خاطرات من و سامي

من یک زنم با تمام دغدغه های یک همسر و مادر اینجا برایم بسان دفتری است که در آن مینویسم از روزمرگی هایم ، از پسر دلبندم از همسرم ، گاه سرشار از عشقم و گاه دلگیر وتنها


١- یه عمه خانم پیر دارم که در حال سپری کردن دهه هشتاد زندگیشه ( ماشاللله یادتون نره ) . این عمه جان ما در واقع بزرگ خانواده است و تنها خواهر یادگار پدر. ایشون زحمت کودکی منو خیلی کشیده. در واقع تمام دوران کودکی که مامانم تدریس میکردن ایشون عهده دار نگهداری من بودن و بخاطر همین یا شایدم یکسری دلایل دیگه منو از تمام برادرزاده ها بیشتر دوست داره. محبتش به من یجور خفه کننده است . نمیدونم منظورم رو میفهمید یانه ؟ محبتی همراه با دلسوزی و از طرفی توقعات و انتظارات بیشمار که گاهی اوقات بدجور حال منو میگیره ولی روم بدیوار منم گاهی اوقات جواب هم میدم  چون واقعیتش بعد از پدر مادر خوبم دیگه نمیتونم قبول کنم کسی با یه همچین محبت آزار دهنده ای برام خط مشی درست کنه و انتظار داشته باشه. هر روز باهم گپ میزنیم و اکثر اوقات هم یکی بدو میکنیم. متاسفانه با تمام مهربونی و قربون صدقه ای که نثار من و بخصوص سامی میکنه زبون بسیار تند و تیزی هم داره که گاهی اوقات دیوونت میکنه. دوسش دارم ولی .....

بگذریم این عمه جان ما در سالهای جوونی کارمند کارخانه داروپخش بود و هرازگاهی عکسهای اون دوران رو نشون میده که خانمها همه دامن پلیسه تیره و بلوز سفید  پوشیدن و کلی خاطره داره از اون دوران و دوستای جون جونی اون موقعش. عمه جان ما یه سری رفقای فابریک داشته که با هم کلی اردو میرفتن و شیطونی میکردن . دست روزگار و گذشت زمان همشون رو از هم جدا میکنه و عمه خانم ما هم دستش از همه کوتاه میشه و یاد و خاطره اونا براش میمونه. چندین بار هم سالها پیش به آدرسهایی که از اونا داشته سر میزنه ولی خبری نبوده.

قبل از عید یه شب خونش بودم دوباره یاد جوونی کرد. خلاصه تلفن رو برداشتم و ١١٨ رو گرفتم و اسم و فامیل یکی از اونا رو گفتم آدرس خواست نداشتم گفت نمیشه. دوباره زنگ زدم خواهش کردم و جسته گریخته اشاراتی کردم تا شماره داده شد. با خوشحالی اونجا رو گرفتم خانمی مهربان گفت ما مستاجریم و شماره خانم مورد نظر را که صاحبخانه بود را داد. نمیدونید قلب خودم از خوشحالی شدیدا تاپ تا پ میکرد فکر کنید میخواستم دو تا پیرزن رو بعد از ۴٠ سال بهم ارتباط بدم. تلفن روی آیفون بود. خانم پیری با صدای خفه گوشی رو برداشت. عمه ام سلام کرد و جواب گرفت بعد بهش گفت اگه گفتی من کیم ؟؟ خلاصه هی پاسکاری کردن تا بالاخره عمه ام خودش رو معرفی کرد. وای لحظه فراموش نشدنی بود بغض ناباورانه تو صدای هر دو نفر و صدای قهقهه خنده و تیکه کلامهای گذشته . خیلی جالب بود از طریق همون خانم دو تا دیگه هم پیدا شدن و ماجرا بهمین ترتیب تکرار شد. شاید همون شب بود که دلم خیلی هوای نازنین عزیزم رو کرد همون دوست قدیمی که در پست قبلی اشاره کردم. همونجا واقعا از خدا خواستم که منم همچین لحظاتی رو داشته باشم. وای دیشب این اتفاق افتاد. بهم زنگ زد و گفتم و گفت . از ازدواج  از کار از زندگی یاد گذشته یادآوری خاطرات اون روزای شیرین یاد مامان و بابای من یاد خسرو برادرم یاد یاسمین و دلارام خواهران اون - یاد مادر پدرش - یاد ...... اینقدر بگم که فقط ساعت از ١٠ گذشت و همسرم اشاره کرد که سامی داره خوابش میبره بیا شام بخوریم که من مجبور به خداحافظی شدم. سامی هم براش خیلی جالب شده بود و هی میپرسید یعنی مامان این دوستت گمشده بوده ؟ اسمش چیه؟ چه شکلیه؟ طفلکی نیست آخه مامانش دایره دوستاش خیلی کوچیکه حسابی تعجب کرده بود چشمک

٢- هفته پیش داشتیم از زیر پل گیشا میومدیم سمت خونه سامی گفت بابا ما چقدر خونمون نزدیک وبلاگه ها (‌از جلوی دانشکده مدیریت دانشگاه تهران گذشتیم و او یاد آور جشن تولد پرشین بلاگ در اول خرداد شد ). خلاصه خانم پولاد زاده عزیز سامی اون دانشکده رو بعنوان آدرس وبلاگ میشناسه .

٣- در پی باخت تیم ملی ایران به چین سامی کلی نق و نوق کرد بعدشم گفت خوب البته بایدم میباختن چون هنوز تو فکر بازیکنا حرفای علی دائی بوده و بد بازی کردن . بخاطر همین نتونستن حرفای افشین قطبی رو انجام بدن مگه نه مامان؟

چهارشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸۸ | ٢:٥٩ ‎ب.ظ | sherry | نظرات () |
Design By : Persian weblog