خاطرات من و سامي

من یک زنم با تمام دغدغه های یک همسر و مادر اینجا برایم بسان دفتری است که در آن مینویسم از روزمرگی هایم ، از پسر دلبندم از همسرم ، گاه سرشار از عشقم و گاه دلگیر وتنها


میگه : خب به سلامتی پسرتم رفت مدرسه بازم نمیخوای یه کوچولو بیاری؟

میگم: سلامت باشی نه بابا تازه اول گرفتاریمونه کوچولو میخوایم چیکار!!!

میگه : بخدا پشیمون میشی . چند سال دیگه میگی چه اشتباهی کردم بعد میبینی دیگه دیر شده و فرصتش نیست

میگم: همین الانشم دیر شده اگه قرار بود این اتفاق میافتاد باید تو دوسه سالگی سامی میشد

میگه: ببین آدم وقتی دختر نداره انگار اصلا بچه نداره . تو نمیدونی دختر چیه؟ یه دختر بیار هم برات خواهر میشه هم مادر میشه هم عصای دستت میشه

میگم: من معتقدم آدم هرچی داره باید خوبشو داشته باشه. خدا کنه سامی خوب تربیت بشه برام همه چیزه. درثانی من دلم نمیخواد بچه بیارم که وقتی پیر شدم بنده خدا رو اسیر درموندگی خودم بکنم

میگه: وای ما میگفتیم تو که اینقدر عاشق بچه ای حتما دوسه تارو میاری حالا هی بهانه میاری اعصابشو ندارم نه بابا جون بگو تنبلم

میگم : هر چی دوست داری اسمشو بزار. من همیشه عاشق پسربچه بودم خیلی هم هلاک دختر نیستم. از دختر فقط ور رفتم با سروزلفشو دوست دارم. واقعا هم نه خودم بچه میخوام نه همسرم

میگه: همسرت بیخود کرده. اتفاقا اون خیلی هم بچه دوست داره و اعصاب بچه رو هم داره

میگم :تعجبببخشید شما فرم نظرخواهی از خانواده ما پر کردین؟

میگه : اصلا واسه همینه سامی لوس شده . واسه اینه که تنهاست . یه بچه براش بیار از تنهایی درمیاد اخلاقشم بهتر میشه

میگم: سامی روحیه اش حساسه الان اومدن بچه روی درسش هم اثر سو ء میزاره

میگه: اه بخدا مامانت هم الان روحش ناراحته که تو بچه نمیاری

میگم: کلافهنمیخوااااااااااااااااااااااااام

میگه: وای تصور کن یه دختر بیاری شبیه سامی . یادته وقتی کوچولو بود چقدر خوردنی بود حلا یه دختر بیار همون شکلی وایی با موهای دم گوشی

میگم: قلبقربون سامی برم  . هنوزم بچم مثل ماه میمونه حسرت ندارم ( حکایت دست و پای بلوری و این چیزا )

میگه :....

میگم:...

.

.

.

.

این میگه ها همه زمزمه هایی است که مدتیه از اطرافیانم میشنوم و کلافه ام کرده . بابا به چه زبونی بگم ما دیگه بچه ن م ی خ و ا ی م ....

چهارشنبه ۸ مهر ۱۳۸۸ | ۳:۱٦ ‎ب.ظ | sherry | نظرات () |
Design By : Persian weblog