خاطرات من و سامي

من یک زنم با تمام دغدغه های یک همسر و مادر اینجا برایم بسان دفتری است که در آن مینویسم از روزمرگی هایم ، از پسر دلبندم از همسرم ، گاه سرشار از عشقم و گاه دلگیر وتنها


 

سلام ای غروب غریبانه دل

سلام ای طلوع سحرگاه رفتن

سلام ای همه لحظه های جدائی

خداحافظ ای شعر شبهای روشن

خداحافظ ای قصه عاشقانه

خداحافظ ای آبی روشن عشق

خداحافظ ای عطر شعر شبانه

خداحافظ ای همنشین همیشه

خداحافظ ای داغ بردل نشسته

تو تنها نمیمانی ای مانده بی من

ترا میسپارم به دلهای خسته

ترا میسپارم به مینای مهتاب

ترا میسپارم به دامان دریا

اگر شب نشینم اگر شب شکسته

ترا میسپارم به رویای فردا

 

خبر اینقدر برام تلخ بود که بهت زده بجا مونده بودم. باورم نمیشد.شبکه خبر زیرنویس کرد. اشک امانمو بریده بود. سامی میگفت مامان مگه بابات مرده که اینجوری گریه میکنی ؟؟؟ اشکم بیشتر سرازیر شد.

بعد از ظهر امروز توی ماشین بودم و در حال رانندگی دقیقا از منتهی الیه همت غرب به سمت منتهی الیه همت شرق. در طول این مسیر رادیو جوان روشن بود. برنامه ای با اجرای فرزاد حسنی بمناسبت درگذشت خسرو شکیبائی. اشک شیشه عینکم را پر از لک میکرد. مصاحبه با مهرانه مهین ترابی و رامبد جوان گریه آرام منو تبدیل به هق هقی شدید در سوگ یکی از عزیزان کرده بود. هیچوقت فکر نمیکردم که خسرو شکیبائی اینقدر برای من مهم و عزیز باشد. اما بعدا به این نتیجه رسیدم که عشق نهانی من به سینما با او وفیلم همیشه جاوید هامون بود که آشکار شد. این فیلم بود که از من یه سینما رو حرفه ای ساخت. این فیلم بود که توانست فقط 12 بار منو به سینما بکشونه اولین بار با دختر عموم دوسه باری هم با مامانم و هرکی اهل سینما بود.
دیالوگهای خسرو شکیبائی با اون صدای منحصر بفرد و طرز ادای صداهای سین و شین  وبا اون موهای لخت و آشفته روی پیشانی اش در قاب ذهنم جا خوش کرد:

ای علی عابدینی

ای بچه محل صمیمی

استاد من

آقای من

چرا باز غیبت زد؟

کی بودش؟

هشت سال پیش بود

یا شاید ده سال پیش بود

که یهو غیبت زد

نمیدونم واسه چی ..

خسرو شکیبائی با حمید هامونش در انتهای ذهن ستایشگر من جای مخصوص بخودش رو داشت 

انسان از آن چیزی که بسیار دوست میدار خود را جدا میسازد در اوج تمنا نمیخواهد ... دوست میدارد اما در عین حال میخواهد که متنفر باشد ... امیدوار است اما امیدوار است که امیدوار نباشد...همواره به یاد میاورد اما میخواهد که فراموش کند.... 

دلم خیلی گرفته مثل همون روزائی که دلتنگ عزیزان ازدست رفته ام میشوم. چشمام از شدت گریه امروز پف کرده . حمید هامون کجا رفتی؟؟؟

سریال خانه سبزش چقدر لطیف و زیبا بود. چقدر خوشحالم که قبل از مرگ این عزیز یعنی چند ماه پیش دوباره تکرار این مجموعه رو دیدم و در زمان حیاتش مجددا اورا ستایش کردم چرا که بقول ثریا قاسمی همه بعد از مرگ بزرگ و عزیز میشوند.  یادتونه در ادامه خانه سبز در سریال سرزمین سبز بازی کرد که همین اواخر پخش شد. تو یکی از همون قسمتهای اولش در سوگ همسرش عاطفه بود و به قبرستان رفت و باز همون صدای جادوئی بود که میگفت :

گاه حادثه ای تمام باورهایت را به هم می ریزد و تو مجبوری به خودت فرصتی بدهی. فرصتی برای یافتن, جستن و پیدا کردن چیزی که خودت نمی دانی چیست اما به یقین وقتی آن را یافتی می فهمی که آن همان چیزیست که از دست داده ای و یا چیزی که به آن نیازمندی. آن چیز یک باور است, باوری سبز در دلت و تا آن موقع احساس می کنی که آواره ای . . .

یادتونه تو همین سریال خانه سبز یکی از زیباترین روابط بین پدر و فرزند رو به تصویر کشید؟!! آخ آقای رضا صباحی چه معنی داره که تو اینقدر زود از میان ما بری؟ چه معنی داره که تو این خونه کسی تصمیم بگیره که از پیش ما بره؟

امروز در خبر اعلام شد که خسرو شکیبائی مدتها از بیماری سرطان کبد رنج میبرده. آیا شما میدانستید؟ آیا هیچوقت از وضعیت بیماری این هنرمند سخنی به میان آمد؟ شنیدم که در جشن منتقدین هم برگزیده شده و تندیس دریافت کرده و زمانی که بروی سن آمده برای دریافت جایزه چهره تکیده و لاغر وی  همه رو حیرت زده کرده. چرا همان موقع نگفتند که او بیمار است که در زمان حیاتش از او تجلیل بیشتری گردد؟

افسوس که عاشق پریشان احوال هامون از میانمان رفت و خاطراتش را بر جا گذاشت. پدرم همیشه میگفت که شکیبائی در جلوی دوربین بازی نمیکنه بلکه زندگی میکنه.

فردا شب ساعت 11:30 شب کانال دو ویژه برنامه (امشب ) رامبد جوان و امیرحسین صدیق در مورد خسرو شکیبائی فراموش نشه.

روحش شاد

 

شنبه ٢٩ تیر ۱۳۸٧ | ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ | sherry | نظرات () |
Design By : Persian weblog