خاطرات من و سامي

من یک زنم با تمام دغدغه های یک همسر و مادر اینجا برایم بسان دفتری است که در آن مینویسم از روزمرگی هایم ، از پسر دلبندم از همسرم ، گاه سرشار از عشقم و گاه دلگیر وتنها


ساعت شش و چهل دقیقه صبح با صدای زنگ بیدار باش موبایل که در واقع صدای لطیف خواننده pure love بیدار میشی. چشماتو نمیتونی باز کنی بسکه خواب آلوده هستی. کمی کش میای و یه یا علی میگی و بلند میشی . اول میری سراغ پسرک که آنچنان آرام خوابیده که دلت نمیاد صداش بزنی. بوسش میکنی و بهش یادآوری میکنی که زود بیدارشه که امروز اول هفته است و اولین روز جدی مدرسه. زیر کتری رو روشن میکنی. میری دستشوئی وقتی برمیگردی پسرک هنوز خوابه. دیشب همسرت بهت گفت که اگه پسرک ساعت هفت و ربع آماده باشه اون میبردش مدرسه. دوباره به اطاق پسرک میری و اینبار مژده همراهی بابا رو تا مدرسه بهش میدی که چشماش باز میشه و بلند میشه و میاد تو بغلت و میگه مامان تو صورتم رو بشور لطفا .

روپوش مدرسه اش را میپوشانی و موهایش را شانه میزنی. برای چندمین بار همسرت را صدا میزنی که بیدار شود . ساعت 7و ده دقیقه همسرت هراسون از خواب میپرد و با ناراحتی میگه وای از سرویس جا میمونم. پسرت  به زور لیوان شیرش را سر میکشد و از خوردن صبحانه امتناع میکنه. دوان دوان میره و کفشش رو میپوشه و جلوی در منتظر پدرش می ایسته تا با اون بره مدرسه. همسرت شتابان یه لیوان شیر سر میکشه و میگه که اگه بچه رو ببره به سرویس نمیرسه و حالا تو ماندی و جیغ و فریاد صبحگاهی پسرک که پدرش رو بدقول میخواند. همسرت به سرعت دگمه آسانسور را میزند و میرود و اول صبحی صدای گریه پسرک همه راه پله را پر میکند. به ساعت نگاه میکنی هفت و بیست دقیقه است و پسرت باید هفت و نیم در مدرسه باشد. در آغوشش میگیری و آرامش میکنی. دوان دوان حاضر میشوی . آینقدر دیر شده که نمیتوانی جوراب بپوشی و کتانی بپا کنی تا به قول مردانه خودت به خودت جهت پیاده روی صبحگاهی در پارک روبروی دبستان جامه عمل بپوشانی. صندلت را میپوشی و دست پسرک رو میگیری و دوان دوان بسمت مدرسه میروید.

جلوی دبستان ازدحام مادران است. پسرک را میبوسی و به داخل مدرسه میفرستی . از دور دوستت را میبینی و منتظر رسیدن او و پسرکش میشوی. به مادران نگاه میکنی و ته دل خدا رو شکر میکنی که لا اقل رژ کمرنگ صورتی را زدی و آمدی و قیافه خواب آلوده ات را کمی کمرنگ کردی . به چند تا از مادرا خیره میشی و از خودت میپرسی که چنین آرایش صورت و مویی را کی و چه موقع صبح  انجام داده اند ؟

به خانه برمیگردی. وای که چقدر کار داری!!! در عجبی که چرا اینقدر همه چیز نامرتب میشه. اول از همه قرص تیروئیدت را میخوری . یک لیوان شیر و 3 عدد بیسکوئیت دیج استیو میخوری و شروع میکنی. یک عالمه رخت از روی بند بر میداری تا میکنی میزاری سرجاش. روی تختت رو مرتب میکنی . ملافه و رو تختی رو عوض میکنی که در نتیجه باید یه نظمی هم به چیدمان رختخوابهای انباشته داخل کمد بدهی. به تلفن دوستت جواب میدهی. دقایقی لبه تخت مینشینی و همچنان که داری لباس تا میکنی با او حرف میزنی. به اطاق پسرک میروی و به خودت قول میدهی که هر روز اطاق بچه رو مرتب کنی تا دیگه اون شکلی نشه. قربون صدقه عکس روی دیوارش میروی و احساس میکنی وای چقدر جاش خالیه.

حالا نوبت آشپزخونه است . یه عالمه ظرف توی سینک داره بهت چشمک میزنه. روز قبل تو بمناسبت اولین سالگرد درگذشت مادر دوست صمیمی ات به بهشت زهرا رفته بودی و تا بعد ازظهر درگیر ترافیک بهشت زهرا و تالار و پس از آن سرزدن به عمه پیرت بودی. در طول غیبتت پدر و پسر از تمامی لیوانهای موجود استفاده کرده بودن و حالا با حجمی از لیوان و بشقاب و ماهیتابه روبرو بودی. سکوت خونه رو دوست نداری. رادیو فردا رو روشن میکنی و اسکاچ را غرق در کف به روی بشقابها میکشی.  ابی فریاد میکشه گل بهارم و تو فریاد میزنی در انتظارم و لیوانها رو آب میکشی.....

به کامنت دوستت گلپر فکر میکنی که مادرش در اول مهر غذای مورد علاقه بچه ها رو درست میکرده و تو به زرشک پلو که غذای مورد علاقه پسرک است میاندیشی. از دیشب پلو سفید در یخچال داری. بسته مرغ را در میاوری و داخل ماهیتابه میگذاری و در حالیکه با یه آهنگ خارجی تکانی هم بخودت میدهی پیاز و ادویه و زدچوبه رو به مرغ اضافه میکنی. بسته زرشک رو از یخچال بیرون میاری و مشتی از آن را داخل کاسه میریزی و میشوری و خیس میکنی.

ملحفه های تعویضی و حوله های دستشوئی رو داخل ماشین لباسشوئی میریزی و به فکر شستن دستشوئی میفتی که چقدر از این کار خوشت میاد .

داری روی میز تلویزیون رو دستمال میکشی و به هرچه شیشه تیره است لعنت میفرستی که چقدر گرد و خاک رو بدجور به رخ میکشند..

.

.

.

.

ساعت یکربع به 12 است . آمده میشوی که به دنبال پسرک بروی . قبل از بیرون رفتن از خونه نگاه پر رضایتی به همه خونه میندازی و به این فکر میکنی که مدرسه یه خاصیت دیگه داره و اون اینه که تو هم زودتر ازخواب پا میشی و یه عالمه وقت برای انجام کارهات داری. در رو میبندی و کلید آسانسور را میزنی ....

پینوشت1 : قسمت پایانی سفر قبرس رو دیگه حوصله ندارم بنویسم. اتفاق خاصی هم نیفتاد و ما برگشتیم شاید دوستان همسفرمان زحمتش رو بکشند.

پینوشت 2 : با یه وبلاگ آشنا شدم که خیلی حالم گرفته شده. شاید اگه هممون دعا کنیم و انرژی مثبت بفرستیم کائنات رحمی به این پدر و مادر بکند : WWW.goorban.blogfa.ir

 

 

 

شنبه ٤ مهر ۱۳۸۸ | ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ | sherry | نظرات () |
Design By : Persian weblog