خاطرات من و سامي

من یک زنم با تمام دغدغه های یک همسر و مادر اینجا برایم بسان دفتری است که در آن مینویسم از روزمرگی هایم ، از پسر دلبندم از همسرم ، گاه سرشار از عشقم و گاه دلگیر وتنها


خوشحالم خیلی زیاد

نمیدونم شایدم چون برگشتم به خاطرات ١۵ سال پیش و سرخوشی اون دورانه که مستم کرده!!!

از دیشب تا حالا فکرم لحظه ای آرامش نداره حتی گاهی اوقات خیسی اشک رو هم تو چشمام حس میکنم !!!

دهکده کوچک جهانی یا نمیدونم همین اینترنت و فیس بوک یکی از عزیزترین و قدیمی ترین دوستانم رو که سالها بود ازش خبر نداشتم رو برام پیدا کرده. دوست عزیزی رو که با خودش رایحه خوب دوران دبیرستان و دانشگاه رو میاره. پچ پچ حرف زدنهای سر کلاس و درس نخوندن و مسخره بازی تو کلاس و اجراهای دو نفره موزیک متن فیلمها و کارتونهای اون سالها و جوک و اسم گذاری روی افراد و خاطرات تلخ و شیرین توی اون سربالائی خ علامه و دانشکده ادبیات .

وای باورم نمیشه. دیشب تا کی بیدار بودم و با خودم میگفتم ببینمش حتما گریه ام میگیره حتمی سفت تو بغلم فشارش میدم و میبوسمش و بعدشم با اشک بهش میگم که ازش دلخورم برای همه این سالهای از دست رفته جوونی که رفت و از خودش خبری نگذاشت. فهمیدم اونم ٧ ساله ازدواج کرده!! وای چقدر حرف داریم برای هم بزنیم..... از کجا بگیم؟؟؟؟.

خوشحالم ته دلم برگشتم به همون دوران جوونی.
کاش زمان اینبار زودتر بگذره تا ببینمش و بگویمش......

 

دوشنبه ۱۱ خرداد ۱۳۸۸ | ۱:۱٦ ‎ب.ظ | sherry | نظرات () |
Design By : Persian weblog