خاطرات من و سامي

من یک زنم با تمام دغدغه های یک همسر و مادر اینجا برایم بسان دفتری است که در آن مینویسم از روزمرگی هایم ، از پسر دلبندم از همسرم ، گاه سرشار از عشقم و گاه دلگیر وتنها



امروز یکی از زیباترین و خاطره انگیزترین روزهای زندگی من و همسرم بود. امروز با چشمانی نمناک پسرکمان را از زیر قرآن رد کردیم و دستانش را بدست گرفتیم و به اتفاق به دبستان رفتیم.

در بدو ورود حیاط بزرگ مدرسه برای بچه های آپارتمان نشین جولانگاه مناسبی  برای دویدن بود

 پسرکم تو شادمان دست من و پدرت رو رها کردی و با دیدن مبین دوست صمیمی روزگار مهد کودکت گل از گلت شکفت و خنده کنان سراسر حیاط را میدویدی و سرخوش بودی. کمی آنطرفتر من و پدرت لبخند برلب و با چشمان خیس به این میاندیشیدیم که پسرک دو کیلو و هفتصد و هشتاد گرمی متولد 24 اردیبهشت 82 ما چه زود بزرگ شد. زود گذشت؟  نمیدانم شاید به اندازه 6 تا 365 روز حسش نکردیم ولی تمامی وجودمان  پر از حس غریبی بود که هنوزم نمیدانیم چیست.

عزیز دلم تو بسلامتی وارد مرحله جدیدی از زندگیت شدی و دوران خردسالی را پشت سر گذاشتی و کودکانه به این مرحله جدید لبخند میزنی. دلم گرفت و روزهای پیش رویمان را به چشم بر هم زدنی متصور شدم که تو به همین راحتی از ما جدا خواهی شد و نمیدانم آیا آن روز هم این حس غریب و دلنشین با طعم گسش همراهم خواهد بود یا نه؟

عزیز کلاس اولی من دوستت دارم و سلامتی و موفقیت  و بالندگیت را از خداوند خواستارم.



پینوشت : امروز برات جالب بود که بدونی دوستان هم قد تو چه میکنند و مرتب از من در موردشون سوال میکردی . دوستان بانمک دوران کودکیت :

علیرضا  پسر عمه ات

پانته ا  همسفر کوچولویت

یسنا   دلداه غایبت

مملی همبازی مورد علاقه ات

نگار  دخترک مورد علاقه تو و مبین در مهد کودک

چهارشنبه ۱ مهر ۱۳۸۸ | ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ | sherry | نظرات () |
Design By : Persian weblog