خاطرات من و سامي

من یک زنم با تمام دغدغه های یک همسر و مادر اینجا برایم بسان دفتری است که در آن مینویسم از روزمرگی هایم ، از پسر دلبندم از همسرم ، گاه سرشار از عشقم و گاه دلگیر وتنها


فرزانه جون یکی از گل ترین دخمل های مرکز پیش دبستانی بود که سامی به اونجا میرفت. خودش و مامانش هر دو به من و سامی لطف مضاعف داشتند و دارند. مامان فرزانه جون خاطره جالبی از سامی برام ایمیل کرده اند که همینجا ازشون تشکر میکنم که اینقدر مهربانانه به ما نگاه میکنند . تو عکسهای زیر میتونیند این گل دختر رو ببینید: 

 

 

 

از راست به چپ : نگار ( دخمل نسکافه ای بامزه ، مبین و سامی سرش دعوا داشتن ) - ریحانه - فرزانه جون که اینقدر خانوم نشسته عزیزم و بقیه که  اسماشون دقیق یادم نیست . ( این عکس مربوط به خرداد ماهه و بازدید بچه ها از موزه پارک پردیسان که چقدر کارهاشون خاطره انگیز بود ).

 

 

 

 

از سمت راست سومین نفر فرزانه جونه تو جشن فارغ التحصیلی پیش دبستانی که چقدر این سرودشون اشک منو درآورد. از چپ به راست هم : مبین ( رفیق گرمابه و گلستان سامی ) - مهر کیش - رائین و سامی

 

 

دابید سون

 

نفسم بند اومده بود چون دیر از اداره بیرون اومده بودم وتا به پیش دبستانی رسیدم واز پله ها پایین رفتم دیگه داشتم از حال می رفتم .فرزانه ویک دختر دیگه داشتند توی کارگاه هنر نقاشی می کردند. همه ی بچه ها رفته  بودند وفقط این دو تا مانده بودند.مهری جون فرزانه رو صدا زدوگفت:مامانت اومد .فرزانه هم با خوشحالی از دوستش ومهری جون خداحافظی کردواومد بیرون.

فرزانه:سلام مامانی

مامان:سلام عسلم،ببخشید دیر اومدم.

فرزانه:عیبی نداره مامان ولی می شه برام دابیدسون بگیری ،بخورم،قوی شم.

مامان:دابیدسون چیه مامان ؟

فرزانه:مامان سامی بهش دابیدسون می ده.اون قوی میشه ،بدنش آهنی می شه.منم میخوام قوی بشم ،با سامی ومبین ورایین بازی کنم.(این گونه بود که سامی ومامانش مرجع بزرگترین ابهام زندگی من شدند)

ماجرا به همین جا ختم نشد.هر روز فرزانه از خوب بودن مامان سامی گفت واز این که چون دابیدسون نمی خوره ضعیف می شه وعواقب بعدی آن.خلاصه عزمم رو جزم کردم که ازسامی بپرسم این دابیدسون رو مامانش از کجا تهیه می کنه.مطمئن بودم از خارج آوردن وکلی فکر می کردم که بگم کی برام بخره واین چیزها ولی چون همیشه دیر می رفتم دنبال فرزانه،موفق به زیارت سامی نمی شدم .دیگه تصمیم گرفتم یه یادداشت واسه ی مامانش بنویسم ولی یادم می رفت.بالاخره یه روز که زود رفتم دنبال فرزانه یه نفرصدا می زد:ساممممی.حواسم رو جمع کردم ببینم کدوم رویین تنی جواب می ده .آخه نا سلامتی دابیدسون می خوردو آهنی بود.یه دفعه دیدم یه پسر فشن ،خوشگل والبته غیر آهنی گفت:بله.یافته بودم. سامی را یافته بودم.با کمال ادب گفتم:شما سامی هستی؟ گفت:بله.حال واحوال مختصری کردم و با کلی خجالت از نادانی خودم ازش پرسیدم:خاله جون تو چی می خوری که قوی می شی.حالا قیافه ی سامی رودر نظر بگیرید.متفکرانه گفت:من شیر می خورم ،گوشت می خورم ، غذاهای مفید می خورم وباسرعت رفت که بازی کنه.فرزانه که اومد پرسیدم :اون چیزی که سامی می خوره اسمش چی بود. با اطمینان گفت:دابیدسون، چند بار بگم.ولی سامی رفته بود. تازه با خودم فکر کردم اون هم بچه است از کجا بدونه مامانش از کجا خریده؟سرتون رو درد نیارم، یه روز دیگه که رفته بودم دنبال فرزانه همین طور که از پله ها بالا میرفتیم ،شنیدم مهری جون می گه :سامی بدو مامانت.به سرعت برگشتم.با خودم گفتم :حتما خیلی آدم جدی وخشکیه ولی باید بدونم این دابید سون چیه.وقتی چشمم از دست سامی به سمت صورت مامانش حرکت کرد،دیدم که طبق معمول اشتباه کردم. یکی از مهربونترین وصمیمی ترین چهره هایی رو که تو عمرم دیده بودم داشت. جلو رفتم.سلام کردم و پرسیدم:ببخشید شما به سامی چی می دین قوی می شه.عین پسرش با اطمینان والبته با صدای بلند که فرزانه وسامی هم بشنوند گفت:شیر و... گفتم :نه یه چیز خاص ، فرزانه رو که مشغول بازی با سامی ومبین بودصٌدا کردم وگفتم :اسمش چی بود .این بار با آرامی گفت:دابیدسون. مامان سامی با تعجب نگاهی کرد. توضیح دادم کل قصه رو.با صبوری گوش دادولی یادش نمی اومد همچین چیزی به سامی داده باشه.ولی یک باره لبخندی روی لباش اومد وگفت:سنستول می دم.شربت تقویتی.اعتماد به نفسم برگشت .آخه من هم شزبت تقویتی فرزانه رو مر تب می دادم.موضوع رو برای فرزانه توضیح دادم والان با گذشت سه سال از اون ماجرا هنوز تو خونه ی ما  دابیدسون خورده می شه وهنوزم به دلایل مختلف خوش به حال سامیه که این طور مامانی داره.

 

 

پینوشت : شاید فرزانه جون منو دیده بوده فکر کرده بوده سامی دابیدسون میخوره وگرنه بچه نی قلیون من کجا و دوپینگ کجا ؟؟؟؟چشمک

سه‌شنبه ۱٧ فروردین ۱۳۸٩ | ٩:۳٧ ‎ب.ظ | sherry | نظرات () |
Design By : Persian weblog