خاطرات من و سامي

من یک زنم با تمام دغدغه های یک همسر و مادر اینجا برایم بسان دفتری است که در آن مینویسم از روزمرگی هایم ، از پسر دلبندم از همسرم ، گاه سرشار از عشقم و گاه دلگیر وتنها


 

 1-

گنجشک به خدا گفت : لانه ی کوچکی داشتم آرامگاه خستگیم سرپناه بی کسیم بود طوفان تو آن را از من گرفت . کجای دنیای تو را گرفته بودم ؟؟؟؟

خدا گفت ماری در راه لانه ات بود تو خواب بودی باد را گفتم لانه ات را واژگون کند آنگاه تو از کمین مار پر گشودی !!! چه بسیار بلاها که از تو بواسطه محبتم دور کردم و تو ندانسته به دشمنیم برخواستی.

 

این اس ام اس که بدستم رسید ساعتی منو بخودش مشغول کرد و پیش خودم گفتم که چه اتفاقاتی تو زندگیمون میفته که اون لحظه به لطف و کرم خدا شک میکنیم و خدای ناکرده کفر هم میگیم. چه بسا که حکمتی عظیم پشت آن بوده و ما غافلیم.

 

2- طی هفته گذشته فکر و وقتم شدیدا معطوف به خانم برادرم بوده و هست چرا که بنده خدا بناگاه متوجه حفره 18 میلیمتری در قلبش میشود و اورژانسی در بیمارستان بستری میشه و هفته پیش ضربتی عمل قلب باز روش انجام شد. عملی چهار ساعت و نیمه که من و برادرم و خواهرهای خانمش پشت در اطاق عمل مردیم و زنده شدیم بسکه طولانی بود. گرفتن اون سوراخ و جابجائی ورید و تعمیر دریچه یعنی سه تا عمل بزرگ و سخت. از آنجائیکه رابطه من و زن برادرم ورای رابطه خواهر شوهر و زن برادر است و برایم مثل خواهر عزیزه شدیدا نگران حالش بودم. طفلکی بامداد گلم. جیگرمان همه برای اون بچه خون شد. طفلکی هنوز بیست ماهشه و شیر مامانشو میخورد که این اتفاق افتاد. البته حال روحی زن برادرم هم بهمین خاطر تعریفی نداره چون خیلی دلتنگ بچه است و واقعا هم حق داره. 10 روزه که بچه رو ندیده و در آغوشش نکشیده. طفلکی بامدادی هم خونه مامان بزرگش و خاله اش و ما در حرکت بوده. وقتی خونه ما بود کلی با سامی و همسرم سرشو گرم کردیم ولی بازم میتونستی از نگاهش بخونی که چقدر چشماش دنبال مامانش میگرده. البته این اتفاق یه حال خوب هم داشت اونم اینکه این جیگر طلا شب پیش عمه اش خوابید و خلاصه تا صبح چند بار دست و پای کپلشو بوسیدم و زیر گلوشو خوب بوئیدم و دلی از عزا دراوردم. قد و بالاش و موهای فر فریشو و فرم صورتش شدیدا در من خاطره همین سن و سال سامی رو زنده میکنه و مهر این بچه رو در دلم روز افزون . خلاصه که خدا سایه هیچ پدر مادری رو از سر بچه اش کم نکنه که هیچ چیز جای نگاه پر مهر پدر مادرو نمیگیره.

3- شاهکارهنری جدید پسرک ما سلمونی است . پسر هنرمندم ماشاللله آنچنان زیبا دست به قیچی برده و جلو زلفی خودشو کوتاه کرده که بیا و ببین. هفته پیش یک سوم سمت راست چتری اش را بطرز مسخره ای کوتاه کرده بود و با افتخار به آن اعتراف کرد وقتی واکنش منو دید اینقدر عذر خواهی کرد که نگو نپرس حتی قول داد که بره و موهاشو بچسپونه ( آی کیو رو حال میکنید ؟؟؟ ) ولی دوباره دو سه روز پیش هم یک سوم سمت چپ جلو زلفی اش را در مهد کوتاهتر از قبلی و کج و ماوج تر از قبل کوتاه کرد. تصور کنید سمت راست و چپ کوتاه و دندانه دندانه  و یک سوم میانی بلند. بردمش سلمانی و موهاش بطرز احمقانه ای کوتاه شد. مخصوصا چتری اش که بیشتر منو یاد سه کله پوک میندازه

4- دوشنبه شب اخبار ساعت 22 شبکه 3 دیداری داشت با دو تن از نخبگان کشور . دکتر x و مهندس y . این دو موفق شده بودند به ساخت چند زیر دریائی روباتیک و اهرم بازوئی رباتیک و یه عالمه چیزهای رباتیک دیگه که یادم نیست. مجری رو کرد به دکتر و گفت شما با این همه معلومات و افتخار آفرینی چطور قصد نکردید به خارج از کشور بروید و با امکانات وسیع اونا دست به ابتکار بزنید. ایشون پاسخ دادند بخاطر یکسری از اعتقاداتم. مجری پرسید میشه بگید مثلا چی. ایشان فرمودند. مثلا توالت فرنگی . من در استفاده از توالت فرنگی مشکل دارم و خوشم نمی آید

خدا را شکر کردم که از زبان یه دکتر نخبه مملکت مفهوم اعتقادات رو هم فهمیدم اونم در یک رسانه ملی

5- لاست تموم شد. دقیقا جائیکه طبق معمول بازم میخواستی ببینی که چی میشه. حالا کی میخواد تا 2010 صبر کنه ؟ در پایان این سریال باز هم جک شخصیت محبوبم بود البته بغیر از زمان الکلی شدنش چون موقع حرف زدن از لق زدن کله اش چندشم میشد. در سیزن آخر از سایر هم بدم نیومد گرچه خیلی پدرسوخته بود. از طرز حرف زدن و صدای دزموند هم خیلی خوشم میومد مخصوصا در هنگام گفتن کلمه برادر. همسر جان هم به اتفاق سامی آهسته و پیوسته سریال رو دنبال میکنند . پدر با طمانینه و صبر خاصی که من فاقدشم زیر نویسها رو برای سامی میخونه. جان لاک هم همچنان محبوب همسر است.

5- چند وقت پیش فیلم وخداوند زن را آفرید بریژیت باردو را دیدم و واقعا به این نتیجه رسیدم که بریژیت یک باربی مجسم است. چقدر این زن زیبا و خوش اندام و لونده. یادمه مامامنم همیشه میگفت بریژیت موها و لبهای بسیار معروفی داشته و به پیشی سکسی مشهور بوده. بعد از یه عالمه تاخیر هم فیلم sex & city رو هم دیدم بد نبود البته آلوچه جون معتقده که سریالش چیز دیگری است. گرچه من اصلا از این خانم سارا جسیکا پارکر خوشم نمیاد.

 

6- جمعه پیش به اتفاق صفاجونم  و وفای عزیز و دوست خوبم یلدا رفتیم کنسرت بزرگ مانی رهنما و مهران مدیری و رضا یزدانی و علیرضا عصار در تالار کشور. باید بگم که از اسم مهران مدیری و عصار استفاده ابزاری شده بود چون تنها دو سه تا ترانه اجرا کردند ولی تا دلتون بخواد مانی رهنما و رضا یزدانی. که دومی دیگه رو اعصاب یورتمه کنان پیش رفت.  من با اینکه مهران مدیری رو خیلی دوست دارم و تحسینش میکنم واقعا به این نتیجه رسیدم که بنده خدا خوانندگی نکنه دوست داشتنی تره اونم تو یه گروه موسیقی جاز و کوبه ای دارکوب . گند زدی آقای مدیری.

یه سازدهنی زن هم در باند مانی رهنما بود که فوق العاده بود یه پسر خیلی جوون با فیگورهای خیلی باحال و هنر بسیار درخشان. ملت اینقدر که در پایان برای اون دست زدند برای مانی هورا نکشیدند. علیرضا عصار رو هم برای بار اول بود که در روی صحنه میدیدم. عالی بود. توضیحات مبسوط رو میتونید اینجا بخونید.

کنسرت فوق العاده ای نبود اما دیدار دوستان عزیزم و بخصوص همجواری در کنار دوست عزیزم یلدا بعد از مدتها خیلی چسبید. این رفیق من این خاصیتو داره که تو درک و دیدن خیلی چیزها باهام وجه تشابه زیادی داره. گاهی اوقات فقط کافیه که یه چیز ی رو با هم ببینیم خنده ها و نگاههای همزمانمان بهم گویای هر حرف و حدیثی است من که خیلی حال کردم دوست جونم.

چهارشنبه ٢٢ آبان ۱۳۸٧ | ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ | sherry | نظرات () |
Design By : Persian weblog