خاطرات من و سامي

من یک زنم با تمام دغدغه های یک همسر و مادر اینجا برایم بسان دفتری است که در آن مینویسم از روزمرگی هایم ، از پسر دلبندم از همسرم ، گاه سرشار از عشقم و گاه دلگیر وتنها


١- هنوزم وقتی یاد خسرو شکیبائی میفتم حالم گرفته میشه و اشک تو چشام جمع میشه. مراسم خاکسپاریشو نرفتم چون مطمئن بودم که خیلی شلوغ پلوغه و مطمئن بودم که از دیدن آدمهای بی دردی که اون وسط از هنرپیشه ها امضا میگیرند بدجوری عصبی میشم. ولی خدائیش جمعیت رو دیدی؟ خدا رحمتش کنه. شنبه شب  برنامه دوقدم مانده تا صبح باشرکت سیروس الوند و رسول صدرعاملی و فریدون چیرانی اختصاص به خسرو شکیبائی داشت. پشت صحنه فیلم شب ساخته رسول صدرعاملی رو پخش کردند که بسیار ناراحت کننده بود. شکیبائی با اون تصویری که تو ذهن داشتیم خیلی فاصله داشت. ماشاءالله استاد انتظامی در آستانه ٩٠ سالگی کنار او چون شاخ شمشاد سرحال و شاداب بود. مردی تکیده و رنجور با رنگ و روئی زرد و صدائی لرزانتر از همیشه. منکه خیلی ناراحت شدم. دلم نمیخواست تصویر بیماریش جایگزین تصویر حمید هامون بشه. این اتفاق در مورد نزدیکانم هم صدق میکنه. من الان براحتی میتونم عکس و فیلم جوانی و سرحالی مادر و پدرم را ببینم ولی به هیچ عنوان نمیتوانم عکسها و فیلمهای مربوط به چهره های رنجور و بیمارشون بخصوص مامانم رو ببینم خیلی آزارم میده.

 ٢-  تبریکات روز پدر رو مجبورم با تاخیر فراوان بگم عیب نداره دلیلش موجهه.

پدر خوبم  امسال هم مثل ۶ سال گذشته جات خالی خالی بود. نبودی تا رویت را ببوسم و بهت روزت رو تبریک بگم. نبودی تا با دستان مردانه و پرمهرت کاغذ کادو را باز کنی و با کلی غرولند که چرا خودمونو بزحمت میاندازیم از کادوی ناقابل ما تشکر کنی. بابای خوبم مثل همه روزهای خوب خدا که دلم برات تنگ تنگ میشه تو این روز بخصوص هم حسابی دلتنگنت بودم. کلی هم با عکست صفا کردم و باهات درددل کردم یادته که؟ بابا جونم روزت مبارک و روحت شاد و یادت گرامی باد.

همسر عزیزم روز پدر رو به تو هم تبریک میگویم که از نظر من وپسرکت بهترین بابای دنیائی. خسته نباشی. برات آرزوی سلامتی و طول عمر میکنم و از خداوند عاجزانه میخوام که سایه ات بالای سر من و سامی مستدام باشه. دوستت دارم

سامی هم در روز پدر از ما کادو خواست . گفت امروز روز  مرد هم هست منم مردم دیگه. خلاصه یه اسپری بچه گانه با بوی پپسی کولا و یه لپ لپ هم کادو گرفت. آدم شده وروجک ما !!!

کلی هم برای باباش کاردستی درست کرده بود و توی مهد کودک هم از مربی اش خواسته بود که روی کاردستی اش برای بابا مهرداد عزیزش تبرکات عشقولانه بنویسه. بعدشم که کلی بابا قربونت بشم و فدات بشم نثار باباش کرد. وروجک رگ خواب ما رو خوب میدونه تا از دستش دلخور میشیم چپ و راست قربون صدقمون میره و چلپ چلپ ماچ حوالمون میکنه. باباش دوباره ماموریته دو روز پیش که خیلی دلش تنگ شده بود بهم گفت: میدونی چیه مامان من به این نتیجه رسیدم که زندگی بدون بابام فایده نداره؟؟؟؟ اینجا قیافه من رو هم داشته باشد که از طرفی احساس پاپ کورن بودن بهم دست داره بود و از طرف دیگه از اینهمه عشق خالصانه اش نسبت به باباش چشمام خیس شد.

٣- هفته گذشته عروسی نازنین جون مربی اسبق مهد کودک سامی بود یادتونه که ؟ چند بار ازش نام برده بودم. دختر گل و نازنینی که نه تنها مربی بسیار دلسوز و کارآمدی برای سامی بود بلکه دوست بسیار عزیز و ارزشمند خود منم هست. جاتون خالی یه عروسی توپ توپ تو باغی در مهرشهر کرج با هوائی بسیار دل انگیز و سرد بهمراه سامی غرغرو . جاتون خالی اینقدر خوب بود که همسرم میگفت بیا یه عروسی دیگه تو باغ بگیریم خیلی حال میده . خلاصه که همسرم شدیدا جوگیر شده بود حالا  یا تجدید فراش میکنه و یه عروسی باحال تو باغ میگیره یا یه سالگرد ازدواج تو باغ راه میندازیمچشمک

سامی اولش از دیدن نازنین جون تو اون لباس زیبای عروس یکه خورده بود. به داماد گفتم اومدی و عشق سامی رو از دستش درآوردیها !!! هر چی نازنین بهش میگفت سامی بیا پیشم بیا بغلم خودشو کش و قوس میداد و فرار میکرد ولی آخرای مجلس خوب شد و اون وسطا برای خودش قر کمر هم میداد. هر وقت هم که من و باباش میخواستیم با هم برقصیم عین آگهی بازرگانی میومد بین ما و بهمون تنه میزد و آویزون میشد خلاصه که بازم میگم اگه بچتون رو مهمانی دعوت نکردند بهتون بر نخوره بابا خودتون راحت ترید.سامی اول عروسی هم که چون از خواب بیدار شده بود یه نیم ساعتی داشت غر میزد و بیخودی گریه میکرد هنوز عروس نیومده بود و تقریبا سکوت بود. منکه از خجالت مردم بسکه این بچه با صدای بلند بهانه گرفت و پرت و پلا گفت.

آره داشتم میگفتم خدارا شکر نازنین همسر خیلی خوبی داره همون که لایقش بود. خدا را باز شکر که بسیار عاشقانه همدیگر رو دوست دارند. جالبه بگم که دوخت لباس عروس و لباسهای چندتا از بستگان و دوخت و آمده کردن سفره عقد و لوازمش همه کار مامان نازنین بود. عالی بود ماشاءالله سنگ تمام گذاشته بودند. باز جوگیر شدم و اینبار هوس کردم برم خیاطی یاد بگیرم ( خدا بخیر بگذرونه فعلا تو این مود افتادم از قدیم میگن آدمو سگ بگیره ولی جو نگیره ها ) نه بیشوخی میگم دونستن خیاطی خیلی واجبه متاسفانه من هیچی بلد نیستم و این گاهی اوقات خیلی مشکل سازه.

۴- الان که دارم این پست رو مینویسم نسیم خنکی وزیدن گرفته و بوی خاک بارون خورده که من عاشقشم میاد. خدا کنه هوا کمی خنک تر بشه بابا مردیم از گرما. محل ما که دیگه آخر صرفه جوئیه  چون تقریبا روزی ۶ ساعت برق نداریم ٣ ساعت صبح و ٣ ساعت شب . خدا رو شکر که پارسال از مریوان یه تلویزیون شارژی گرفتیم وگرنه ۶ ساعت تاریکی و سکوت و گرما با یه پسر ۵ ساله پر تحرک کم حوصله چه میکردیم؟؟؟ 

 

پنجشنبه ۳ امرداد ۱۳۸٧ | ۱:٢٩ ‎ق.ظ | sherry | نظرات () |
Design By : Persian weblog