولاری و برونو متسو ( سر مربی امارات ) مربیان محبوب منند.

سامی هم که این وسط شدیدا پیرو بابا فوتبالیشه و شدیدا از تیمهای هلند و ایتالیا ( مرحومان مجلس ) جانبداری مکرد و میکنه.

2- ترم تابستانی مهد سامی شروع شد وفعلا سامی روزهای یکشنبه و سه شنبه میره اونجا. مربیان قبلی دیگه عهده دار کلاس سامی اینا نیستند و مربی جدید مریم جون مسئولشونه. جالبه مربی قبلی سامی ( سپیده جون ) در دوره قبلی از دست کارهای سامی شدیدا شکار بود اما حالا مرتب به من اس ام اس میزنه و جلومو میگیره و تلفن میکنه که من طاقت دوری سامی رو ندارم ترو خدا با مدیر مرکز صحبت کنید یا سامی بیاد تو کلاس من یا من بشم مربی اونا. خلاصه فعلا مشغول رایزنی هستیم تا ببینیم چی میشه. سامی هم شدیدا جوگیر عاطفی شده و وقتی میره مهد اول میدوه میره تو کلاس قبلیش و یه بغل و یه ماچ با سپیده جون ردوبدل میکنه و بعد میره کلاس خودش. خلاصه که این عشق ادواری سامی و مربیان مهدش داره کم کم کار میده دستمون. البته بگم ها سامی هنوز هم شدیدا نازنین جونشو یاد داره و دوسش داره منتها نازنین در شرف عروسیه و بعد از عید تقریبا موفق به دیدار هم نشدیم. خلاصه نازنین تو به سامی خیانت کردی و عروس شدی سامی هم داره سرت هوو میاره.

3- در جمعه ای که گذشت بالاخره یه تولد فسقلی برای سامی گرفتیم . خیلی خودمونی. خودمون + مادربزرگ پدربزرگ سامی + عمه های سامی و البته علیرضا دردونه پسر عمه و دوست جون جونی سامی. یه کیک کوچولو یه شام هول هولی و چند تا دونه عکس و البته چندتا کادوی بسیار محبوب سامی

نشد تولدی رو که دوست داشتم برات برگزار کنم . انشاءالله سال دیگه با برنامه ریزی بهتر و در موعد مقرر در خدمتیم سامی قشنگم.

4- راستی این کار جدید گروه آریان رو شنیدید؟ بنظر من همون سه تا آهنگی که کلیپشو هم درست کردند از همه آلبوم بهتره. کار مشترکشون هم با کریس دی برگ جالب شده. ولی در کل  آلبوم جالبی نیست ( نظر کاملا شخصی بنده ).

5- امسال 5 سال تمومه که من یه مادرم. یه مادر با تمام دغدغه های فکری و عشق بی اندازه نسبت به پسرم. یه مادرم و وقتی پسرم دستهای کوچکش رو دور گردنم حلقه میکنه و منو میبوسه و بهم میگه که خیلی دوستم داره مست از عشق و غرور مادرانه میشم. گاهی اوقات وقتی مامان صدام میکنه از شنیدن این صدای کوچک و تیز یکه میخورم که وای من یه مادرم! قلب من و فکر من و احساس من همه مالامال از عشق و محبت مادرانه است ولی نمیدونم چرا روز مادر اصلا به این فکر نمیفتم که من یه مادرم. نمیدونم چرا وقتی دیروز پسرم کلی با کاغذ و رنگ و چسب برام کاردستی درست کرد و بهم گفت که مامان روزت مبارک اصلا لبریز از هیجان و شادی نشدم؟ روز مادر یکی از همون روزهای خوب خداست که آسمون دل من خیلی ابری میشه. تو یه همچین روزی دلم میخواد بچه بشم برگردم به اون روزهای قشنگ و خوب دور که منم با هیجان گونه های لطیف مامانمو میبوسیدم و بر انگشتان کشیده اش بوسه میزدم و بهش روزشو تبریک میگفتم. تو روز مادر دلم نمیخواد بزرگ باشم تو این روز اینقدر دلم میخوادجوونتر و بچه باشم که یادم بیاد منم مامان داشتم یه مامان سالم وسرحال دور از اونهمه رنج و بیماری و ناتوانی.

دیشب از شروع برنامه مثلث شیشه ای که باشرکت بهاره رهنما بود و همراه با گفتگوی تلفنی با مادر ایشون چشمای من هی پر و خالی شدند. دلم گرفت . دلم تنگ شد. مثل یه بچه کوچک یتیم بغضم شکست. امروز با تمام خستگی بعد از استخر و یوگا بعد ازظهری سامی رو از مهدش تحویل گرفتم و به اتفاق دوتائی رفتیم سر مزار مادر خوبم. خیل کثیر آدمهائی که امروز اونجا بودند به من میگفت که چقدر همگی درد مشترک داریم. خوشبختانه سامی تو ماشین خوابش برده بود و بعد از مدتها این اولین فرصتی بود که من تنهای تنها با مامانم به گفتگو ایستاده بودم. باور کنید تمام اون دقایق حضورشو و صداشو حس میکردم. بهش گفتم که چقدر دوسش دارم و چقدر تو قلب من برای ابد جای داره. بهش گفتم که چقدر تو زندگیم جاش خالیه و بهش گفتم که اون خیلی بی وفا بود که منو تنها گذاشت و رفت و من خیلی بی معرفت بودم که بعد اون موج سیال زندگی منو در خودش فرو برد و منو از اون دور کرد. مامان عزیزم امروز وقتی از خونه تو به خونه خودمون بر میگشتم دیگه از دیدن دسته گلها وکادوهای رنگین دست مردم دلم نمیگرفت. منم بادی به غبغب انداخته بودم و خوشحال به خودم میگفتم منم امروز به دیدن مامانم رفتم.

مامان گلم عشق ابدیم روزت مبارک

روز زن و روز مادر گرامی باد.

 

 

پی نوشت 1 :

سامی : مامان برای مامانت چی میخوای ببری سر خاکش؟

من : عزیزم براش گل میبرم

سامی : گل چیه ؟ یه کادو ببر مثلا یه گردنبندی چیزی

من : آخه گردنبند به درد اون نمیخوره

سامی : به دردش نمیخوره ؟ بدردش نمیخوره؟ خوب میاد بیرون میندازه گردنش خوشگلتر میشه گل به چه دردش میخوره !!!!

 

پی نوشت 2 :

همسر من در ماموریت بسر میبره وگرنه اون عزیزم هیچوقت در همراهی من تا مزار پدر و مادرم کوتاهی نکرده. ازش ممنونم.

 

 

.

 

 

چهارشنبه ٥ تیر ۱۳۸٧ | ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ | sherry | نظرات () |
Design By : Persian weblog