خاطرات من و سامي

من یک زنم با تمام دغدغه های یک همسر و مادر اینجا برایم بسان دفتری است که در آن مینویسم از روزمرگی هایم ، از پسر دلبندم از همسرم ، گاه سرشار از عشقم و گاه دلگیر وتنها


بازم تنبلی و تا خیر و بهانه برای ننوشتن و ..... پس بی مقدمه و بدون ترتیب :
1- از اونجا که در آپ کردنم تاخیر پیش اومده بد ندیدم اسم چند تا فیلمی رو که تو این مدت دیدم نام ببرم. چند روز پیش فیلم خانه من جهنم آخرین ساخته سوسن تسلیمی در سوئد را دیدم. فیلمی بسیار تاثیرگذار از زندگی یک خانواده ایرانی در سوئد . با بازیهایی دیدنی. بهتون توصیه میکنم ببینیدش.
فیلم فریدا با بازی سلما هایک رو دیدم. من عجیب از چهره این دختر خوشم میاد .
یکی دیگه از فیلمهائی که دیدم و کلی هم خندیدم فیلم باکره چهل ساله بود که واقعا خنده داره. بامزه تر از فیلم متن زیرنویس فارسی اونه که واقعا نشون از ذوق و تجربه مترجمشه.
فیلم match point ساخته وودی آلن رو هم دیدم که جالب بود.
همینطور مادام بواری که فیلم بسیار آموزنده و زیبائیه
فیلم serendipity رو هم دیدم که میتونست ورژن آمریکائی یه فیلم هندی باشه.
امشب هم فیلم Intolerable Cruelty رو با بازی جرج کلونی و کاترینا زتا جونز دیدم. چه زوج زیبا و خوش بروروئی!! خودمونیم این کاترین خانم عجب تکه ای است مایکل داگلاس عجب صفائی میکند !!!
این روزا بخاطر سامی با دی وی دی مرد هزار چهره هم حال میکنیم. روزی چند نوبت با منصور شصتچی همراه میشیم و حالشو میبریم. من عاشق اون دیالوگ سیامک انصاری با مهران مدیری هستم که به منصور شصت چی توصیه میکنه که هنگام رویاروئی با طبیبیان بزرگ خیلی گرم و صمیمی برخورد کنه و دائما و بطرز خیلی خنده داری روی خیلی گرم و صمیمی تاکید میکنه. موش سرآشپز ( راتاتوئی ) هم این روزها شدیدا مهمون تلویزیون ماست. علیرضا جون دستت درد نکنه.

راستی من این سریال مرگ تدریچی یک رویا رو خیلی دوست دارم دانیال حکیمی که یکی از بازیگران مورد علاقه منه. فریدون جیرانی هم فیلمساز مورد علاقه ام. از این دختره سامیه لک ( مارال ) هم خوشم میاد بنظرم قیافه جالبی داره نه میتونی بگی زیباست نه میتونی بگی زشته نه با نمکه نه بیمزه. بنظرم قیافه اش میتونه مجذوب کننده باشه.
2- دیروز هفدهم تیر سالگرد فوت لاله و لادن بیژنی بود. طفلکی ها چه رنجی رو کشیدند و چه بیرحمانه مرگ اونا رو در آغوش کشید. یادمه 5 سال پیش وقتی خبر فوتشون رو شنیدم ساعتها گریه میکردم و اخبار تلویزیونی و اینترتی اونا رو دنبال میکردم . روحشون شاد. خدا رو شکر که سالممیم و بچه های سالم داریم.
3- چند روز پیش در کلاس یوگا اتفاق جالبی برایم افتاد. من با یک بیمار مبتلا به ایدز روبرو شدم. خانم میم از بچه های یوگاست . چند روز پیش زود رسیدم و تو حیاط باشکاه نشسته بودم که خانم میم هم زود اومد و کلی با من چاق سلامتی کرد و باهام گرم گفتگو شد. در این میان از رابطه یوگا و عرفان گفتیم و اون گفت که چند سالیه به کلاسهای عرفان میره و از قداست استادش سخن گفت و از شفا بخشی اون. مثال آورد چند تا از تشعشعات شفا بخش استاد و بچه های کلاسش. حتی از توانائی خودش در شفا دهی یک مریض بستری در آی سی یو. قضیه برام خیلی جالب شده بود. خانم میم هم خودش آدم بسیار جالبیه. زنی چهل و 4 ساله با اندامی باربی وار و آرایشی فشن. برام خیلی جالب بود کسی با این ظاهر به این درجه از شناخت و اعتقاد نسبت به خداوند برسه . بحث به مسائل عشقی و جدائی اش از همسرش و درگیری مجدد عاطفی اش شد. از خیانت بوی فرندش اونم بطرز وحشتناک یعنی همخوابگی با دوستان نزدیک خانم میم ! از آرامشی که عرفان بهش در این مساله داده و تونسته براحتی ببخشه. ولی نقطه اوج داستان زمانی بود که گفت من بواسطه عمین علم فرادرمانی از بیماری ایدز رها شدم. منو میگی چشمام داشت از حدقه بیرون میزد. گفتم اچ آی وی گفت آره. بهم گفت که بوی فرند نامردش بهمراه چند تا لندهور دیگه به قصد سرقت از منزلش بهش تجاوز کردند و در نهایت بهش یه سرنگ آلوده هم تزریق کردند. گفت که تا مرحله مرگ پیش رفته جائی که علم پزشکی از مداوای وی درمونده شده تونسته بواسطه همین استاد و تشعشعات فرادرمانی اش از راه دور مداوا بشه. من هنوز مبهوت از داستان بودم. اونم همینجوری اشک میریخت و دستان منو تو دستش گرفته بود. با وجود اینکه از تمام راههای سرایت این مرض کفتی آگاهی کامل دارم ولی اون لحظه از تماس دستم با اون چندشم شدو نمیدونم چرا پشتم تیر میکشد. سریع پیچوندمشو رفتم به بهانه آب خوردن دستامو صابون اساسی زدم. تمام طول جلسه یوگا ی اون روز اصلا قادر به تمرکز نبودم. همش به حرفهاش فکر میکردم دلم شدیدا براش سوخت . اما کنجکاوی شدیدی هم نسبت به عرفان پیدا کردم . نمیدونم شاید آدرس کلاساشو بپرسم و منم برم یه سر و گوشی آب بدم. روند آموزشی این کلاس برام جالب بود. همینکه شناختی متفاوت از خدا و کائنات به آدم میده و میتونه پاسخگوی سؤالات متعددی باشه که چند وقتیه ذهنم رو مشغول کرده. بخصوص که این کلاس ربطی به انرژی درمانی و ریکی و اینجور چیزا نداره.
4- هفته پیش مراسم بله برون دختر دائیم بود و ما هم دعوت بودیم البته بدون سامی. زحمت نگهداری از سامی به دوش عمه اش افتاد. البته سامی از بین چند گزینه ای که براش در نظر گرفتیم فقط رو خونه عمه اش و بودن با علیرضا تاکید میکرد. چست و چابک وسیله هاشو جمع کرد و بهمونم گفت که شب دنبالش نریم چون دیگه بچه نیست و میخواد شب اونجا بمونه. ما هم راهی مهمانی شدیم.حدودای 12 شب یه اس ام اس به خواهر شوهر زدیم که سامی در چه حاله جواب رسید که راضی و آرام خوابیده. گفتیم خوب خدا را شکر که بیتاب نیست. اومدیم خونه. آقا به محض اینکه پامون رسید به خونه همه غم دنیا اومد رو دلم. اینقدر جای سامی خالی بود که نگو. دویدم تو اطاقش و کلی زدم زیر گریه. همسرم هم چشماش پر اشک شد و گفت که جای این وروجک شدیدا خالیه. آقا مگه من خوابم میبرد. اینقدر کلافه بودم که نگو. عکسشو برداشتم و هی قربون صدقه رفتم و بوسیدم. فردا صبح زنگ زدم که باهاش صحبت کنم تازه از خواب پاشده بود بی انصاف حتی نیومد باهام صحبت کنه. قرار شد عصر برم دنبالش. عصر تا منو دید عوض سلام گفت مامان میشه یخورده دیگه بمونم بازی کنم؟؟ گفتم آره اما فقط یک کم. خلاصه دوساعتی اونجا بودم بازی تمومی نداشت آخرش هم کلی جنگولک بازی درآورد که من میخوام بمونم با عمه مهرناز برم مهمونی. القصه حریفش نشدم که نشدم . آقا مهمانیشونم تشریف بردند و آخر شب هلاک و خواب در بغل عمه اش بود که تحویل ما داده شد. نا گفته نماند که سامی عمه و پسر عمه اش رو خیلی دوست داره اما واقعا به این نتیجه رسیدم که دوست داشتن به کنار بچه واقعا احتیاج به همبازی داره. دوست داره با یکی مدام کلکل کنه. خود منم یادمه تمام دوران کودکیم هروقت میرفتیم خونه دائیام یا اونا میومدن خونمون موقع خداحافظی عر و عورم براه بود که یا من بمونم یا بچه های اونا بمونند. خدا بیامرزه بابامو چقدر از این حرکت من متنفر بود . میگفت من دیوونه میشم که تو اینقدر برای بچه های مردم خودکشان میکنی اما اونا خیلی خونسرد از تو جدا میشن. بابام متوجه نبود که اونا چند تا بچه قد ونیمقد بودن و کلی با هم صفا میکردن اما من تنها بودم و با برادرم هم که 10 سال ازم بزرگتره اونموقع زیاد دمخور نبودم. حالا بابا روحت شاد که بیای ببینی که بچم هم دائما آویزونه.
5-ماجراهای حسادت کردنهای این پسرک ما بدجوری بالا گرفته. سامی به هیچ عنوان احساس خوشایندی به برادرزاده ام بامداد نداره. البته منم وقتی اونو میبینم عنان اختیار از دستم میره و بدجوری میچلونمشو قربون صدقه اش میرم. جیگرشو برم نمیدونین چه بلاچه ای شده اون. چند روز پیش تلفنی با زن برادرم صحبت میکردم صدای اون عسل طلا هم میومد شروع کردم قربون صدقه رفتن که یکهودیدم سامی بالشو محکم بلند کرد و زد تو سرم. حالا اون جیغ بزن و من هوار بکش. تلفن رو فوری قطع کردم دیدم سامی مثل مگسهای بایگون زده دور اطاق میدوه م و میگه چقدر میگی بامداد قربونت بشم مگه اون بچه توئه . تو باید فقط فدای من بشی. من فقط بچتم. هر چی بهش توضیح دادم که بابا مگه عمه توام تورو بوس نمیکنه قربون صدقا ت نمیشه میگفت نه تو فقط بامدادو فداش میشی. عصر هم که باباش اومد کلی چوقولی منو کرد . باباشم به من اولتیماتوم شدید داد که دیگه اینقدر با احساسات این بچه بازی نکنم. شبش وقتی این سریال مرگ تدریجی یک رویا پخش میشد هستی کوچولو رو که نشون داد گفتم وای چه گوگولیه دیدم باز سامی جبهه گرفت و خلاصه بنده ممنوع الاحساسات شدم. نسبت به تنها کسی که موضع نمیگیره یسناست. هر چقدر هم اونو بچلونمو قربون صدقه برم سامی فقط نیشش باز میشه. عجیبه نه ؟؟؟
۶- طبق آمار پزشکان مقدار کالری مصرفی در هنگام انجام یکساعت یوگا 650 کیلو کالری و در یکساعت شنا با سرعت متوسط 550 کیلو کالری میباشد. در نظر بگیرید که بنده یکروز در میان یکساعت ونیم یوگا و یکساعت و نیم شنا میکنم. تازه میزان کالری دریافتی خودم رو هم کلی کاهش دادم. شکر که تقریبا بطور کامل حذف شده و میزان مصرف کربو هیدرات رو هم تقریبا محدود کرده ام ولی خبری از کاهش حجم نمیباشد بنظر من باید که فقط باید... به
این سیستم کند متابولیسم !!!

پنجشنبه ٢٠ تیر ۱۳۸٧ | ۳:۳۱ ‎ق.ظ | sherry | نظرات () |
Design By : Persian weblog