خاطرات من و سامي

من یک زنم با تمام دغدغه های یک همسر و مادر اینجا برایم بسان دفتری است که در آن مینویسم از روزمرگی هایم ، از پسر دلبندم از همسرم ، گاه سرشار از عشقم و گاه دلگیر وتنها


تلفن زنگ میزنه گوشی رو برمیدارم :

- بله ؟

یه صدای کودکانه بم میگه :

- الو سلام

-سلام خوبی؟

- الو منم

- شما؟

- منم دیگه!!!

- خوب عزیزم اسمت؟ باکی کار داری؟

- با اون بچتون

- کدوم بچه؟

- همون پسرتون دیگه. بچهه کلاس اوله

- اسمشو چرا نمیگی؟

- اسمش یادم نمیاد

- ای وای پس شماره چجوری گرفتی؟

- خودش بهم داده

- خوب اسم تو چیه؟

- ای بابا گفتم که !!! منم دیگه امیرمهدی غفاری

- آهان یادم اومد همون پسر کپلچه کلاس

- آره گوشی رو بدین به بچتون دیگه

- عزیزم بچم  اسمش سامی . یادت اومد

- آره بابا - زودباش دیگه بچتو صدا کن تعجب

مادر بچه گوشی رو میگیره و با کلی عذرخواهی میگه که شماره شما رو پسرتون به بچه ام داده و اون امروز غایب بوده میخواد ببینه کلاس چه خبر بوده

خلاصه ......

به این فکر افتادم که چند سال دیگه میتونه تلفن زنگ بزنه و اینبار یه صدای نازک دلبرانه  پسرم رو بطلبه؟

پینوشت :

غیبتم طولانی شده ببخشید. ولی تو مود نوشتن نیستم. حوصله نوشتن ندارم. باشه تا یه موقع بهتر بیام.

درواقع حال همه ما خوب است ولی تو باور نکن

چهارشنبه ۱٦ دی ۱۳۸۸ | ۸:٤۳ ‎ب.ظ | sherry | نظرات () |
Design By : Persian weblog