خاطرات من و سامي

من یک زنم با تمام دغدغه های یک همسر و مادر اینجا برایم بسان دفتری است که در آن مینویسم از روزمرگی هایم ، از پسر دلبندم از همسرم ، گاه سرشار از عشقم و گاه دلگیر وتنها


قربونت برم پسرک بازیگوش من که عین خیالت نیست که مشق شب و تکلیف داری!!!

عزیز دلم یادمه زمانیکه من کوچک بودم حجم مشقامون خیلی بیشتر از الان تو بود دروغه بگم که تو نوشتن عالی بودم چون کلاس اولمو خیلی یادم نمیاد بخصوص که همزمان بود با روزهای شلوغ پلوغ بهمن 57 و تعطیلی گاه و بیگاه مدرسه  از طرف دیگه مامانم هم که دیگه نیست تا  بگه که اونم از دست من حرص میخورده یا نه ؟ ولی باید بگم شیطونک من که بدجوری رو اعصاب من راه میری وقتی از انجام تکالیفت سر باز میزنی .

داری حرف ه  رو مینویسی یکیش قد یه گلابیه اون یکی قد یه صفر کوچک تو خالی . بعدشم که عصبانی میشی و با پاک کن به جون دفترت میفتی. قربون اون انگشتان ظریفت بشم که آنچنان مداد رو روی کاغذ فشار میده و مینویسه که نمیدونم بیجون بودن پاک کن های جدیده یا پررنگ بودن نوشتار تو که لکه های سیاه بدرنگی روی دفتر کتابت میندازه. خودتم گریه میکنی که کثیف شده. بعدشم به زیر میز کوچکت لگد میزنی و از جایت بر میخیزی. عزیزکم خیلی تلاش میکنم که عصبانی نشم ولی فایده نداره. بهت میگم اگه اینجوری پیش بری هیچ وقت با سواد نمیشی . میگی اینا که سواد نیست چیه هی باید خط نقطه گردالی بکشم من فقط عاشق ریاضی ام از نوشتن اینا بدم میاد. لاغروی نحیف من که وقتی با حرص حرف میزنی رگهای برجسته گردنت منو شدیدا متاثر میکنه / ازت خواهش میکنم بیا با هم بنویسیم میگی اصلا خستم . میگم بیا دیگه اذیت نکن میگی من گرسنمه.

شامت رو خوردی / لیوان آبت رو هم سرکشیدی اما حالا درد ی ناگهانی کمر نحیف تو پیرمرد کوچک رو آزار میده!!! بوست میکنم قربون صدقه ات میرم بهت میگم عزیزم فقط 4 خطه میگی آخه پاهام درد میکنه. سعی میکنم توجه نکنم دو تا ه به زور مینویسی یادت میفته که فردا پرسپولیس بازی داره شروع میکنی از جدول رده بندی برام میگی و من هاج و واج به وقت کشی تو نگاه میکنم. صدایم را کمی بلند میکنم تو اشک میریزی که مامان بخدا من دلم میخواد خوب باشم هر چی هم دعا میکنم ولی باز نمیشه تو همیشه دوست داشتی که من باسواد بشم اما فکر کنم نمیشه !!! خندم میگره بهت این اطمینان رو میدم که از نظر من تو بهترینی و نظیر نداری . جنبه هم نداری کوچولوی من آنی خودتو لوس میکنی و میپری بغلم و یادی از بابات میکنی که رفته ماموریت و تو دلتنگشی.

پسر بازیگوش من الان تو خوابیدی و من به دفتر کتاب تو نگاه میکنم که هنوز دو خط از ه مونده و تازه 4 خط هم ی داشتی که ننوشتی. دفتر یادداشتت رو برمیدارم و به آموزگارت مینویسم که منتظر رهنمودهاش در حل این مساله هستم.  یاد بهانه گیریهات موقع مشق نوشتن میفتم اخمام میره تو هم ولی میام پتو یت را مرتب میکنم قیافه ات اینقدر معصوم و آرومه که گونه ات رو میبوسم و به این فکر میکنم که چقدر دوستت دارم  لوس مامان.ماچ

یکشنبه ۳ آبان ۱۳۸۸ | ۱٠:۳٥ ‎ب.ظ | sherry | نظرات () |
Design By : Persian weblog