خاطرات من و سامي

من یک زنم با تمام دغدغه های یک همسر و مادر اینجا برایم بسان دفتری است که در آن مینویسم از روزمرگی هایم ، از پسر دلبندم از همسرم ، گاه سرشار از عشقم و گاه دلگیر وتنها


دوباره يكي ديگه از صفحات سياه و دردناك زندگيم ورق خورد و من به اين نتيجه رسيدم كه چقدر پوست كلفتم. جمعه 4 بهمن ماه , پدر خوب و مهربانم, تنها غمخوارم , سالار خونمون به سفر ابدي خود رفت و دوباره خاطره تلخ دل كندن از عزيزان را زنده كرد. خدايا چه صبري به من داده اي در عرض يكسال و نيم هم مادر را از دست دادم هم پدر را و اين فاجعه است.
پدر پير و مهربانم كه حتي اجل مهلتش نداد تا تنها نوه اش را كه اينقدر هم مشتاقش بود را ببيند. پدر خوبي كه تمام زندگيش را با قناعت و مناعت طبع سپري كرد و هميشه نگران من و برادرم بود. شوك از دست دادنش , غم فراق مادر را كمرنگ كرد . در و ديوار خانه پدري گوئي همه دهان باز كرده اند تا مرا در خود ببلعند. حتي تك درخت نارنج حياط كه امسال براي اولين بار ببار نشسته بود بعد از رفتن پدر , يكي يكي ميوه اش را بر زمين مي انداخت . و من باور كردم كه گياهان هم غم از دست دادن باغبان پيرشان را ميفهمند.
متاسفانه اين مصيبت در بد مقطعي بر من وارد شد و كلي مرا آسيب پذير كرد. در تمام طول اين 7 روز كذائي كه مدام از ناحيه پهلو و زير شكم متحمل فشار و دردهاي پياپي بوده ام بطوريكه حتي نتوانستم در روز خاكسپاري , بر مزار عزيزترينم حاضر باشم و بر خانه جديدش اشكهايم را راهي سازم ولي از روز بعدش , بمحض اينكه وارد بهشت زهرا شدم آنچنان فشارهاي بي امان بر دل و كمرم وارد شد گوئي لحظه زايمان فرارسيده است . با دكترم هم تلفني در تماس بودم كه مجبور شد بهم قرص ديازپام و هيوسين بدهد تا كمي از استرسم را كاهش بدهد.
بهرحال روزگار بدي است نازنين!
حدود 3 روز است كه به خانه خودم آمده ام , با اينكه از محيط خانه پدري دور شده ام ولي باز هم فكر و خيال و افسردگي و درد دست از سرم بر نميدارد. بمحض اينكه گريه ميكنم ضربات ني ني شديدا بهم هشدار ميدهد كه تحت فشاره . خلاصه نه ميتونم گريه كنم نه ميتونم ريلكس باشم.
امروز ظهر به سر كار اومدم تا كمي از محيط خانه دور باشم و بعد ازظهر هم به دكترم مراجعه كنم تا ببينم چه مرگمه كه اينقدر درد دارم.
وقتي بدنيا ميائي دلبسته پدر و مادر و خواهر و برادرت هستي . بزرگتر كه ميشوي دلبسته همسر و فرزندت ميشوي و بعد بايد يكي يكي شاهد از دست دادنشون باشي. آخه اينهم شد زندگي .......
سه‌شنبه ۱٥ بهمن ۱۳۸۱ | ۱:٤٤ ‎ب.ظ | sherry | نظرات () |
Design By : Persian weblog