خاطرات من و سامي

من یک زنم با تمام دغدغه های یک همسر و مادر اینجا برایم بسان دفتری است که در آن مینویسم از روزمرگی هایم ، از پسر دلبندم از همسرم ، گاه سرشار از عشقم و گاه دلگیر وتنها


١- تو یکی دو هفته اخیر اصلا حال و حوصله جالبی نداشتم و هنوز هم  پس لرزه هاش تا حدودی احساس میشه. یادتونه که گفتم مادر یکی از دوستان صمیمی ام به علت سرطان بستریه؟؟ بیمارستان نزدیک خونمونه و من ناخودآگاه یه جورائی احساس وظیفه میکردم که مرتب به عیادتشون برم. طفلک دوستم زهره هم شدیدا اسیر شد. ستایش رو میاورد میذاشت پیش سامی و دوتائی میرفتیم بیمارستان.  و تو این مدت من هر روز و هر روز به این نتیجه میرسیدم که که چقدر این دنیا بیرحم و خشنه. وچقدر بده که آدم دامنه تعلقاتش رو هی بزرگتر بکنه چون هیچ روزت حساب و کتاب از پیش تعیین شدن رو نداره و طبق هیچ قانونی نمیتونی بفهمی که چه خواهی شد و چه بر سرت خواهد آمد. بخش خون زنان حکایتی داشت نا گفتنی. خانمهای جوان و میانسال و سالخورده. دخترکان نوجوان همه کسانی بودند که بنوعی با این سرطان کوفتی میجنگیدند. یه جورائی دلم پیوند خورد به فریده خانم مادر زهره دوستم و سه هم اطاقی دیگه اش. واقعا دوست داشتم که مرتب برم اونجا غذائی ببرم و ازشون بپرسم که خوراکی چی دوست دارن تا براشون درست کنم چون دوتاشون ساکن شهرستان بودند و کسی نبود که از خونه براشون غذای بهتری بیاره.  من کلا آدم سمجی هستم یه جورائی . گاهی اوقات میدونم که دارم ذره ذره داغون میشم ولی یه نیروی عجیبی منو سوق میده. تمام این روزها و شبهائی که میرفتم بیمارستان بیاد مادرم بودم. روزهای بستری شدن مامان تو بیمارستان لبافی نژاد و دست و پنجه نرم کردن با مریضی همه و همه مثل فیلم میومد تو ذهنم و یجورائی دوباره منو به این اطاق و بیماران فعلیش ربط میداد.  خلاصه روزهای ماه رمضون تقریبا برای من به این صورت سپری شد تا اینکه هفته پیش فریده خانم بعد از دوشب حال بسیار بحرانی به رحمت خدا رفت.  تو این دو روز منم همراه زهره بیمارستان بودم و جان دادنهای این مادر مهربان و زحمت کش و خوش زبانو دیدم و داغون شدم.  دو سه روزی هم مشغول مراسم خاک سپاری و ختم و اینجور چیزا بودم. اعصابم داغونه داغونه. از یه طرف خیلی خوشحالم که تونستم تو این مدت برم و از این مریضا عیادت کنم از طرف دیگه واقعا روحیه و اعصاب من کشش اینجور مراسم رو نداره و آزارم میده. البته تو این مدت فریده خانم خدا بیامرز خیلی دعا گوم بود با زبون مهربون و شیریینش مرتب منو همسرم و سامی رو دعا میکرد و در واقع با تشکرش منو شدیدا شرمنده میکرد ولی نمیدونم چجوری حس واقعی ام رو بنویسم. عجیب احساس میکنم یه فرد نزدیک و عزیزم رو از دست دادم درصورتیکه من با ایشون بیشتر تو همین بیمارستان دیدار داشتم تا جای دیگه. خلاصه که زیاد روحیه جالبی ندارم

2- راستی نتیجه اون کنکور سامی هم اعلام شدا از طریق سایت موسسه. سامی جز قبولشدگان اصلی بود و جلوی اسمش هم نوشته شده بود فنی . احتمالا بیانگر این نکته بود که سامی در آینده تو رشته های مهندسی موفق تره. در ادامه پیشنهاد داده بودند برای بارور شدن هر چه بیشتر استعدادهای فرزندتان از پکیج های آموزشیشان همراه با ثبت نام در کلاسهای استعداد یابیشان استفاده کنیم که کلی هم هزینه بر بود. ما هم منصرف شدیم . بچه مان اگر قرار باشد مستعد باشد حتما در سالهای آتی خودش را نشان خواهد داد و یه چیزی میشه اگرنه که همان سرو خرامانی خواهد بود که میباید...

3- امسال سامی رفت آمادگی یا همان پیش دبستانی معروف. دنبال مدرسه دولتی بودم که متاسفانه در نزدیکی منزلمان موجود نبود بناچار به همان مهد قبلیش رفت که بسیار هم دوستش میداره و میتونه زبان و موسیقی اش را هم ادامه بده. روز شنبه چهارم مهرجشن بازگشائی بود و سامی بسیار خوشحال و هیجانزده رفت. برنامه جالبی هم داشتند. با گروه خیمه شب بازی و دایره و دف صف  بستند و به کلاسها رفتند.

 

 

 

 

 

سه‌شنبه ٩ مهر ۱۳۸٧ | ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ | sherry | نظرات () |
Design By : Persian weblog