خاطرات من و سامي

من یک زنم با تمام دغدغه های یک همسر و مادر اینجا برایم بسان دفتری است که در آن مینویسم از روزمرگی هایم ، از پسر دلبندم از همسرم ، گاه سرشار از عشقم و گاه دلگیر وتنها


سلام ، احوال شما ؟؟؟ سال نو مبارک باشه

ایشاالله که تعطیلات رو به سلامتی و خوشی پشت سر گذاشته باشید.

امسال برخلاف سابق ، ما عید را در خانه ماندیم. راستشو بخواهید ساز مخالف برای سفر نرفتن رو خود من کوک کردم. هرچی دودوتا کردم دیدم حوصله بار و بندیل بستن و راه افتادن تو جاده های بارونی و شلوغ رو ندارم. این شد که ماندیم و جاتون خالی کمی تا قسمت اعظمی از تعطیلات به استراحت مطلق گذشت و بخش دیگری هم به خاله بازی مرسوم عید نوروز که من از آن بیزارم. دو روز اول رفتن به منزل بزرگان و دیده بوسی و حرفهای تکراری و ابراز انزجار همگانی از مراسم تکراری عید دیدنی !!! بعد از ظهر روز سوم هم مثل این 9 سال گذشته رفتن به بهشت زهرا و عید دیدنی با مامان و بابام و غمباد گرفتن همیشگی من.  بهشت زهرا رو به اتفاق 3 نفر از دوستانمون رفتیم . برای اولین بار هم گذارم به قطعه شهدا افتاد اونم به دلیل کنجکاوی من از شنیدن قضیه مزار شهید پلارک !!! شما چیزی راجع بهش شنیدید؟؟؟ میگفتند ایشون کسی بوده که تو زمان جنگ اجساد متعفن خودی و دشمن رو دفن میکرده و از این روست که مزارش همیشه خیس و شسته شده است و بوی عطر عجیبی میده. پرسان پرسان مزارش رو پیدا کردیم. جمعی هم مثل ما کنجکاو اونجا حضور داشتند. مزارش خشک خشک بود. هیچ بویی هم استنشاق نمیشد. خانمی آنجا بود که اذعان کرد نه روزهای جمعه از صبح اینجا خیسه و بوی گلاب میده. ما که نفهمیدیم کی راست میگه کی دروغ؟؟؟ فقط فهمیدیم خرافات و شایعه تو لایه لایه اذهان این ملت حضور جدی داره !!!

بگذریم. مهمانی رفتیم ، کلی هم مهمان داشتیم . سریالهای تلویزیون رو دنبال کردیم. بی نهایت از این علی صادقی ( بازیگر نقش بهبود سریال زن بابا ) خوشمان آمد و کلی باهاش حال کردیم. هرشب تا میخوابیدیم دیگه سحر بود صدای اذان رو میشنیدیم و میخوابیدیم. دمدمای ظهر بیدار میشدیم و به خوردن صبحانه فکر میکردیم. نهار را قبل از غروب میخوردیم و شام هم نیمه شب. خلاصه که برنامه ریزیمان چشم بازار رو کور کرد اینقدر که استفاده بهینه داشتیم از این تعطیلات. آهان تا یادم نرفته کلی هم سر نوشتن پیک نوروزی پسرکمان داد و هوار کردیم و هرروز یادآور میشدیم که x روز گذشت و x روز مانده بچه جان تمومش کن خیرش رو ببینی.

آره دهم فروردین هم اومد . دهمین سالگرد ازدواجمون رو هم خودمون 3 تایی با یه شام بیرون خوش گذروندیم و فقط دو تا اس ام اس تبریک از جانب برادرم و خانمش گرفتیم و خودمون به خودمون تبریک گفتیم و بازم گفتیم چه زود گذشت!!!!

عکس زیر یادآور چهارشنبه سوریه که سامی و باباش با همسایه هامون یه آتیش بازی حسابی انجام دادن.

 

اینم سفره هفت سین سال 89 ما

سامی شنگولک ما با دندانهای بسیار ریز شده اش !!!

( راستی هنوز هیچ یک از دندانهای شیری این بچه لق نشده ، حتی دندان شش او هم در نیامده فقط دندانهای ردیف بالایش کاملا در حال فرسایش و ریز شدنه و مثل آب نبات داره آب میشه. بزودی باید ببرمش دکتر. دوستی میگفت شاید علتش این باشه که دندانهای فک بالا کاملا روی ردیف پائین قرار میگیره. شما چیزی در این رابطه میدونید ؟؟؟ )

گذشت و گذشت و گذشت تا رسیدیم به سیزده بدر.

من کلا از این روز خوشم نمیاد. امسال خیلی سبک و رها بدون هیچ بارو بنه ای با برادرم و خانمش و بامداد ، رفتیم یه سر پارک دم خونموم و فقط نحوست را بدر کردیم.

 

در سال ببر ، این دوتا بچه گربه تو فصل بهار ونگ و وونگشون براه بود!!!

اینم عشق من ، بامداد که از بوسهای محکم من فراریه و جالبه که عاشق شوهر عمه اشه و با عمه که هلاکشه میونه ای نداره.

دیروز تو پارک چند تا جوون پارکور کار بودن و خلاصه تا دیدند ما دوربین به دستیم ، شیرین کاریشون بیشتر گل کرد.

 

القصه ، این بود انشای من درباره عید نوروز.

شنبه ۱٤ فروردین ۱۳۸٩ | ٥:٠٠ ‎ب.ظ | sherry | نظرات () |
Design By : Persian weblog