خاطرات من و سامي

من یک زنم با تمام دغدغه های یک همسر و مادر اینجا برایم بسان دفتری است که در آن مینویسم از روزمرگی هایم ، از پسر دلبندم از همسرم ، گاه سرشار از عشقم و گاه دلگیر وتنها


مدیر به منشی میگه برای یه هفته باید بریم مسافرت. کارهاتو روبراه کن

منشی زنگ میزنه به شوهرش و میگه : من باید با رئیسم برم سفر کاری . کارهاتو روبراه کن

شوهره زنگ میزنه به دوست دخترش میگه : زنم یه هفته میره ماموریت کارهاتو روبراه کن

معشوقه هم که تدریس خصوصی میکرده به شاگرد کوچولوش زنگ میزنه میگه : من تمام هفته مشغولم نمیتونم بیام

پسره زنگ میزنه به پدر بزرگش میگه : معلمم یه هفته نمیاد بیا هر روز بریم بیرون و هوائی عوض کنیم

پدر بزرگ که اتفاقا همون مدیر شرکته به منشی میگه مسافرت رو لغو کن من با نوه ام سرم بنده

منشی زنگ میزنه به شوهرش میگه: ماموریت من کنسل شد من دارم میام خونه

شوهر زنگ میزنه به معشوقه اش میگه : زنم مسافرتش لغو شد نیا که متاسفانه نمیتونم ببینمت

معشوقه زنگ میزنه به شاگردش میگه : کارم عقب افتاد و این هفته بیکارم پس دارم میاک که بریم سر درس و مشق

پسر زنگ میزنه به پدر بزرگش و میگه : راحت باش برو مسافرت معلمم برنامه اش عوض شد و میاد

مدیر هم دوباره گوشی رو ور میداره و زنگ میزنه به منشی و میگه برنامه عوض شد حاضر شو بریم مسافرت .....

 

پی نوشت : متن برگرفته از یک ایمیل است.

 

------------------------------------------------------------------------------

سامی عزیزم  هفت سال پیش من تو یه شرکت خصوصی که قبلا اینجا در موردش نوشتم کار میکردم. یادش بخیر. داماد رئیس اسبقم همون پدر وبلاگ فارسی یعنی حسین درخشان بود. یه روز که کامپیوتر شرکت خراب شده بود  مرمرو کامپیوتر شخصی خودش رو موقتا آورد شرکت گذاشت. توی گشت و گذارهایی که من تو اون رایانه انجام دادم چشمم به دست نوشته های حسین آقا خورد که اولین نوشته ها  و صفحات اولین وبلاگ فارسی رو تشکیل میداد . چند ماه بعدش با وبلاگ خورشید خانم بود که آشنا شدم بعد همینجوری لینک لینک جلو رفتم  تا آلوچه خانم نازنین رو پیدا کردم. بعدش دوستای دیگه مثل نوشی و جوجه هاش که چقدر جاش خالیه  .  مامان خانومی دوست دیگه ای بود که خیلی پیگیر وبلاگش بودم و نمیدونم چرا دیگه بعد از تولد دخترش ادامه نداد!!! . تو همین موقعها بود که احساس کردم تو عزیزترینم وجود داری. دیگه دنبال کردن مطالب بارداری و خوندن وبلاگهای مامان بچه ای شده بود اصلی ترین کارم   تو هر فاصله زمانی که کارم تو شرکت تموم میشد. من و مانی هم یکی از اون وبلاگها بود. عزیزم تو همین زمان بود که تصمیم گرفتم خودمم بخاطر همین حس بینظیر مادری یه وبلاگ درست کنم و از تو بنویسمو از خودم از لحظه لحظه حضورت. اینجا شد دفتر خاطراتم. مادر یک روشندل یعنی ریحانه عزیز هم یکی عزیزانی بود که خبلی به من سر میزد. راستشو بگم اولش خیلی ترسیدم وقتی دیدم حسن نابیناست ولی بعدش فقط به خدا توکل کردم و بس .  از تو نوشتم از اولین لگدهایی که حس کردم. از تلخیها یی که تو اون زمان تو هم با من تجربشون کردی و اگه وجود تو گلم نبود شاید من همچنان تو سوگ مونده بودم و الان اینی نبودم که هستم. تو بدنیا اومدی و اینجا پر شد از خاطرات اولین نگاهمون . اولین خنده صدادارت اولین دندونت اولین کلامت اولین گامت و هنوزم پره از خاطرات تلخ و شیرینی که من و پدرت در کنار تو عزیزترینمون تجربه میکنیم. پسر قشنگم اینجا یه خونه کوچولوئه که چند ماهی از تو بزرگتره. نویسنده خوبی نیستم ولی این خونه برات یادگار میمونه تا یه روزی خودت بخونیشو و بفهمی که چقدر دوستت دارم.  آره عزیزم اینجا شش ساله شد. به کلام ساده است ولی خودم باورم نمیشه که شش ساله دارم اینجا مینویسم و اینهمه دوست و آشنا پیدا کردم.  

---------------------------------------------------------------------------------------------

 متن اول به متن دوم هیچ ارتباطی نداره  اولی فقط بنظرم جالب بود دومی هم که یه تولد مبارک بود و بس.

 

شنبه ۱۱ آبان ۱۳۸٧ | ۸:۱٦ ‎ب.ظ | sherry | نظرات () |
Design By : Persian weblog