خاطرات من و سامي

من یک زنم با تمام دغدغه های یک همسر و مادر اینجا برایم بسان دفتری است که در آن مینویسم از روزمرگی هایم ، از پسر دلبندم از همسرم ، گاه سرشار از عشقم و گاه دلگیر وتنها


 1- تو این چند شب سه تا فیلم متفاوت دیدم که هر کدومشون به نوعی منو درگیر کرد.    

 اولی فیلم The other Boleyn girl با بازی خوب ناتالی پورتمن. یه فیلم نسبتا تاریخی درباره پادشاه انگلستان و هوسرانی هایش. فیلم بسیار جذابی بود تمام روز بعد تو پس زمینه ذهن من حضور داشت و اونو مرور میکردم.

 شب بعد فیلم مادرم Ma mere رو با شرکت الیزابت هوبرت دیدم. یه فیلم فرانسوی کاملا متفاوت. حدو شش هفت ماه پیش آلوچه جون این فیلمو به من داد و بهم توصیه کرد ببینمش. اعتراف میکنم که فیلم تا آخرش منو به دنبال خودش کشوند ولی در آخر من مانده بودم و یه ذهن پریشان و یه اعصاب داغون داغون و حالت تهوع. کلا من از این الیزابت هوبرت خوشم نمیاد قیافه بسیار یخ و بیریختی داره ولی بسیار قوی بازی میکنه ولی تو این فیلم حالمو بهم زد. موضوع فیلم راجع به یه خانواده سه نفره فرانسوی پریشان احوال بود. پدر میمیره و مادر نزد پسر بسیار جوانش اعتراف میکنه که یک فاحشه است و حتی پدر نیز به این کار رضایت داشته. در طول فیلم فساد اخلاقی مادر ( همجنس گرائیش ) هم آشکار میشه. عشق عجیبی بین این مادر و پسر پا میگیره. اولین سکس این پسر بخواست مادر و درحضور خودش انجام میشه. و سرانجام رابطه مهوع و سکس بین این مادر و پسر که با دیدنش سرم گیج رفت و در نهایت مرگ مادر و سکانس مهوع اخر که باید خودتون ببینید. وقتی تیتراژ پایانی آمد گیج گیج بودم. تو index دی وی دی هم چند تا مصاحبه با کارگردان و بازیگرانش بود که همشون به نامتعارف بودن فیلمنامه اشاره میکردند ولی من جواب سؤالم رو نتونستم بفهمم یعنی چی؟ اینقدر گیج و شوک بودم که همون سه نصفه شب برای آلوچه اس ام اس زدم که من هیچی از این فیلم نفهمیدم فقط ...یده شده به اعصابم تو واقعا نظرت چی بود؟ البته اون هنوز جوابمو نداده ولی من شدیدا دلم میخواد با کسی که این فیلمو دیده وارد بحث بشم چون خیلی از نکات فیلم مثل اصول اعتقادی و رفتارهای این مادر برام گنگ بود. اگه هر کدام از شما دیدید برام کامنتش رو بزارید.

ولی در عوض یه فیلم نرمال خوب دیشب دیدم بنام in her shoes فیلم خوبی بود تا حدودی هم فانی بود با بازی کامرون دیاز که متاسفانه من اصلا دوسش ندارم ولی فیلمه خوب بود

به فیلم چهار انگشتی هم باید اشاره کنم کار آقای سهیلی و بازی بهرام رادان که یکی از اون بیخودترین فیلهای ایرانی این روزاست که دائما باید مثل مهران مدیری نگاه کنی و بگی خوب اینی که نشون میدی یعنی چه ؟

2- دیروز توی روزنامه یادداشت کوتاهی راجع به درگذشت عبدالحسین اسکندری مجری و گوینده صدا و سیما نوشته شده بود. خبرش برام بسیار ناراحت کننده بود چرا که اونم گوینده برنامه پر طرفدار شما و سیما تو اوایل دهه 60 بود. زمانیکه این برنامه به اندازه یکی از بهترین برنامه های تلویزیونی مخاطب داشت. دو مجری داشت آقای عبدلرضا اکبری و خدابیامرز آقای اسکندری که بسیار محبوب من بود. چند وقت بعدشم بجای مرحوم سلامی مجری برنامه مسابقه جدول تصویری هم بود. تو سالهای اخیر فقط یکبار صداشو از رادیو شنیدم و دیگه هیچ. تا اینکه فهمیدم روز مبعث در سن 52 سالگی بر اثر ابتلا به سرطان کبد مثل شکیبائی عزیز دار فانی رو وداع کرده. خدا رحمتش کنه. گاهی وقتا بعضی از آدما جای خاصی توی ذهنتو و خاطرهات دارند که وقتی از دستشون میدی جای خالیشون بد جوری مموری کارتتو خدشه دار میکنند.

راستی روز سه شنبه ساعت 17 توی اریکه ایرانیان مراسم بزرگداشت خسرو شکیبائی است . روحش شاد.

3- اخبار 20:30 امشب بخش جالبی رو اختصاص داده بود به باورهای مذهبی غلط این مردم. گزارشی پخش کرد از یک راه کوهستانی نسبتا صعب العبور که مردم از زن و بچه گرفته تا پیر و جوون مثل قطار دنبال هم از کوه و کمر بالا میرفتند تا به زیارتگاه ساختگی خودشون برن. با چند تاشون مصاحبه کرد هر کدوم یه روایت گفتند ولی اصل غلط ذهنشون این باور بود که روزی تو این پیچ و خم کوه زنی با بچه اش در حال گذر بوده که ماری بچه اش را نیش میزنه اون زن هراسون و مویه کنان حضرت علی رو میطلبد و حضرت ظاهر میشوند و بچه رو نجات میدهند و از فشار زیر پای اون حضرت چشمه ای روان میشود که حالا آب اون چشمه بسیار نظر کرده است و ملت میرفتند تا از اون آب بخورند و دور اون چشمه کلی هم شمع روشن کرده بودند و زیارتنامه ساختگی هم میخوندند. جالبه که پشت سر این گزارش آیت الله مکارم شیرازی صحبت کردند و گفتند که چقدر بده که با باورهای مذهبی مردم اینجوری بازی بشه. و اشاره به یکسری زیارتگاههای الکی تو بعضی از جاده ها هم کردند. حتی به این اس ام اس های جدید هم اشاره شد که مضمونش اینه که باید اونو به 20 نفر بفرستی وگرنه بلای چنین و چنان سرت نازل میشه.

یادمه بچه تر که بودم از این کاغذهای بی اساس تو خونمون میانداختند که از روی این متن باید 100 بار بنویسی و به دست 100 نفر برسونی وگرنه دعا و نفرین مثلا فلان امام که فلان حدیث رو فرمده اند گریبانت رو میگیره و تا چند روز دیگه میمیری. من دیوانه یادمه دفعه اول با اشک و ترس 100 دفعه از روش نوشتم و  پخشش کردم . چند وقت بعد بازم نوع دیگرش بدستم رسید اینبار اولشو که خوندم مثل دیوونه ها شدم و کاغذو پاره کردم. طفلکی یکی از همکلاسیام که رفته بود کلی پلی کپی گرفته بود هم هزینه کرده بود هم این کار خبطو اشاعه داده بود. .

4- امروز سوار یه تاکسی با راننده خانم شدم تو مسیر خ انقلاب. جلو نشستم. دیدم راننده از داشتن دو پا محرومه . پیکان قدیمی اش را مجهز کرده بود به  اهرم دستی گاز و کلاج ترمز. با یه دست فرمون رو داشت با دست دیگه گاز میداد و ترمز میگرفت. منقلب شدم. بغضی تو گلوم بود که هرکاری میکردم نمیتونستم از خودم بدم اومد. احساس پوچی و بیهودگی کردم. از زیاده خواهی های خودم تو زندگی از غرولندهایم برای کم و زیاد زندگی حالم بهم خورد از اینکه بعضی از ما آدما با داشتن چهار ستون سالم بدن بازم چقدر ناشکریم وقدر سلامتی خودمونو نمیدونیم.
خدایا ترا شکر میگویم بابت آنچه که دارم آنچه که میگیرم و آنچه که هستم ام تت ست ( دعای پایانی تمرینات یوگا )

دوشنبه ۱٤ امرداد ۱۳۸٧ | ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ | sherry | نظرات () |
Design By : Persian weblog