خاطرات من و سامي

من یک زنم با تمام دغدغه های یک همسر و مادر اینجا برایم بسان دفتری است که در آن مینویسم از روزمرگی هایم ، از پسر دلبندم از همسرم ، گاه سرشار از عشقم و گاه دلگیر وتنها


دیروز با سامی سر مشق نوشتن یه کوچولو بحثم شد. آقا جدیدا اصلا تحمل اخم و صدای بلند منو نداره آنی بهش برمیخوره. اشک میریخت گوله گوله:

- دیدی مامان باز بد شدی؟ معلومه از دستم عصبانی هستیا؟

- پسرم از دست کارات حرصم میگیره خوب. چرا اینقدر بازیگوشی میکنی بنویس تموم شه بره پی کارش دیگه اه...

- دیدی دیدی ؟؟؟ اصلا تو مامان خیلی بدی هستی !!! همش منو اذیت میکنی ( با اشک و ناله و دلخوری فراوان البته ) من میخواستم وقتی بزرگ شدم زن گرفتم هفته ای یه بار بیام پیشتون حالا که اینطور شد ماهی یه بار میام. تعجب

دوشنبه ٩ آذر ۱۳۸۸ | ٩:٢٥ ‎ب.ظ | sherry | نظرات () |
Design By : Persian weblog