خاطرات من و سامي

من یک زنم با تمام دغدغه های یک همسر و مادر اینجا برایم بسان دفتری است که در آن مینویسم از روزمرگی هایم ، از پسر دلبندم از همسرم ، گاه سرشار از عشقم و گاه دلگیر وتنها


 

پسر عزیزم ، عشق من تو 7 ساله شدی گلم. دیدی چه روزها سریع گذشتند و تو طفلک نحیف و لاغرو و بی موی من ، 7 ساله شدی خوشگلم. امشب داشتم عکسهای تورو مرور میکردم با دیدن یک سری از عکسات دلم گرفت و برای روزهای رفته تنگ شد.

کوچولوی عزیزم اولین جشن تولد عمرت رو در چهارماهگی رفتی. اونم تولد پدرت بود که با افتخار تو عروسک کوچولو رو در آغوش گرفته بود و با پسر بند انگشتی اش پز میداد.

 

عسلکم تو تا 5 ماهگی شست دستت را آنچنان میمکیدی که نپرس. اینجا در خواب نازی و اینقدر شستت را مکیده بودی که لذتش در خاطرت مانده بود و لبخند به لبت آورده بود. نگاه کن نوک شستت چه قرمز و براق شده قربونت برم من..

 تپلوی مامان ، چی شد اون گوشتالوئیهات ؟؟؟ این عکس رو هربار میبینم یاد فیلم دکتر ژیواگو میفتم نمیدونم چرا ؟؟ شاید دلیلش چشمان سبز توست که از لای اون پتوی سبز برایم چشمان آبی جولی کریستی با کلاه پوستی سفیدش را تداعی میکند !!! شاید ..

 عزیز دلم این عکس برایم یادآور تبلیغ جاروبرقی ناسیونال بود که تو بازیگر کوچولوش بودی و یه شب تا صبح با گروه فیلمبرداری همکاری کردی و گل پسرم بودی. فقط دلم میسوزه که این تبلیغ گرفتار ممیزی های اسپانسرش شد و پخش نشدافسوس

 

عزیز دلم اولین سفره هفت سین و اولین نوروز با تو بودن .  عزیزمی به خدا ..

جیگر تو پسر مهربونم رو برم که اولین حضورته تو بهشت زهرا و سر مزار پدربزرگت گلم. متاسفم که فرداش بخاطر اسهال و استفراغ بیمارستان بستری شدی !!!!

چقدر موقع شیر خوردن، این دندونهای تیزتو به رخم میکشیدی و هر بار که من جیغ میزدم تو در حالیکه میخندیدی ، دندانهایت را بیشتر فرو میکردی و از اینکارت لذت میبردی ببر کوچولوی من

یادته تا یه مدت هر بچه کوچولویی رو میدیدی سفت بغلش میکردی. اینجا اولین باره که رفتیم خونه خاله آتوسا و تو پانته آ نازنازی رو هی سفت بغل میکردی و اون طفلکی با این خشونت بیگانه بود و میترسید .

تولد یکسالگیته گلم. که اینقدر طول کشید که تو اکثر عکسها تو خواب  بودی  و من نتونستم بهتر از این رو برای ثبت در اینجا پیدا کنم.

اولین عروسی که رفتیم فکر میکنم !!! چه پسر ماهی بودی. کلی از همه دلبری کردی قشنگم.

تولد دوسالگیت عزیزکم. که دوربین عکاسی دست مهمانان بود و اونا هم دست چربشون رو زده بودند به لنز و خیلی از عکسات تار افتاده پیشی کوچولوی مامان

 

اولین سفر خارجی که من و تو دوتایی باهم رفتیم. اوج بامزگی و خوردنی بودنت مال همین سن بود. وای که چقدر دلم برای این چهره تو تنگ شده

اولین مهد کودکی  که ثبت نامت کردم ورفتی. یادته چقدر شیما جون و مریم جون مربی های مهربونت عاشقت بودن؟؟؟/

 

تولد سه سالگیت در حالیکه تمام اسباب اثاثیه خونه رو برای اثاث کشی جمع کرده بودم و تنها مهمونمون ستایش بود و بس.

 

عزیزم 4 سالگیت مبارک. عشق فوتبال و سفارش کیک زمین چمن و فوتبالیستهاش.

خوشگل مامان تو جشن پایانی آمادگیت و خوشحال از بودن با دوستانت و مربییان مهربانت. مینا جون و سپیده جون

تو و نگار ( سمت راست ) در حال آماده شدن برای اجرای برنامه موسیقی جشن

تو هم مثل همه بچه های هم سن و سالت ، با قهرمان افسانه ای ات ، اسپایدرمن همذات پنداری میکردی و حتی شب هم حاضر نبودی تا این رنگ و لعاب رو از صورتت بشوری مرد عنکبوتی کوچک من

تولد 6 سالگیت و یه عالمه بچه دور و برت

چقدر دوست داشتم تو این کافی شاپ بشینم و هی تند تند از تو و این شمعدونی عکس بیاندازم.

تولد 5 سالگیت و پوست برنزه تو  

 

اولین عکس تو در ژورنال کودکان. الهی قربونت برم که تو وسط مرداد مجبور شدی کاپشن بپوشی و تبلیغ لباس زمستانی رو به عهده بگیری.

الهی مامان قربون اون خنده خوشگلت بشه که تو اتوبوس از ته دل سر میدادی و با دوستان پیش آمادگیت به موزه پارک پردیسان میرفتی و خوشحال بودی

اولین تولد دوستانه که رفتی. تو و مبین حواستون شدیدا به نگار بود.( سامی + مهرکیش + مبین + نگار )

ماه من. چشم بهم گذاشتم تو کلاس اول رو گذروندی و با لباس فارغ التحصیلی جشن الفبا رو هم سپری کردی. داری بزرگ میشی بخدا ....

تولد 7 سالگیت مبارک گل من. خوشحالم که تو تولد امسالت دوستان همکلاسیت حضور داشتن و تو باهاشون حسابی خوش گذروندی. مامان و بابا برات سلامتی و موفقیت و صلاحیت و اخلاق خوش آرزو میکنن. پیر شی کودک من

توووووووووووووولدددددددددددت      مببببببببببببببببارررررررررررکککککک

 

 

پینوشت 1: عکسها خیلی به ترتیب تاریخ نیستند.

پینوشت 2: 6 تا دی وی دی لاست رو دیدم بقیه اش هنوز به دستم نرسیده خمارم به خدا....

 

دوشنبه ۳ خرداد ۱۳۸٩ | ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ | sherry | نظرات () |
Design By : Persian weblog