خاطرات من و سامي

من یک زنم با تمام دغدغه های یک همسر و مادر اینجا برایم بسان دفتری است که در آن مینویسم از روزمرگی هایم ، از پسر دلبندم از همسرم ، گاه سرشار از عشقم و گاه دلگیر وتنها


شد 7 سال بابا ها !!! 7 سال هیچ حواست هست که 7 ساله کوچ کردی و رفتی ؟؟؟ من !!! من که کاملا حواسم هست آخه این 7 سال خیلی هم به سادگی نگذشت که یادم بره .

بابایی جونم 7 سال پیش این موقع این نوه شیطون بلات سامی تو دل من آخرین روزهای 6 ماهگی اش را پر میکرد یادته ؟؟؟ بعد از ظهرش از سرکارم باهات حرف زده بودم.پرسیده بودی نمیای این ورا ؟ بهت گفته بودم بابا جون من که دیروز اونجا بودم در ضمن حالمم میزون نیست دل پیچه و حالت تهوع دارم بهم گفتی مراقب خودت باش بابا جون  منم بهت گفتم فردا جمعه است اگه شد میام یه سری میزنم.

حالم اینقدر بد بود که آژانس گرفتم بابا رفتم خونه . رادیوی ماشین روشن بود. محمد اصفهانی میخوند ( حالا همیشه یادم بودا الان یادم نمیاد چی میخوند ؟؟؟)  یادمه تو اون مسیر یاد مامان افتاده بودم بابا و به پهنای صورتم اشک میریختم غافل از اینکه فردا صبحش باید برای تو هم زار بزنم بابا ...

دیروز بعدازظهر دلم اینقدر گرفته بود و دلتنگت بودم بابایی که سامی و باباشو نشوندم پای فوتبال و خودم با دوستم که فقط اون میدونه عزیز از دست دادن یعنی چی ، راهی بهشت زهرا شدیم بابا جون.

دیروز شنیدی که بهت گفتم چقدر دلم برات تنگ شده ؟؟؟ ، هیچ حواست بود که بهت یادآوری کردم که چقدر دلم بابا میخواد که پشتم باشه که تکیه گاهم باشه که غرور دخترش باشه ، شنیدی بابایی؟دیروز به مامانم خیلی چیزا گفتم بهت گفت ؟؟؟

هوا دیگه تاریک شده بود که از بهشت زهرا زدیم بیرون ، چقدر هوای نیمه تاریک غروب جمعه و قطعات نیمه پر و چهره جوونای خفته در خاک دل آدمو آتیش میزنه بابایی .

اینقدر دلمون گرفته بود که شیشه ماشینو بالا کشیدیم و با موزیک فریاد میزدیم:

وقتی دلگیری و تنها

غربت تموم دنیا

از دریچه قشنگ چشم روشنت میباره ....

بابایی پیر و غرغروی دوست داشتنی من ، یادت باشه که 7 ساله دلتنگتم بدجوری و تو شب سال  قبل از سفر ابدیت بهت میگم که روحت شاد و خدا رحمتت کنه عزیزم. تو و مامان همیشه در یاد من هستید. دوستتون دارم عزیزانم

شنبه ۳ بهمن ۱۳۸۸ | ٩:٥٥ ‎ب.ظ | sherry | نظرات () |
Design By : Persian weblog