خاطرات من و سامي

من یک زنم با تمام دغدغه های یک همسر و مادر اینجا برایم بسان دفتری است که در آن مینویسم از روزمرگی هایم ، از پسر دلبندم از همسرم ، گاه سرشار از عشقم و گاه دلگیر وتنها


10 یا 15 سال پیش بود که صبح جمعه یه برنامه طنز داشت با عنوان زندگی ما - زندگی بعضی ها ، نمیدونم شنیده بودینش یا نه ولی برنامه جالبی بود. یه جورائی دو قشر مستضعف و مرفه جامعه رو باهم مقایسه میکرد. اینا رو گفتم تا منم به همین بهانه همین کارو بکنم :

هفته پیش یکی از نزدیکانم  به مجلس عروسی یکی از اقوام نزدیک شوهرش در تالار فرمانیه رفته بود . و حالا نقل قول :

داماد کاسب و تک پسر 22 ساله یه خانواده مولتی میلیاردر که خدا بعد از سه تا دختر به مادرپدرش داده بود و بنابراین بسیار هم ناز پرورده. پدر خانواده کار آزاد، خریدوفروش اتومبیلهای گرانقیمت و ساخت و ساز پاساژهای تجاری در تهران و سواحل خلیج فارس. بغایت مذهبی.  عروس از یک خانواده مولتی میلیاردر. پزشک

منوی غذا نفری 150 هزار تومان شامل همه نوع پرنده کباب شده ، چرندگان بریان ، آبزیان سوخاری شده ، انواع غذاهای سنتی ایرانی و فرنگی + فست فودهای مختلف + تمامی سالادهای سبزیجات و میوه جات +همه نوع دسر کرم دار و ژلاتین دار و بستنی دار و رژیمی و پرچرب و کم چرب و خلاصه یه عالمه چیز دیگه که من یادم نیست !!!

فقط حدود 4 میلیون تومان هزینه گل طبیعی سالن شده  بود. آرایش عروس حدود 2 میلیون تومان!!! شاباش ها همه تراول + 50 دلاری + شاخه گلهای نقره ،هدایای نزدیکان عروس و دوماد همه دو و نیم پهلوی یا ظروف بزرگ نقره یا قالیچه تمام ابریشم یا دلار و یورو .... بازم بگم ؟؟؟؟؟

اینو داشته باشید حالا از طرف دیگه :

دیروز کارگر داشتم. یکی از دوستان خوبم از طریق یکی از بچه های وبلاگی ، کسی رو بهم معرفی کرد. وقتی دروباز کردم و دیدمش جا خوردم. یه دختر 22 ساله ناز و بانمک و سرحال. بهم گفت که دانشجوی پیام نوره و از شهرستان اومده. بهم گفت که پدرش آدم بی مسئولیتیه و اون چند سالیه که یک ماه مونده به عید میاد تهران و به همراه خاله اش که سالهاست تو خونه های مردم کار میکنه ، مشغول کار میشه. بهم گفت که یکسالیه که خواهر بزرگترش بر اثر یه ضایعه مغزی مادرزادی دچار تشنج میشه و نیاز به درمان داره . داروهاشو بیمه پوشش نمیده و حالا اون مجبوره بخاطر خرج درمان خواهرش + خرج تحصیل خودش + کمک خرجی به مادرش و 3 تا بچه دانش آموز دیگه بیاد و کار کنه. روحیه اش عالی بود. من بهش به خاطر غیرتش تبریک گفتم. بهش گفتم که خوشحالم با شیردختری روبرو شدم که با وجود نیاز مالی مثل یه عالمه دختر دیگه تن به خیلی از کارها نداده و با وجود اینکه برو رویی هم داشت حتی زیر ابرویش را هم برنداشته بود. بهم گفت که از کار کردن ابایی نداره. بهم گفت که از اینکه تونسته با فقرشون کنار بیاد و شرافتش رو حفظ کنه بخودش میباله. وقتی رفت چشم دوختم به سبد گلی که همین خانم به مجلس عروسی رفته از بین صدها سبد گل موجود در تالار بیاد من برایم آورده بود و حساب کردم که همین یه سبد گل در حال پلاسیدن حدود دوسه برابر دستمزد یک روز کاری این دختر ه که تمام دیوارها رو سابید و با دقت مبل و فرش را شامپو زد و ...

پنجشنبه ٢٠ اسفند ۱۳۸۸ | ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ | sherry | نظرات () |
Design By : Persian weblog